X
تبلیغات
تک بیتی،دو بیتی،رباعی های ناب
تک بیتی،دو بیتی،رباعی های ناب
 

با شاعران برون مرزی 1

***

عاشق

آه ! ای کاش ،
روزی از خوی خرگوشی رها شوی و بدانی
که من صیاد تو نیستم،
عاشق توام

نزار قبانی شاعر سوری (پرنفوذترین شاعر عرب )

***

پند گویان ریایی

در شمار آن کاهنان و کشیشان مباش

که شیب تند و ستیغ پر خار بهشت را به من بنمایی

و خود چون رندان لاابالی

در راه پرگل و ریحان عیش بخرامی

و هیچ پروای خویشت نباشد .

ویلیام شکسپیر شاعر ، نویسنده، بازیگر و نمایشنامه نویس منحصر به فرد  انگلیسی

***

پرسش

دوست داشتم از آنها بپرسم
آیا به یاد نمی آورند
شاید درون دری چرخان
زمانی روبروی هم؟
یك ببخشید در ازدحام مردم؟
یك صدای اشتباه گرفته اید در گوشی تلفن؟
-
ولی پاسخشان را می دانم.
-
نه، چیزی به یاد نمی آورند.

ویسلاوا شیمبورسكا شاعر، مقاله نویس، مترجم لهستانی(برنده جایزه نوبل ادبیات 1996)

***

پاسخ
شخص رو به سنگها گفت:
"
انسان باشيد!"
سنگها در پاسخ گفتند:
"
هنوز به قدر كفايت سخت نشده‌ايم."

اریش فرید ( شاعر معاصر اتریش)

***

دو راه در جنگل
دو راه در جنگلی زرد از هم جدا می شدند
اماحیف كه نتوانستم از هردو بروم
فقط یك رهرو بودم
بی طرفانه سعی كردم یكی را انتخاب كنم
به این دلیل كه علف پوش بود و كمتر از آن گذشته بودند
آن روز صبح، هردو یك جور به نظر می آمدند
پر از برگ،جوری كه گویی هیچ كس بر آنها قدم نگذاشته است
آه، روز بعد اولی را انتخاب كردم
كه به راه ها ی دیگری ختم می شد اما نمی دانستم كه با گام نهادن
در آن دیگر هرگز قادر به بازگشت نخواهم بود
سالهای سال بعد، یك روز با آه و حسرت به خودم می گویم :
دوراه درجنگلی از هم جدا می شدند ومن -
آن راهی را در پیش گرفتم كه كمتر كسی از آن رفته بود
وهمه ی تفاوت در همین است

رابرت فراست شاعر آمریکایی قرن بیستم میلادی

***

مردمان جهان از خُرد تا بزرگ
تارهای سست از آرزوهای گران بر گِرد خویش می تنند
و خود
عنکبوت وار میان آن جای میگیرند
ناگهان ضربت جادویی این تارهای سست را از هم می گسلد
آنگاه همه فغان برمی آورند که کاخی آراسته به دست ستم ویران شده است


یوهان ولفگانگ فون گوته شاعر، ادیب، نویسنده، نقاش، فیلسوف و سیاست‌مدار آلمانی

 ***

من در روزگاری تیره زندگی میکنم
در روزگاری که سخن گفتن ساده،نشان بیخردی است
و پیشانی بی چین،نشان بی تفاوتی
آری،آنکه می خندد خبر فاجعه را دریافت نکرده است...

برتولت برشت شاعر ، نمایشنامه‌نویس و کارگردان تئاتر  آلمانی

***

مدینه ی فاضله

چطور می توانیم مدینه ی فاضله ای برپا کنیم؟
حال آنکه هفت تیرهایی به دست داریم
عشق خفه کن

 نزار قبانی شاعر سوری (پرنفوذترین شاعر عرب )

***

سرنوشت من

جهان پیشینم را انکار می‌کنم،
جهان تازه‌ام را دوست نمی‌دارم،
پس گریزگاه کجاست!
اگر چشمانت سرنوشت من نباشد؟

غادة أحمد السمان نویسنده، شاعر و متفكر سوری

***

دلهاي خانه نشين خوشبخت ترند
زيرا دلهاي آواره نمي دانند به كجا مي روند
گرانبارند از تشويش و گرانبارند از انديشه

هنری وادزورث لانگ ‌فلو - شاعر آمریکایی

***

چشمه‌ها با رود می‌آمیزند
و رودها با اقیانوس
بادهای آسمان با حسی دل‌انگیز
تا ابد با هم پیوند می‌گیرند
در جهان هیچ‌چیز تنها نیست
همه‌چیز بنا بر اصلی آسمانی
در یک روح دیدار می‌کنند و می‌آمیزند
من و تو چرا نه؟

پرسی بیش شلی شاعر و غزل‌سرای انگلیسی

***

آقای نخست وزیر مشروب نمی خورد
آقای نخست وزیر دود نمی کشد
آقای نخست وزیر در خانه ای حقیر اقامت دارد 
ولی بیچارگان حتی خانه ی حقیری هم ندارند .

کاش گفته می شد :
آقای نخست وزیر مست است
آقای نخست وزیر دودی است
اما حتی یک فقیر میان مردم نیست.

برتولت برشت شاعر ، نمایشنامه‌نویس و کارگردان تئاتر  آلمانی

***

كسي كه براي خود احترام قائل است
از گزند ديگران در امان است.
او كتي را بر تن دارد كه كسي را ياراي پاره كردن آن نيست

هنری وادزورث لانگ ‌فلو - شاعر آمریکایی

***

بسیار وقت ها با یکدیگر از غم و شادیِ خویش سخن ساز می کنیم
اما در همه چیز رازی نیست
گاه به سخن گفتن از زخم ها نیازی نیست
سکوتِ ملال ها از راز ما سخن تواند گفت

مارگوت بیکل شاعر آلمانی

***

روزی می آید

ناگهان روزی می آید

که سنگینی رد پاهایم را

در درونت حس می کنی

رد پاهایی که دور می شوند

و این سنگینی

از هر چیزی طاقت فرساتر خواهد بود

ناظم حکمت ران شاعر و نمایشنامه‌نویس ترکیه

***

 

مجالی نیست تا برای گیسوانت جشنی بپا کنم

که گیسوانت را یک به یک شعری باید و ستایشی

دیگران معشوق را مایملک خویش می‌پندارند

اما من تنها می‌خواهم تماشایت کنم

در ایتالیا تو را مدوسا صدا می‌کنند

(به خاطر موهایت)

قلب من

آستانه ی گیسوانت را، یک به یک می‌شناسد

آنگاه که راه خود را در گیسوانت گم می‌کنی

فراموشم مکن!

و بخاطر آور که عاشقت هستم

مگذار در این دنیای تاریک بی تو گم شوم

موهای تو این سوگواران سرگردان بافته

راه را نشانم خواهند داد

به شرط آنکه، دریغشان مکنی

 

پابلو نرودا ( ریکاردو الیسر نفتالی ریس باسوآلت (شاعر شیلیایی ( برنده جایزه ادبیات نوبل1971)

***

درشکه زندگی

گرچه بارش گاهی وقت ها سنگین است

درشکه به کندی گام بر می دارد

راننده ی بی باک، پیرانه سر  قبراق می راند

سحرگاهان سرخوشانه بالا می خزیم

برای سواری ای دیوانه وار آماده می شویم

و سستی و کاهلی را خوار می شماریم

بانگ بر می کشم: به پیش، درنگ نکن!

اما نیمروز زوال دلیری مان را در می یابیم

اکنون به لرزه در می آییم

و در این ساعت هر تپه ای و تنگه ای ترس را الهام می کند

بانگ بر می کشیم: نگه دار، آهسته کن ابله!

درشکه درست همچنان به پیش می راند

نزدیکی های شب به آن خو می گیریم

چرت می زنیم و همانگونه به  خانه مان می رسیم

همچنان که اسب ها به پیش می رانند

الکساندر سِرگِیویچ پوشکین شاعر و نویسنده ی روسی سبک رومانتیسیسم

***

بادی وزید و دشت سترون درست شد

طاقی شکست و سنگ فلاخن درست شد

شمشیر روی نقشه‌ی جغرافیا دوید

این‌سان برای ما و تو میهن درست شد

یعنی که از مصالح دیوار دیگران‌

یک خاکریز بین تو و من درست شد

بین تمام مردم دنیا گل و چمن‌

بین من و تو آتش و آهن درست شد

یک سو من ایستادم و گویی خدا شدم‌

یک سو تو ایستادی و دشمن درست شد


 

محمدکاظم کاظمی شاعر و نویسنده افغان

***


[ سه شنبه نوزدهم فروردین 1393 ] [ 14:51 ] [ زهرا ]

***

زلف مساز پر شکن، خال به رخ منه که من

چون دگران نه عاشقی با خط و خال می کنم

محتشم کاشانی

***

با یک نگاه صد دل هشیار صید اوست

هرجا که پا به ناز نهد ترک مست ما

مشفق کاشانی

***

به یک نگاه مرا گرم شوق ساخت ولی

در انتظار نگاه دگر گداخت مرا

محتشم کاشانی

***

بلاکشان غمت چون نگاه قربانی

خریده اند به جان دیده های حیران را

مجذوبعلیشاه

***

در همه دلها بود جای تو اما از چه رو؟

در دل ویرانه ی من تنگ باشد جای تو

ناصر الدین شاه

***

 ساقیا گر نبود جام بلورین چه شود

گردش چشم تو هم ساغر و پیمانه ی ماست

نور علیشاه

***

همچو نیی که از دم نایی جدا کنند

در هجر دوست ناله به نایم شکسته است

مظاهر مصفا

***

من و شمع شب و پروانه سه عاشق بودیم

سوختند آن دو شبی، من به غمت می سازم

مصباح زاده

***

شوم هلاک چو غیری خورد خدنگ تو را

که دانم آشتیی در قفاست جنگ تو را

محتشم کاشانی

***

مویی نمود در نظرم تار گیسوانش

چون نیک دیدمش، به حقیقت طناب بود

یغما جندقی

***

تا قیامت مست گردد هرکه بیند یک نظر

گردش مستانه ی آن نرگس شهلای تو

ناصرالدین شاه

***

جواب خون دلم را چه گویی اندر حشر

اگر محاکمه افتاد به نزد داور ما

نجم الممالک

***

گردش چشم به مستی زمن ای دوست متاب

که مرا قبله ی جان آن خم ابروست هنوز

مشفق کاشانی

***

دلم از آتش هجران تو خاکستر شد

سر این کشته طبیبا به چه کار آمده ای

فریدون مشیری

***

می خورده و خو کرده به ما بر سر جنگ است

مسکین دل ما با دل او شیشه و سنگ است

پهلوی تهمتن بدرد چو بر سهراب

آن غمزه که خونریزتر از تیر پشنگ است

یغما جندقی

***

چون ننالم که مرا گریه کنان می بیند

به ره خویش و ز من خنده کنان می گذرد

هاتف اصفهانی

***

زیر بار غمت ار پشت من خسته شکست

به خم زلف تو دل از تو وفاجوست هنوز

مشفق کاشانی

***

از بهر گرفتاری ما زلف میارای

ما بسته ی دامیم تو فکر دگری کن

هلالی جغتایی

***

دیدم از بس در لباس حق پرستی اهرمن

لاجرم ز افسانه ی دیر و حرم بگریختم

تا بشویم لکّه پرهیز از دامان خویش

در هوای گندم از خلد ارم بگریختم

وجدی ( غلامحسین جواهری)

***

شوریده دلم از پی زیبا صنمی رفت

بیچاره گدایی که پی محتشمی رفت

گر نامه سیاهم چه گناه از طرف من

در روز ازل بر سر هر کس قلمی رفت

مهستی گنجوی

***

جام لبریز پریشانی و ناکامیهاست

هر نصیبی که دهد گردش ایام مرا

کند آمیخته با زهر غم و تلخی درد

هر شرابی که دهد ساقی از این جام مرا

ابوالحسن ورزی

***

راحت خاطر از این چرخ معلق مطلب

زآنچه در جنبش دائم بود آرام مخواه

همچو خورشید فلک با گهر خویش بتاب

روشنایی چو قمر از دگران وام مخواه

وثوق الدوله

***

 

آتش عشقم بسوخت خرقه ی طاعات را

سیل جنون در ربود رخت عبادات را

جای دهید امشبم مسجدیان تا سحر

مستم و گم کرده ام راه خرابات را

وحدت کرمانشاهی

***

گفت دیشب گریه ها کردم به یادت گفتمش

چشمه گاهی از درون سنگ پیدا می شود

نواب صفا

***

بودم به رخ دوست گر آشفته چو مویش

دلدار ز من حالت آشفته تری داشت

بر گریه ی بی طاقتیم خنده نمی زد

گویی دلش از حال دل من خبری داشت

ناصح

***

ریخت ساقی می و نشناخته ریخت

تا شود کار دلم ساخته ریخت

رفتم از دست ز بس باده به جام

نگهم در نگه انداخته ریخت

گلچین معانی

***

ما را غم فراق تو خواهد هلاک کرد

تو جهد بی سبب کنی اندر هلاک ما

گلشن آزادی

***

[ جمعه پانزدهم فروردین 1393 ] [ 13:4 ] [ زهرا ]

با سلام و درود

دوستان بنا به درخواست خیلی  از بزرگواران آرشیو تمام پست ها از

فرودین 88 تا فروردین 93

در لینک زیر قرار داده شده

https://www.dropbox.com/s/6juvj50g4yb0s38/takbayti.blogfa.com.7z?n=241605525

اگر با دانلود فایل مشکل داشتید می توانید ایمیل خود را به طور صحیح در نظرات قرار دهید تا فایل ارسال شود.

دوستان پسوند فایل 7zمی باشد

پیروز و موفق باشید


[ پنجشنبه چهاردهم فروردین 1393 ] [ 0:13 ] [ زهرا ]

با تبریک سال نو و با آرزوی سالی سرشار از سلامتی ، نشاط و موفقیت برای همه عزیزان

***

دل گواهی می دهد کآن غمزه ریزد خون من

کی برم جان از کفش چون دل گواهی می دهد

اهلی شیرازی

***

باکم از کشته شدن نیست، از آن می‌ترسم

که هنوزم رمقی باشد و قاتل برود

شاطرعباس صبوحی

***

خدا را امشب ای ساقی دو چشم خسته بر هم نه

که من پیمانه ی دل می نهم جای سبو امشب

پروین دولت آبادی

***

دل فکنده است در این آتش سودا ما را

وه که از دست دل خویش چه خونین جگریم

عبید زاکانی

***

دوش در مستی بعزم کشتنم برخاست لیک

مردم از حسرت که در دستش چرا خنجر نبود

شاطرعباس صبوحی

***

بگو به یوسف کنعان عزیز مصر شدن

به کوری پدر و زاریش نمی ارزد

نوازش دل رنجیده ام مکن ای عشق

که خشم یار به دلداریش نمی ارزد

امید کرمانشاهی

***

نگاهی کن از آن چشم خدنگ انداز صید افکن

که جان دادیم ای ابرو کمان از حسرت تیری

اسرار سبزواری

***

آن شهسوار گو مکش از غمزه تیغ کین

چون کار عالمی به سر تازیانه ساخت

بابا فغانی شیرازی

***

یاد آزادی برآرد دودم از سر تا به دهر

کار دل با آن کمند تابدار افتاده است

ادیب بیضایی

***

حدیث زلف خود از چشم من پرس

«سل السهران عن طول اللیالی»

عبید زاکانی

***

جان ز نظاره خراب و ناز او ز اندازه بیش

ما به بویی مست وساقی پر دهد پیمانه را

امیرخسرو دهلوی

***

من چون طلسم و افسون بیرون گنج مانده

تو در میان جانم گنجی نهان نهاده

گر یک گهر از آن گنج آید پدید بر من

بینی مرا ز شادی سر در جهان نهاده

عطار

***

ای برهمن بی خبر ازکیش همدردی مباش

پیش از این ما هم بت نامهربانی داشتیم

هر قدر او جلوه می افروخت ما می سوختیم

درخور عرض بهار او خزانی داشتیم

بیدل جغتایی

***

دل من پاره گشت از غم نه زانگونه که به گردد

اگر جانان بدین شاد است یا ربّ پاره تر بادا

امیرخسرو دهلوی

***

با تو هم زانو نشستم نشتری بر جان زدم

پنبه بر آتش نهادم شیشه بر سندان زدم

حلقه ی زلف تو دیدم دل در آن آویختم

از مسلمانی گذشتم طعنه بر ایمان زدم

اثیرالدین اخسیکتی

***

همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد

اگر احتمال دارد به قیامت اتصالی

سعدی

***

از بیم رقیب طوف کویت نکنم

وز طعنه ی خلق گفتگویت نکنم

لب بستم و از پای نشستم اما

این نتوانم که آرزویت نکنم

ادیب سمرقندی (منسوب به ابوسعید ابوالخیر)

***

بس که جمعیت زلف تو صبا ریخت به هم

مو به مو ریخته شد طرح پریشانی ما

آتش اصفهانی

***


[ یکشنبه دهم فروردین 1393 ] [ 16:58 ] [ زهرا ]

با شاعران امروز...

***

چه ذوقی می کند انگشترم هربار می بیند

عقیقی که برآن نام تو را کندم بغل کرده

حامد عسگری

***

ز هجران توام ای مه ،  به هر مژگان فتاد آتش

بیا یکشب تماشا کن، چراغانی دریا را

مهدی کاویان

***

سرگران از من مخمور گذر کردی دوش

رفتی و از می دیدار تو جامی نزدم

محمد قهرمان

***

می شکستند ولی بر سرپیمان بودند،

مست بودند اگر شیشه شکنهای قدیم!

می شد ازچاه به همسایگی شاه رسید،

اینهمه تنگ نبودند وطنهای قدیم!

حسین جنتی

***

لاله زاریم و شراب از دل خود می نوشیم

محفلی نیست به سرمستیِ خونین جگران

هادی حسنی

***

چرا در آخر هر جمله ای که می گویم

تو ای نشانه ی پرسش نشسته ای به کمین

قیصر امین پور

***

ای آنکه دست بر سر من می‌کشی! بگو

فردا دوباره موی که را شانه می‌کنی؟

فاضل نظری

***

نگارم گفت: بیرون كردم از دل مهر یغما را

بگو من مرغ كیوان رفعتم، در دل نمی‌گنجم

یغمای خشتمال

***

عمری ست که شرمنده شد از زندگی ام مرگ

چون دید به شوق سفر، آمادگی ام را!

افشین علا

***

یقین دارم سرانجام من از این خوبتر مى شد

اگر از مرگ هم چون زندگى پروا نمى کردم

علیرضا قزوه

***

چنان گرم هذیان عشقم که آتش

به جای عرق از تبم می تراود

ز دین ریا بی نیازم ، بنازم 

به کفری که از مذهبم می تراود

قیصر امین پور

***

من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم

من که مرداب شدم ، کاش تو دریا بشوی

مهدی فرجی

***

گذر عمر نه زانگونه که حافظ فرمود

بود سیلی که تماشا ز سر پل کردیم

محمدقهرمان

***

تو قرص ماهی و من برکه ای که می خشکد

خود این خلاصه غم های روزگار من است

فاضل نظری

***

بار جهان ز دوش خود گرچه فرو گذاشتم

لیک امید راستی نیست قد خمیده را

محمد قهرمان

***

چون شکست آینه، حیرت صد برابر می شود

بی سبب خود را شکستم تا بیننم کیستم

فاضل نظری

***

چرا اهل سیاست منطق حکمت نمی دانند

خدایا بار دیگر بعثتی بخشا شبان ها را

علیرضا قزوه

***

مؤذنا، به امید که می زنی فریاد؟!

تو هم بخواب که ما خویش را به خواب زدیم

فاضل نظری

***

نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا

قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمن

کاظم بهمنی

***

وای بر تلخی فرجام رعیت پسری

كه بخواهد دلی از دختر یك خان ببرد

حامد عسگری

***

سبز نه! زرد نه! آمیزه ای از سبزم و زرد

بس که درهم شده، پاییز و بهارم، باران!

علی داوودی

***

دور گردید و به ما جرأت مستی نرسید

چه بگوییم به این ساقی ساغر گردان

فاضل نظری

***

تا گشودم پر خود شعله ی غم سوخت مرا

کاش پروانه ی من قدرت پرواز نداشت

ملک دل را همه در کار محبت کردم

وای از این شهر که یک خانه برانداز نداشت

مهدی کاویان

***

شعر كوتاه ولی حرف به اندازه ی كوه

باید این قائله را "آه" به پایان ببرد

حامدعسگری

*** 

[ شنبه بیست و چهارم اسفند 1392 ] [ 0:38 ] [ زهرا ]

***

چو عزم میکده کردي هر آنچه باداباد

که قصد خیر ز صد استخاره بالاتر

ارفع کرمانی

***

صبا از من بگو آن لعبت شوخ شکرخارا

که غارت کرده خیل غمزه ات یارا دل ما را

بیا بلبل که بوی عشق می آید ز صوت تو

تو گل را یاد آر و من گل روی دل آرا را

صحبتی بروجردی

***

بنازم آن مژه ی شوخ عافیت کش را

که موج می‌زندش آب نوش بر سر نیش

حافظ

***

قسم به جان تو آخر ز پا در اندازد

محبتی که مرا کرد در جوانی پیر

مهدی ابراهیمی(رامش)

***

دمی که تیر ستم در کمان خشم نهاد         

کشید بر من و سوی دگر روانش کرد

چو خواست قدر نوازش بداند این دل زار         

نخست پیش خدنگ بلا نشانش کرد

محتشم کاشانی

***

دل خو کرده به دردم به دوا به نشود

که جز آن لب به دوای دگر آموخته نیست

ذوالقدر(تابناک)

***

به محفلی که  چو من می کشان دیرنند

اگر نگاه تو نبود کسی نگردد مست

طراز یزدی

***

با ضعیفان چه زنی پنجه بدستان رقیب؟

همه دانند که بازوی تواناست ترا

ساغر حسن تو امروز نشد مالامال

دیرگاهیست که این باده به میناست ترا

روشن کردستانی

***

گرد سر خیال تو گردم که می زند

روزی هزار حرف به من از زبان تو

قاسمی صیرفی (قمی)

***

ای صبا گر روی از خطهی چین زلفش         

پرسش دل بنما بلکه بیابی اثرش

حال دل عرضه نمائید بر پیر مغان         

تا مگر یاد کند وقت دعای سحرش

ملاهادی سبزواری

***

آن روز به بالین من آئی تو که دیگر

روز دگری در پی و شام دگرم نیست

میزطه

***

دیدمش شادان و خندان دست در دست رقیب

همچو اسپندی که می سوزد به مجمر سوختم

رو نهادم چون به سوی کلبه احزان خویش

بود هرجا یادگاری زان ستمگر سوختم

اطهری کرمانی

***

خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست 

چه آسان ننگ می خوانند نیرنگ زلیخا را  

فاضل  نظری

***

یک باده بود در جام ، دیدم به هزاران نام

هرچند که گردیدم میخانه به میخانه

تا عشق مهندس شد در کعبه دل ما را

بنمود بپا هر سو بتخانه به بتخانه

دکتر نوربخش کرمانی

***

من خود دلم از مهر تو لرزید ,وگرنه
تیرم به خطا می رود اما به هدر,نه!

یک بار به من قرعه عاشق شدن افتاد
یک بار دگر ,بار دگر, بار دگر .....نه!

فاضل نظری

***


[ پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392 ] [ 0:20 ] [ زهرا ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

شاعر نیم و شعر ندانم که چه باشد

من مرثیه ساز دل دیوانه ی خویشم
امکانات وب
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت

فال حافظ

Google PageRank Checker Powered by  MyPagerank.Net