***

مسجد ویرانه ی در کافرستانم نجیب

عالمی درمانده از تعمیر بنیاد من است

نجیب کاشانی

***

دادم غمت از دست، به حسرت، دم مردن

چون جنس نفیسی که به ناچار فروشند

شفایی اصفهانی

***

پیش عشق از عقل کی لاف دانایی زنم؟

این قدرها هم من دیوانه نادان نیستم!

عالی شیرازی

***

مگذار کز سموم تغافل شود خراب

باغ محبت تو که دل باغبان اوست

عالی شیرازی

***

مى‏نويسم خط خونابه به لوح رخ زرد

آه! اگر گلرخ من واقف مضمون نشود

فضولی آذربایجانی

***

فرق بسیار است ای یاران  زمن تا کوهکن

آنچه دشمن کرد با او دوست با من می کند

عبدالرزاق فیاض لاهیجی

***

مغنی میگساری میکند ساقی نواسازی

از این شادم که در بزم حسودان شیون است امشب!

نظیری نیشابوری

***

رفت چون دولت ، رفیقان نیز با او می روند

تا بود روشن چراغت با تو باشد سایه ات

وحید قزوینی

***

من آن روزی که دل بستم در آن زلف

چه دانستم که باد و شانه ای هست

مسیح کاشانی

***

این دزدها تمام شریکند با عسس

پیش فلک شکایت دونان چه می بری؟

صائب تبریزی

***

با فلک دست و بغل می روم ای خواجه ببین

که تماشاست تلاش دو زبردست به هم

مسیح کاشانی

***

بی تو در بستر هجران غم این می کشدم

که نیایی تو و کارم به مسیحا افتد

شاپور تهرانی

***

نه از کشتن نه از بستن نه از آزار می ترسم

ز رسوایی اگر ترسم برای یار می ترسم

صیدی طهرانی

***

نظر سوى من نيم‏جان نكرد تمام‏

تمام كار من آخر ز كم‏ نگاهى كرد

سیدعلی اکبرخان بهادر

***

چون حرف تو با باد صبا مى‏گويم‏!

او از ستمت، من از جفا مى‏گويم‏

بارى ز تو نيستم زمانى غافل‏

يا مى‏شنوم نام تو يا مى‏گويم

سيف‏الدين اعرج

***

ذوق دل برداشتن از دهر، بیش از بستن است

به  ز پوشیدن بود، کندن قبای تنگ را

درکی قمی

***

چون تیر که پرتاب کند سخت کمانی

هر جا که فتادیم ز پا ، منزل ما بود

تنهای قمی

***

هرجا که غمی دست وفا در کمری داشت

چون دید مرا آمد و در پای من افتاد

شفایی اصفهانی

***

آشنا آنکه در این دشت به دردِ من و توست

پای پُر آبله ی بادیه گرد من و توست

رباب تمدن

***

رحم ار به دیده ای که خوابش خون است

بخشای به تشنه ای که آبش خون است

ای وای بر آن دلی که شبهای فراق

صبحش دم تیغ و آفتابش خون است

نوعی خبوشانی

***

در قفل فرو بسته ی غمهای دل خویش

آن کهنه کلیدیم که دندانه نداریم

عبدالرزاق فیاض لاهیجی

***

آسمان سخت و نفس بی اثر، بخت ملول

همه آهنگر این آهن سردیم عبث

نوعی خبوشانی

***



تاريخ : جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ | 17:57 | نویسنده : زهرا |

***

ز هیچ آتش دلا شع مرادت در نمی گیرد

نمی دانم کدامین بی مروت کرد نفرینت

سالک قزوینی

***

نتوان قصاص خون من از تیغ او گرفت

تاوان آب رفته نشاید ز جو گرفت

الهی اسدآبادی

***

ز حرف حق درین ایام باطل بوی خون آید

عروج دار دارد نشئه صهبای منصوری

صائب تبریزی

***

آنکه آخر سر به صحرا داد بی بال و پرم

روز اول این قفس را در گشودی کاشکی

صائب تبریزی

***

کاش در تاراج گلشن صید گلچین می شدم

پیش از آن کز آشیان صیاد بردارد مرا

دانش مشهدی

***

فتادم تا به دام زلف دیوانه گشتم

دروغ است که این عاقل میکند زنجیر مجنون را

سالک قزوینی

***

از سرای آخرت چون دارم آباد طمع؟

خانه ی دنیا که معمار وی ام معمور نیست

ناظم هروی

***

گر به مرگ ما خوشی، بخرام بر بالین ما

دیرتر میرد، چو حسرت در دل بیمار هست

نادم لاهیجی

***

بیاض گردن او گر به دست ما افتد

چه بوسه های گلوسوز انتخاب کنیم!

صائب تبریزی

***

ماند بر ما جستجویی در زمین و آسمان

در صدفها نیست آن گوهر که من میخواستم

نجیب کاشانی

***

دلی کز درد عشق آگاه شد راحت چه  میداند

نمی گنجند در یک چشم باهم خواب  بیداری

واعظ قزوینی

***

یوسف به زر قلب فروشان دگرانند

ما وقت خوش خود را به دو عالم نفروشیم

صائب تبریزی

***

با تشکر از تذکرات و پیشنهادات و لطف های دوستان ادیبم

و با سپاس از دوستان محترم و بزرگوارانی که از طریق ایمیل و کادر نظرات ابیات زیبا و نابی از خودشان و شاعران دیگر ارسال کردند :

عزیزان بزرگوار آقایان جواد جعفری فسایی ،علی محمد حبیبی، محمد کریم نقده دوزان، داود بهرامی، علی موسوی، کوروش، ایمان، مهدی، غمگین،بهزاد، علیرضا,...

خانم ها: سارا، ندی، فاطیما،فاطمه ، لیلی و...

برخی از ابیات مرتبط با فضای وبلاگ در پایین آورده می شود ( ابیات تکراری آورده نشده)

******************************

مردمِ دیده زلطف رخ او در رخ او

عکس خود دید گمان برد که مشکین خالیست !!

حافظ شیرازی

***

بی خموشی، نیست ممکن جان روشن یافتن

کوزه سربسته می باید، شراب ناب را !

صائب تبریزی

***

در حریم وصل از عاشق اثرجستن خطاست

نیست ممکن خودنمایی در حرم، محراب را

صائب تبریزی

***

دانی عرقِ نقطه به روی سخن از چیست ؟

بسیار به دنبال سخن فهم دویده ست !

کلیم کاشانی

****

ابرو گشاده ای تو اگر بهر دیگران

باور بکن که دلخوشی ام هست اخم تو

مستی نصیب غیر ز چشم تو می شود

شکر خدا که قسمت من چشم زخم تو

علی محمد حبیبی

***

صد سلام از من به گرمای دوصد چندان عشق
از دل و جان بر تو بادا ای گل خندان عشق

*

کس نمی پرسد ز ما احوال ما
این جهان پر باشد از امثال ما

*
شکوه ای دیگر ندارد دل جز این

زانکه رسم روزگار است اینچنین

*

عشق در کام من اول زهر سودا ریخته
بعد از آن یکجرعه در مجنون شیدا ریخته

مریزاد خراباتی

***

با آنکه دو صد میکده پرداخته ماست
می خوردن ما را لب پیمانه نداند

؟

***

افتادن و برخاستن باده پرستان
در مذهب رندان خرابات ، نماز است

محمدطاهر غنی

***

یک لحظه گریه گر نکنم ،کور می شوم

گویا چراغ چشم من از آب روشن است !

وحشی جوشقانی
***
یاد آمد آنزمان بر سر ، که در تن جان نماند

بخت شد بیدار ، هنگامی که ما را خواب برد
غنیمت محمد اکرم

***
یک صبحدم به صحن گلستان گذشته ای

شبنم هنوز بر رخ گل آب می زند

امیر طاهر وحید
***

زاهد ز راه شرع کند منع ما ز دوست
شرعی که ره به دوست ندارد ، ضلالت است

وصال شیرازی
***
در کام دلم پای منه ، باک ز جان کن

کاین خانه بود فرش ، ز خون جگر ما
صفای اصفهانی

***
گر پرسی ام به عمر کجا خنده کرده ای

گویم دمی که در پی همدم گریستم !!
جواد جعفری فسایی (سها)

***

 



تاريخ : چهارشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۴ | 17:4 | نویسنده : زهرا |

***

اغیار به بالین من زار چه حاصل

بیمار تو را پرسش اغیار چه حاصل

حرفی اصفهانی

***

چو مرغ نیم بسمل بسته ام دل را به فتراکش

ولی ترسم که خون آلوده گردد دامن پاکش

قانعی مشهدی

***

ناز کم کن به تبسم مکش ای یار مرا

پیش اغیار مکن بهرخدا خوار مرا

وصلی سارانی طهرانی

***

دوش میگفتم ز سر عشق جانان سرگذشت

دیده در گرداب خوب افتاد و آب از سر گذشت

حالی کاشانی

***

دل مانده میروم ز سر کوی یار خویش

آری به دل نرفت کسی از دیار خویش

معزی زاوه خراسانی

***

رفت در خرگه مه من، مرغ دل حیران بماند

شمع در فانوس شد پروانه سرگردان بماند

بیانی استرآبادی

***

قد جانان که از هر سو دلی باشد گرفتارش

به آن شاخ گلی ماند که باشد غنچه بسیارش

عشقی کاشانی

***

پر از خوناب حسرت شد دو چشم اشکبار من

یکی بر روز من گرید یکی بر روزگار من

امیرمقبول قمی

***

من کیستم به کوی بلا، خانه ساخته

با نامرادی دل دیوانه ساخته

روحی ساوجی

***

خو کرده دل اهل وفا با ستم او

در خانه دل مایه شادیست غم او

سلیمی فیروزکوهی

***

زان کمان ابرو مرا تیری که آید بر جگر

زخم او چشمی بود باز از پی تیر دگر

حبی نیشابوری

***

گهی که تیر ترا از دل رمیده کشم

بدین بهانه که پاکش کنم به دیده کشم

صابری ری

***

دو لعل یار که با یکدیگر زبان دارند

حدیث کشتن عشاق در میان دارند

دعائی مشهدی

***

آن خال که بر لعل لب زهره جبین است

مهریست که ملک دو جهان زیر نگین است

منظری ماوراء النهری

***

هر زمانم قامتش در ناله زار آورد

ترسم این نخل بلا دیوانگی بار آورد

میرمحمدصالح جغتایی

***

غریب بر سر کوی حبیب می میرم

اجل بیا که به جائی غریب می میرم

فتحی قزوینی

***



تاريخ : جمعه چهاردهم فروردین ۱۳۹۴ | 17:41 | نویسنده : زهرا |

 

***

می شد آن شاه بتان، لشگر دلها از پی

پادشاه عجبی بود و سپاه عجبی

ادهم کاشانی

***

چو تیر از دل کشم، با تیر آن مه جان برون آید

چو شخصی کز پی تعظیم با مهمان برون آید

حقیری تبریزی

***

آلوده گردی، ز پی صید که گشتی

غرق عرقی، در دل گرم که گذشتی

مکتبی شیرازی

***

چند چند این همه هنگامه بخون ریختنم

گر تو سر می طلبی حاجت این غوغا نیست

رازی شوشتری

***

چنین کز بهر قتلم تیغ کین آن تندخو بسته

سرم را زود خواهی دید بر فتراک او بسته

قوسی تبریزی

***

حاصل از عشق بتان کردیم روی زرد را

غیر ازین رنگی ز خوبان نیست اهل درد را

هلاکی همدانی

***

به داغ هجر تو خواهیم از جهان رفتن

که بی رفیق به جائی نمیتوان رفتن

هلالی قزوینی

***

بر دل اهل وفا از ناوک آن ترک مست

میرسد هرچند خواهی تیر و پیدا نیست شست

شهاب معمائی

***

نخواهی کرد باور خار خار سینه چاکم

مگر روزیکه گیرد دامنت خار سرخاکم

زلالی هروی

***

در خواب شدم لعل توام پیش نظر بود

بیدار شدم دیده پر از خون جگر بود

ادائی اصفهانی

***

شده مه بر فلک حیران ماه عالم آرایش

عجب جای بلندی یافته بهر تماشایش

مولانا حسنی کاشانی

***

حیف است که ارباب وفا را نشناسی

با داغ تو باشیم و تو ما را نشناسی

مولانا حسنی کاشانی

***

گل گل شده از داغ وفایت تن من بین

من بلبل گلزار غمم گلشن من بین

گر از دل صد پاره من نیستی آگه

صد قطره خون ریخته در دامن من بین

گلشنی کاشانی

***

ز من آن شوخ بدخو میگریزد

غلام او منم او می گریزد

انوار همدانی

***

میروی جلوه کنان بیخبر از اهل نظر

روش مردم این شهر چنین است مگر

ضمیری همدانی

***

جز کوی تو دل را نبود منزل دیگر

گر ز آنکه بود کوی دگر کو دل دیگر

هوشی شیرازی

***

باز دادیم دل از دست به جائی که مپرس

سر تسلیم نهادیم به پائی که مپرس

گفتم از یار بپرسم سبب دوری چیست

کرد از دور اشارت به ادائی که مپرس

مقصود عبدل مشهدی

***

آتشی افکند عشقم در دل از هر آرزو

آرزو سوزست عشق و من سراسر آرزو

پرتو شیرازی

***

شادم من غمدیده به جور و ستم او

خو کرده غم او به من و من به غم او

وحیدی قمی

***

نشان خون شهیدان عشق می طلبند

حذر کن ای بت و منمای دست رنگین را

رازی شوشتری

***

از برای تو بهر کس که شدم گرم سخن

تو شدی یار وی و دشمنیش ماند به من

ملا محیی لاری

***

کشیده ای ز میان تیغ آبدار به کینم

مرا ز تیغ مترسان که من هلاک همینم

ادائی اصفهانی

***

بعد از وفات هر قلم استخوان من

سر بسته نامه ایست ز سوز نهان من

ذهنی نقاش یزدی

***

شب ای همدم که پیش آن پری افسانه می گفتی

چه میشد گر به او حال من دیوان همی گفتی

که را میخواستی کز مهربانی باز بفریبی

که گاه از سوزش شمع و گه از پروانه می گفتی

فانی تبریزی

***

سرو دیوانه شده از هوس بالایش

می رود آب که زنجیر نهد بر پایش

مولانا مشفقی بغدادی

***

نباشد غنچه های لاله هر سو نوبهاران را

دل پرخون ز خاک افتاده بیرون خاکساران را

قوسی تبریزی

***



تاريخ : دوشنبه دهم فروردین ۱۳۹۴ | 20:15 | نویسنده : زهرا |

***

خواب دیدم کز هوا شاهین او صیدی نبود

چون شدم بیدار مرغ دل به جای خود نبود

مولانا شهیدی

***

ز خشم و ناز تو صد فتته شد فزون در دل

تغافل تو همه التفات و من غافل

اهلی شیرازی

***

مقامش در دل و درد دلم را زان کنم پنهان

که با دل در میان ننهاده ام راز نهانش را

قاضی علائی

***

مرا ز عشق تو بر دل هزار بار غم است

عجب نباشد اگر بر دلت گران شده ام

گرفته دامن گرد غم ز هر طرفی

اسیر محنت این تیره خاکدان شده ام

اهلی شیرازی

***

شاخ گل را از تفاخر سر به گردون بگذرد

نوگل من گر زند بر گوشه دستار گل

شوقی یزدی

***

دارد آب دیده، سرگردان من غمناک را

همچو گردابی که در چرخ آورد خاشاک را

شوقی یزدی

***

رهبرم در وادی غم بخت گمراه منست

یار دلسوزی که دارم شعله آه منست

اهلی شیرازی

***

طبیبم چاک دل میدوخت گشت از آتشم آگه

بدستش ریسمان خاکستر و بگداخت سوزن هم

اجل ره بر سرم نتواند آوردن شب هجران

ز بس کز دود آهم خانه تاریکست و روزن هم

حیرانی همدانی

***

آن آتشی که دوش به کویت بلند بود

آتش نبود آه من دردمند بود

حیرانی همدانی

***

جور گفتیم مکن تندی شدی وه چه شود

که فراموش کنی آنچه شنیدی از ما

نرگسی عراقی

***

قاتل من چون سوی من محزون گذرد

چشم پرخون مرا بیند و از خون گذرد

سلطان حسن گیلانی

***

چو رخسار تو از نوشیدن می لاله گون گردد

درون من صراحی وار قالب غرق خون گردد

بدیع الزمان میرزا

***

شد سینه به صد چاک ز تیغ ستم او

بیرون نشد از سینه صد چاک غم او

میرازشرف

***

ابدال وش بکویت شبها که سرنهادم

خشتم به زیر سر بود خارم به زیر پهلو

ابدال اصفهانی

***

به مسجد ار بخرامی به لطف آن قد وقامت

هزار عابد صدساله از نماز برآید

میرحاج خراسانی

***

من بیدل که از عشقت در آب و آتشم شبها

چو شمع افتاده در تاب و تبم تبخاله در لبها

نه صورت بر در و دیوار صورتخانه چین است

ترا دیدند خوبان و تهی کردند قالبها

میرحاج خراسانی

***

چو من بداغ بتان هرکه سوخت یک چندی

هوس کند که دگر بار بیشتر سوزد

بپای شمع فتد چونکه سوخت پروانه

که شعله اش چو به پایان رسد دگر سوزد

هلالی جغتایی

***

دل که طومار وفا بود من محزون را

پاره کردند ندانسته بتان مضمون را

ملاآصفی

***

نه از خون جگر مژگان من بر یکدیگر بسته

که بی او مردم چشمم به روی غیر در بسته

بنائی هراتی

***

ای جغد به ویرانه ماخانه نسازی

ترسم که تو هم با من دیوانه نسازی

امیدی طهرانی

***

اگر یاد آرمش یکدم که از دل غم برد بیرون

غمی آید که بازم بیخود از عالم برد بیرون

بود از مردنم دشوارتر دلسوزی همدم

چه باشد گر ز بالین من این ماتم برد بیرون

بابا فغانی

***

گر کشد خصم بزور از کف من دامن دوست

چه کند در کشش دل که میان من و اوست

اهلی شیرازی

***

داشتی معذور ناصح بیخودیهای مرا

گرچو من دل در کف نامهربانی داشتی

مولانا ابدال اصفهانی

***

گرم به جور و جفا میکشی نمی رنجم

که هست نازی و اینها با اختیار تو نیست

لسانی شیرازی

***

گه دل از عشق بتان گه جگرم می سوزد

عشق هر لحظه بد اغ دگرم می سوزد

من ز خود بی خبر و آتش هجران در دل

وه که این شعله شبی بی خبرم می سوزد

حیرتی مروی

***

گرفتم با دلی چون غنچه راه عشق و رسوایی

چه دانستم که در کوی ملامت سنگ می بارد

لسانی شیرازی

***

به بیدردان نشینی کی فتد بر من نگاه از تو

نه قدر حسن میدانی نه درد عشق آه از تو

مولانا شهیدی

***

ای مرا غرقه به خون دیده خونبار از تو

سینه مجروح و جگر ریش و دل افکار از تو

گاه تیر تو کشم از دل و گه ناوک آه

آه نا چند کشم این همه آزار از تو

اهلی شیرازی

***

چه بلاست چشم مستت که به یک نظر ز هر سو

بکشد هزار کس را که ترا خبر نباشد

چو شراب خون دل شد جگرم کباب اولی

که کباب دردمندان به جز از جگر نباشد

مولانا ابدال اصفهانی

***



تاريخ : یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ | 12:2 | نویسنده : زهرا |

***

از آن لب نيـم بـوسي مايـة بي‌ هـوشي ما شد

چه مستي‌ ها که بخشي از شراب نيمرس ما را

عماد الدین میرالهی

***

مردمک می جهد از دیده آهو چو سپند

نگه گرم که بر دامن صحرا افتاد

میرزا داود

***

صبحدم چون کلّه بندد آه دود آسای من

چون شفق در خون نشیند چشم شب پیمای من

"سیف الدین اسفرنگی"

***

بعد مرگم نیست تاب بار منت از کسی

 آتش تن را ز خاکستر کفن می خواستم

 صامت اصفهانی

***

خواهی شود درست دل پاره پاره ام

چون شیشه ی شکسته گداز است چاره ام

میرزا طاهر قزوینی

***

از خدنگش دیده ام بر دل گشاده تا  زه

میکشم همچون کمان بر شست او خمیازه

محمدخان قبچاقی

***

ظاهر هرکس که سنجیدم به میزان نظر

داشت با باطن همان نسبت که رو با آستر

شفیعا اعمی شیرازی

***

شیشه گردن پیش ساغر خم کند دانی چرا

آری از گیرنده بر بخشنده جای منت است

؟

***

مهیای همان شو کز برای خلق میخواهی

گریبان چاکی مقراض باشد از بریدن ها

واعظ

***

تلخ فرقت یکروزه و صد ساله یکیست

میکشد زهر اگر اندک و گر بسیار است

مسیب تکلو

***

قسمت این بود که کامم ز تو حاصل نشود

ورنه زین بیش شب و روز دعا نتوان کرد

مجمر اصفهانی

***

تا تو رفتی ز برم نور بصر با تو برفت

باز بازآی که باز اید نور بصرم

میرزا تقی

***

گر نیایی کشدم غم ور بیایی دهمت جان

من که بایست بمیرم چه بیایی چه نیایی

؟

***

بیرون ز کویت چون روم گاهی ز دنبالم بیا

کایند صیادان ز پی نخجیر ناوک خورده را

غیرت اصفهانی

***

غافل مشو ز پاس دل بی قرار ما

کاین مرغ پرشکسته قفس ها شکسته است

صائب تبریزی

***

مکن تغافل از این بیشتر که می ترسم

گمان برند که این بنده بی خداوند است

ذوقی اصفهانی

***

از در خویش مرانم که مَلک بگریزد

ناامید از در آن خانه که سائل برود

دست و پا چند زنی عرض شهیدان داری

آنقدر صبر کن ای کشته که قاتل برود

رضائی کاشانی

***

ما ابروی صبر و قناعت نمی بریم

با پادشه بگوی که روزی مقدر است

در کوی ما شکسته دلی میخرند و بس

بازار خود فروشی از آن راه دیگر است

حافظ

***

عار آیدم من ار به فلک اعتنا کنم

بر چرخ جز به چشم حقارت نظاره نیست

؟

***

بخواب دیدمت اما نه از تو خرسندم

که این معامله میخواستم به بیداری

وصال شیرازی

***

سر بود بار گران بهر نثار قدمش

کاش می آمد و می کرد سبکبار مرا

صفائی نراقی

***

دل و دین بر سر کارت شد و بسیاری نیست

سرو جان خواه که دیوانه تامل نکند

سعدی

***

از این دیار گذشتی و سالها بگذشت

هنوز بوی تو می آید از منازل ما

عماد فقیه

***

تا رفت از نظر آن چشم جهان بین

کس واقف ما نیست که بر دیده چها رفت

حافظ

***

رفت از برم چنانکه بگردش نمی رسم

کی عمر رفته را به دویدن توان گرفت

یقین کاشانی

***

دامن ز کفم می کشی و می روی امروز

دست من و دامان تو فردای قیامت

هاتف اصفهانی

***

تا تو رفتی ز برم ز آتش حرمان شب و روز

از بن هر مژه ام اشک بدامان آید

مستوره کردستانی

***

خونم بریز و از غم هجرم خلاص کن

منت پذیر قبضه ی خنجر گذارمت

حافظ

***

بيفكن سوى من تير نگه، ابروكمان من!

به پيكان خدنگ ناز منت نه به جان من

صابر بلگرامی

***

خموش باش به روشندلان چو بنشينى‏

كه شهر آينه جاى نفس كشيدن نيست

طبعی طهرانی

***

پس از كشتن ز عشق افسردگى نبود شهيدان را

كه اين آتش ز آب خنجر جلاد ننشيند

رسمی قزوینی

***

گه بريزد باده و گه بشكند پيمانه را

در شكست و ريخت دارد محتسب ميخانه را

سرودی خراسانی

***

ميرم از هجر و نخواهم كه به من رام شوى‏

ترسم از عشق من سوخته بدنام شوى

رازی خوارزمی

***

غمم افزون شود چون ديگران گريند بر حالم‏

بلى دريا فزون مى‏گردد از باران ساحل‏ها

صبوحی خوانساری

***

گفتيم كه در خانه‏ ى ما جلوه بفرما!

خنديد و به ما گفت كه اين شيوه ‏ى ما نيست

عاشق لکهنویی

***

زد تيغ ناز و رفت و نظر بر قفا نكرد

هرگز كسى به كشته‏ ى خود اين جفا نكرد

تا چند از برم گذرى سرگران و من‏

دل خوش كنم به آن‏كه نظر از حيا نكرد

صنعتی نیشابوری

***



تاريخ : چهارشنبه پنجم فروردین ۱۳۹۴ | 11:22 | نویسنده : زهرا |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.