***

رفتیم و نشد کس خبر از راز دل ما

با نغمۀ کس راست نشد ساز دل ما

سنا

***

بر من درباغ زندگی،باز نبود

در گوشه ی دام،حال آواز نبود

روزی زقفس مرا رهایی دادند

کاندر پر من قدرت پرواز نبود

مهدی سهیلی

***

همیشه غصه وغم یارهمنفسین منست

زهی رفیق وفادارخانه اش آباد

خوشدل تهرانی

***

عاشقم اما نمی گویم کجا

بی خودم لیکن نمی دانم چرا

جامی

***

خدایا هرکجا درد دلی بود

بمن دادی ودرمانی ندادی

بهادریگانه

***

حبیب من زچه روشد چنین رقیب من

برای کشتنم آمد چرا طبیب من

نظام وفا

***

منشین بامید غیرکز غیر نخیزد خیر

بپذیر ز پیر دیرین تحفۀ ارشادی

صا د ق سرمد

***

آه ازدل سنگ توکه نگذاشت برآریم

درکنج قفس آه غریبانۀ خود را

امیری فیروزکوهی

***

دیروز دلم بی تو گرفتار بلا بود

فردای من ای کاش چو دیروز نگردد

ابولحسن ورزی

***

من زار و دل غمزده هم زارتر از من

در عشق تو کس نیست گرفتارتر از من

اهلی شیرازی

***

دادم بتو ای سنگدل آئینۀ دل را

افسوس که این آینه افتاد زدستت

خوشدل تهرانی

***

دیشب ای دوست بکوی تو دلی آوردم

غرق خون کردمش ازحسرت و با خود بردم

ابولقاسم حالت

***

دل خواسته بود ازمن دلداده لیکن

جان نیز فداکردم و دلخواه ندیدم

خواجوی کرمانی

***

آه من سوخت جهانی تو عجب سنگدلی

که نیارد نفس سوخته در جوش ترا

اهلی شیرازی

***

یادگار من دلخسته مسکین باتو

آن دل شیفته حالست نکو میدارش

خواجوی کرمانی

****

در ماتم من گردل کس سوخته باشد

شمعی است که برتربتم افروخته باشد

سنا

***

سحری پیش تو شب کردم و افسوس کزان پس

روزها رفت که بی روی توشب شد سحر من

ابولقاسم حالت

***

گفتی که برون کن غم من از دل و خوش باش

آه این سخن سخت مرا چون رود ازدل

اهلی شیرازی

***

غافل دادیم دل به دستت

ما را یاد و تو را فراموش

غنی کشمیری

***

دیدم چورخش گفتم از این به نتوان بود

بار دگرش دیدم و گفتم به ازآن است

نظام وفا

***

یاد کن از من به هر کجا که ببینی

مرغ شکسته پری فتاده به دامی

نظام وفا

***

براه عشق او تنها نه ما هستیم سرگردان

که گردون نیزسرگردون بود در راه او چون ما

همای شیرازی

***

کسیکه باسخن عشق آشنا باشد

شناسد از همه ره بانگ آشنای مرا

صا د ق سرمد

***

از تماشای بتی دل میطپد در سینه ام

این سبکسر عاشق پیشینه انگارد مرا

امیری فیروزکوهی

***

جان به لب،از ضعف نتواند رسید

ما به زور ناتوانی زنده ایم

غنی کشمیری

***

بس که ماندیم به زنجیرجنون پیرشدیم

با قد خم شده طوق سر زنجیرشدیم

محتشم کاشانی

***

غروب زندگی آمد بیا ای عشق افسونگر

که خواب مرگ نزدیک است و من افسانه می خوانم

ابولحسن ورزی

***

چون ربودی زمن خسته بعیّاری دل

عیب نبود اگرم زانک نیازاری دل

خواجوی کرمانی

***

از هر چه بگذری سخن دوست خوشتر است

از یار ناز خوشتر و از من نیازها

ادیب پیشاوری

***

دوش با گیسوی او راز و نیازی داشتم

تا دل قصۀ دور و درازی داشتم

خوشدل تهرانی

***

تنی ازاستخوان و پوست دارم دل دروظاهر

چو فانوسی که باشد آتش پنهان در او پیدا

محتشم کاشانی

***

گردون به درد و رنجم پیر و شکسته کرد

آن سان که دید دلش سوگوار کرد

همای شیرازی

***

گر چرخ فلک با همه کس جور و جفا کرد

با هیچ کس ازجور نکرد آنچه بما کرد

رفیق اصفهانی

***

گر همسفرعشق شدی، مردسفرباش

ورنه ره خود گیر و یکی راهگذر باش

محمدعلی بهمنی

***



تاريخ : شنبه سوم بهمن ۱۳۹۴ | 15:52 | نویسنده : زهرا |

***

رشکم کشد هر جا که او در محفلی ساغر زند

مست است و ترسم از خطا بر دیگری خنجر زند

بیمار شیرازی

***

در دل تنگ چسان جای گزیده است غمش

دل کم از قطره و افزون غمش از دریایی

بیدل شیرازی

***

لاف عشقت مى‏ زند هر كس براى امتحان

قتل‏ عامى غمزه‏ ى بى‏ باك را ارشاد كن

صبا لکهنویی

***

بیابانی است عشق ای دل که پیدا نیست پایانش

به منزل کی رسی تا گم نگردی در بیابانش

بیدل شیرازی

***

سالك راه فنا را رهبرى در كار نيست‏

تا قدم از خويش بيرون مى‏گذارد منزلى‏ست

قاصد نائینی

***

اسرار خرابات و رموز دل عشاق

گفتن بر بیگانه سزاوار نباشد

بهجت شیرازی

***

نشان خاک نهشتم ز گریه در عالم

که حسرت تو مبادا کسی به خاک برد

میربرهان ابرقوهی

***

بستند پای ما و شکستند بال ما

سنگ است آن دلی که نسوزد به حال ما

بسمل شیرازی

***

ز هجر تلخ تر آبی نداشت جام سپهر

وگرنه دست قضا بر گلوی ما می ریخت

ارشد فارسی

***

لشکر غمزه زده صف پی خونریزی خلق

زین میان عاشق غمخوار قتیل است قتیل

ادیب شیرازی

***

گره شد در دلم صد آرزو از زخم نخجیرش

که او از زخم پیکان مرد و من از حسرت تیرش

ابوالقاسم کازورنی

***

وعده ی وصلم به فردا داد و جان دادم ز رشک

کز که آیا می کند فردا سراغ خانه ام

ابوالقاسم شیرازی

***

نا امیدم ز مداوای دل خسته ی خویش

ای خوش آن خسته که امید مداوا دارد

آگه شیرازی

***

یک جهان غم ز چه در سینه ی تنگم جا کرد

یاد زلف که ز سر تا قدمم سودا کرد؟

آشفته شیرازی

***

آخر دلم فتاد به دام بلای عشق

با آنکه سالها ز بتان احتراز کرد

آغاز شیرازی

***

من با رقيب خوى گرفتم به بوى تو

بنگر كه آرزوى توام تا چه غايت است!

فیضی

***

گويم آيين وفا و مهر در عالم كم است‏

باز مى‏گويم كه شايد بوده باشد، عالم است

روحی هرمزی

***

دل براى خود نمى‏نالد در اين وادى، عبث

اين جرس گم‏گشته‏ اى دارد كه شيون مى‏كند

ساکت یزدی

***

دوش از آزردگى گفتم دعاى بد، ولى

وقت گفتن آن‏چنان گفتم كه تأثيرى نداشت

رکنی کاشانی

***

دو لقمه كردم و در كام آتش افكندم‏

به روز اوّل عشق تو دين و دنيا را

سروری کاشانی

***

شد نافه خون كه نكهت آن مو شود نشد

سنبل هزار خواست كه گيسو شود نشد

عاشق لکهنویی

***

گرنه تراست مدعا خون کنی از جفا دلم

همره مدعی چرا آمده ای به محفلم

بیمار شیرازی

***

از عشق جانفرسای خود وز حسن روز افزون او

بیدل توانی یافت ز آغاز کار انجام را

بیدل شیرازی

***

خونم به جرم دوستى خويش ريختى‏

اين خون به يك حساب به صد خون برابر است

پرویز گورکانی

***

تا دل خویش به دست تو ستمگر دادم

می رسد از غم تو تا به فلک فریادم

افسرده ی شیرازی

***

تنها نه من به خال رخش مبتلا شدم‏

بر هر كه بنگرى به همين درد مبتلاست

فریدون گورکانی

***

اين نه داغى‏ست كه بر سينه‏ ى سوزان من است‏

مهر عشق است كه از مهر تو بر جان من است

شيخى ماوراءالنهرى

***

بر لوح دلت حرف وفا را كه نوشته؟

خود گو غلط راست نما را كه نوشته؟

طاهر مازندرانى

***

به خنده‏ ى نمكين يار در مقابل ما!

چگونه تازه نگردد جراحت دل ما؟

مانی مشهدی

***

دل وسوسه مى‏كرد بسى بهر شكايت‏

صد شكر كه ما وسوسه‏ى دل نشنيديم

بهرامی همدانی

***

در قيامت سر چه سان بيرون كشد از جيب خاك

سينه‏ ى هر كس كه داغ لاله رخسارى نشد

حاذق هروی

***

خدا نكرده اگر چهره پرعتاب كند

به گردش نگهى عالمى خراب كند

آشفته هروی

***

هر جا دلى‏ست مهر به سوى تو مى‏كشد

خورشيد طلعت تو عجب ذرّه ‏پرور است!

ریاضی یزدی

***

غرور حسن نگذارد كه ياد دوستان آرى‏

الهى تيرگى بخشد كسوفى آفتابت را

محسن همدانی

***



تاريخ : چهارشنبه سی ام دی ۱۳۹۴ | 10:33 | نویسنده : زهرا |

***

با دل آگه شدم آن شوخ ستم کاره چه کرد

از پی چاره ندانم دل بیچاره چه کرد

سحاب

***

شمه ای بوده ز حال دل دیوانه ما

آن مثلها که ز شیدایی مجنون زده اند

عبرت

***

تا باد، دو زلفین تو را زیر و زبر کرد

از آتش غیرت دل من زیر و زبر شد

خاقانی

***

نور جبین ما نه ز تاثیر طاعت است

داغی کهن ز لاله رخی بر جبین ماست

محتشم کاشانی

***

نگاهی کن از آن چشم خدنگ انداز صید افکن

که جان دادیم ای ابرو کمان از حسرت تیری

ملاهادی سبزواری

***

هردامنی که چنگ زدم بهرِ التجا

دیدم مترسکی است زمن بی پناهتر

ارفع کرمانی

***

واصل ز حرف چون و چرا بسته است لب

ره چون تمام گشت جرس بی زبان شود

کلیم کاشانی

***

عمر و غم نسبت معکوس بهم داشته اند

هر قدر عمر کم آمد به غم دل افزود

چون من افتادم ودیگر نتوانم برخاست

ای امید و طرب، ای عشق و تمنا بدرود!

خالقی(سروش)

***

تشنه لب رفتم به جنت،چشمة كوثرنبود

شعله جو رفتم به دوزخ مشت خاكسترنبود

عرفی شیرازی

***

آن پنجه و مضراب، تبه باد و شکسته

گر در رگ جان، ناوک دلدوز ندارد

اسحاق شهنازی

***

گر من مقیم میکده گشتم عجب مدار

کز حادثات دهر پناه است ومآمن است

عشرت شیرازی

***

در باغ محبت قفسی نیز مرا بس

در دام فتد آنکه اسیر قفسی نیست

حسین شاه زیدی

***

هوس گوشه ی میخانه مکن واعظ شهر

تو به محراب نشین مشق سیه کاری کن

ناطق مکرانی

***

در این جهنم، گل بهشتی چگونه روید؟ چگونه بوید؟

من ای بهاران ز ابر نیسان، چه بهره گیرم که خود خزانم؟

نادر نادر پور

***

جار می زد در دروازة هستی،شبحی

نقش خوشبختی آدم به عدم مانده به جا

ارفع کرمانی

***

تیری زد و بگذاشت در این دشت بمیرم

آن صید اسیری که نجاتش هدفم بود

حسین مسعودی

***

از پس آتش زدن خاکسترم برباد داد

این عنایت‌های گوناگون سزای من نبود

فروغی بسطامی

***

چون خیالت دم بدم در اضطراب آرد مرا

پس وصالت تا چه خواهد کرد با روز و شبم

فیض کاشانی

***

تا دلم آورد بر محراب ابرویت نماز

جامه جان را به خون، هر دم نمازی می‌کند

سلمان ساوجی

***

همچو پروانه دلم سوخته ی عشق تو بود

زانکه در تیره شبم شمع شبستان بودی

خواجوی کرمانی

***

از نامه سیاه نترسم که روز حشر

با فیض لطف او صد از این نامه طی کنم

حافظ

***

طومار درد و رنج عزیران رفته است

این مهلتی که عمر دراز است نام

صائب تبریزی

***

خال بکنج لب يکي، طره ي مشک فام دو
واي بحال مرغ دل، دانه يکي و دام دو
محتسب است و شيخ و من، صحبت عشق در ميان
از چه کنم مجابشان، پخته يکي و خام دو
ام هانی یزدی

***

انصاف نیست آیه ی رحمت شود عذاب 
چینی که حق زلف بود بر جبین مزن
صائب تبریزی

***

ای دل نگفتمت که به چشمش نظر مکن

کز غم چنان شوی که نبینی بخواب خواب

خواجوی کرمانی

***

یا به آهو روشان انس وصفا ده یارب

یا ز صاحبنظران بازستان ذوق سلیم

شهریار

***

باور مکن که طعنه طوفان روزگار

جز در هوای زلف تو دارد مشوشم

شهریار

***

سبوی باده نوشیدم ، نگار ساده بوسیدم

ندانم پیش فضلش در شمار آرم کدامین را

فروغی بسطامی

***

به کلک قاعده دانی شکستگی مرساد

که  توبه نامه ما با خط شکسته نوشت

صائب تبریزی

***

من گرفتم که قمار از همه عالم بردی

دست  آخر همه را باخته می‌باید رفت!

صائب تبریزی

***

جان به این غمکده آمد که سبک برگردد

از گرانخوابی منزل سفر از یادش رفت

صائب تبریزی

***

یاد باد آنکه بروی تو نظر بود مرا

رخ و زلفت عوض شام و سحر بود مرا

خواجوی کرمانی

***

درگداز خود چو اخگر فیض مرهم دیده ایم

می‌توان خاکستر ما را به داغ ما گذاشت

بیدل

***

نمودی که: چون فاش گردید رازت؟

تو این پرده‌ها میدری، من چه دانم؟

اوحدی مراغه ای

***

حلقه ی بیرون در از خانه باشد بی‌خبر

حال  جان خسته را از چشم خونپالا مپرس

صائب تبریزی

***

مپرس  ای دل که چون می‌باشد آخر جان غمناکت

که من دیریست کز یادت فراموش کرده‌ام جان را

هاتف اصفهانی

***

ای هم نفسان حال دل زار مپرسید

نوعی  نشکسته است که پیوند توان کرد

فیض کاشانی

***

از حال دل و دیده مپرسید که چون شد؟

خون شد دل و از رهگذر دیده برون شد

هلالی جغتایی

***

از ما مپرس: کاتش دل تا چه غایتست؟

از آب دیده پرس، که او ترجمان ماست

اوحدی مراغه ای

***

چه نالی ای دل خونین که آن شکوفه ی  خندان

زبان مرغ حزین شکسته بال نداند

شهریار

***

با شاعران برون مرزی

اگر روزی عاشق شدی
در آن سوز و گداز شیرین عشق مرا به یاد آر
زیرا همه عاشقان چنان باشند که من :
بی ثبات و بی قرار در هر کار
مگر در خیال چهره معشوق
که در ضمیرشان پیوسته برقرار و پابرجاست

ویلیام شکسپیر- شاعر انگلیسی

***

شخص رو به سنگها گفت:
"
انسان باشيد!"
سنگها در پاسخ گفتند:
"
هنوز به قدر كفايت سخت نشده‌ايم.

اریش فرید-شاعر معاصر اتریش

***

از دورها می آیی

و فقط یک چیز کوچک

در زندگی من جابجا می شود

این که دیگر بدون تو

در هیچ کجا نیستم!

آنتوان دو سنت اگزوپری- نویسنده فرانسوی

***

ریسمان پاره را می توان دوباره گره زد

دوباره دوام می آورد

اما هرچه باشد ریسمان پاره ای است

شاید ما دوباره همدیگر را دیدار کنیم

اما در آنجا که ترکم کردی

هرگز دوباره مرا نخواهی یافت

برتولت برشت- نمایش نامه نویس و شاعر آلمانی

***

در شمار آن کاهنان و کشیشان مباش 
که شیب تند و ستیغ پر خار بهشت را به من بنمایی
و خود چون رندان لاابالی
در راه پرگل و ریحان عیش بخرامی
و هیچ پروای خویشت نباشد

ویلیام شکسپیر- شاعر انگلیسی

***

در زمستان به سرزمینی می نگر ی که از آن تو نیست

جادویی از تو می تراود که از آن تو نیست

برف پیرامون را می نگری از پشت شیشه ها

در شکوه عاریتی ات به دخترکی فقیر می مانی

هرمان هسه نویسنده و نقاش آلمانی سوئیسی

***



تاريخ : دوشنبه هفتم دی ۱۳۹۴ | 23:17 | نویسنده : زهرا |

***

از آن زمانه به حالم نظر نمی افکند

که خجلت از دل امیدوار من دارد

شاپور تهرانی

***

همه نفرین شد رو در من آورده زهی طالع!

دعاهایی که من در نیم شب در زیر لب کردم

سنجر کاشی

***

از صد هزار کعبه گذشتیم و در رهیم

تا کی کسی در این ره بی منتها رود؟

سنجر کاشی

***

چو بلبل زان نکردم باز میل گلشن کویت

که چون رفتم به زاغان دادی ای گل آشیانم را

محتشم کاشانی

***

قسمت بادیم دست از ما بدار ای خوشه چین

گرد این خرمن چه می گردی که غیر از کاه نیست

شاپور تهرانی

***

پر شده پیمانه ام گرچه ز خون جگر

بالله اگر بشکنم ساغر پیمان دوست

شاطرعباس صبوحی

***

مکن دریغ ز من ساقیا شراب امشب

از آنکه از آتش، گشته ام کباب امشب

ز بس که نقش مخالف ز دوستان دیدم

بر آن شدم که زنم نقش خود بر آب امشب

شاطرعباس صبوحی

***

ای تیر غمزه کرده به الماس خشم تیز

دریاب نیم کشته ز هر عتاب را

محتشم کاشانی

***

صید حرم چرا نبرد رشک بر دلم

بر گردنش نشانه ای از بسمل تو نیست

سنجرکاشی

***

نیستم راضی به مرگت لیک می خواهم چو خود

از غم ناکس پرستی در تب هجران تو را

محتشم کاشانی

***

 



تاريخ : دوشنبه سی ام آذر ۱۳۹۴ | 1:23 | نویسنده : زهرا |

***

پرورده‏ ايم دشمن جان را به خون دل

پس لاف مى‏زنيم كه يارى گرفته‏ ايم

عبدالرزاق اصفهانى

***

گر نمى‏خواست كه داد دل عشّاق دهد

قامت شور قيامت ز چه برپا مى‏كرد؟

فرخ زند

***

از تو نبود اين طمع اى شوخ مهربان!

ما را به تيغ غمزه ‏ى خود روبرو كنى

يك‏سوى زلف، سوى دگر طاق ابروان‏

با زلف يار شكوه به ما مو به مو كنى

شیدای خجندی

***

بر خود حرام كرده مشامم شميم او

هستند بيخودان دگر، اى صبا برو

ظهوری ترشیزی

***

به محفلى كه تويى، بس‏كه رفته‏ ام از خويش‏

گمان برند حريفان كه جاى ما خالى‏ست

ابوالحسن شیرازی

***

به بزم از گردش چشم و اشارت های ابرویش

توان با مدعی دانست اسرار نهانش را

مجمر زواره ای اصفهانی

***

گفتم كه دل برآورم از چاه غم نشد

هرچند ساختم رسن از دود آه خويش

ادایی شیرازی

***

او شاد كه جان دادنم از غم شده نزديك‏

من خوش كه ز حال دلم او را خبرى هست

دشت بیاضی

***

گر من به دل فرو نخورم دشنه‏ هاى ناز

آن غمزه‏ ى حريص غضب را چه مى‏كنى؟

گيرم ز ناز منع توان كرد حُسن را

چشم نيازمند طلب را چه مى‏كنى؟

وحشی بافقی

***

به گرد خاطرم اى خوشدلى چه مى‏گردى؟

كدام روز مرا با تو آشنايى بود؟

ضميرى‏اصفهانى

***

 اى غم! همه وقت مى‏توان كشت مرا

از راه رسيده‏ اى، بياساى دمى

نوری اصفهانی

***

به غير كشتن من يار را مرادى نيست‏

اميد هست كه او را خدا مراد دهد

تاجرى‏خوانسارى

***

هر شب بر آسمان ز تو دستم ولى چه سود؟

دستم بر آسمان و لبم بر دعاى توست

مجمر اردستانى اصفهانى

***

به دوستى تو خصمند عالمى با من

هزار دشمن و يك دوست! مشكل افتاده است!

شفايى اصفهانى

***

از آن چو باد صبا كو به كوى و دربدرم

كه هيچ جاى جهان بى‏ تو دلنشينم نيست

‏ صيدى بواناتى

***

ساقى! اگرم مى ندهى، مى‏ميرم‏

ور ساغر مى ز كف نهى مى‏ميرم‏

پيمانه‏ ى هر كه پر شود مى‏ميرد

پيمانه‏ ى من چو شد تهى مى‏ميرم

هجرى‏ تفرشى  

***

گفتم كه خورم خون جگر بى‏تو و غافل

كز آتش هجران تو خون در جگرم سوخت

آذر بيگدلى ( شرر)

***

جستجوى دگرى داشت چو پرسيدم از او

منفعل گشت و به من گفت : تو را مى‏جويم

سالك اصفهانى

***

ز من رنجيده يار و با همه بى‏ تابى از غيرت

نمى‏ خواهم ز بهر صلح غيرى در ميان افتد

دانش اصفهانى

***

 



تاريخ : جمعه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۴ | 18:24 | نویسنده : زهرا |

***

چون بتکده ی کهنه به نزدیکی کعبه

گویا که خدا خواسته آباد نگردیم

نوری اصفهانی

***

عالمی خواهم از این عالم به در

تا به کام دل کنم خاکی به سر

شیخ بهایی

***
غبار خاطرم هر سو جهانی رنگ می ریزد

که من در هر قدم رم کرده ام از خود بیابانها

عالی شیرازی

***

از بی کسی در کنج غم چون کافر اندر کعبه ام

گاهی تپیدن های دل، دستیم بر سر می زند

نوعی خبوشانی

***

مشو فريفته‏ ى نقش كاسه‏ بازى چرخ

كه عاقبت به دغل‏ بازى اين دغا ببرد

بنایی هروی

***

غم زين دل و سينه رفتنى نيست

بيم است كه جاى جان بگيرد

شریف کاشانی

***

پيچيده دود در جگر، اى گريه! مهلتى

چندان‏ كه از شكنجه برآريم آه را

فسونی یزدی

***

مردن هوس است بى‏ تو ما را

اين عمر بس است بى‏ تو ما را

سلطانى مازندرانى

***

شادم از ضعف كه سامان توانايى من‏

نيست چندان كه ز روى تو نظر بردارم

عنوان تبریزی

***

رميده خاطرم از هرچه هست در عالم‏

به غير يار كه آن عالم دگر دارد

میرمحمدرضا مشهدی

***

دلم از بهر تو پیوند دو عالم بگسست
سر موئی سر زلفت سر پیوند نداشت

میرداماد

***

یک نگه زان گوشه ی چشمم مقدر گشته بود

آن هم از بخت بدم از خاطر تقدیر رفت

شفایی اصفهانی

***

ز بزم عقل افکندم به کوی عشق رخت آخر

هر آن خرمن که اینجا داشتم دادم به باد آنجا

عبدالرزاق فیاض لاهیجی

***

به خنده‏ ى نمكين يار در مقابل ما!

چگونه تازه نگردد جراحت دل ما؟

مانی مشهدی

***

همچو زخمی که فراهم نشود بی مرهم

چشم راحت شب هجر تو نیاسود مرا

عالی شیرازی

***

دوش معراجی دیدار تو بودم ای کاش

برود روز جوانی و شب دوش آید

نوعی خبوشانی

***

نمی کنم گله از شام هجر و روز وصال

که شوق وصل تو از یاد می برد گله را

فصیح الزمان رضوان

***

هم مگر مژده وصل تو بگوشم خوانند

صبح محشر که از آن خواب گران برخیزم

وصال شیرازی

***

نداد عشق گریبان به دست کس ما را

گرفت این می پر زود چون عسس ما را

صائب تبریزی

***

دل از زلفت برون افتد چو از می رخ برافروزی

که مرغ از آشیان افتد شب از نظاره آتش

ملاشاه هندوستانی

***

ما كم‏ بضاعتيم و وصالت گرانبهاست

مشكل ميان ما و تو سودا به هم رسد

رشكى همدانى  

***

کنی ملامت رندی که سیم و زرد بازد

قمار عشق ندیدی که خویشتن بازی

وصال شیرازی

***

باریکتر از موی بود رشته امید

بسیار مپچید که تا بگسلد از هم

ظفرخان

***

لـذّتـي از تيــغ او دارم کـه چـاک سـيـنـه‌ام

         چون خمـارآلود نـتوانـد لب از خمـيازه بسـت

عماد الدین میرالهی

***

به تيغت سينه‏ ام صد چاك شد اى واى مى‏ ترسم‏

مبادا درد تو بيرون فتد از سينه‏ ى چاكم

علاجی دهلوی

***

شكاف سينه بدوزم، به چاك دل چه كنم؟

كنون به علّت رسوايى ‏ام شناخته‏ اند

سنجر کاشانی

***

از بس‏كه رفو زديم و شد چاك

اين سينه همه به دوختن رفت

حیاتی گیلانی

***

ياد آن روزى كه بهر خاطرم با مدعى‏

بود او را سرگرانى‏ها كه اكنون با من است

جهانشاهی

***

يار خواهد كه به مرگم شود آسوده و من

شرمسارى برم از محنت جان كندن خويش

ميلى تُرك هروی

***

شهید تیغ محبت نمی شود گمنام

که بیستون به ره عشق لوح فرهاد است

چون توانم داشت پنهان مهر رویت را به دل

عشق ما را پرتو حسن تو عالم گیر کرد

محمدخان قبچاقی

***

اگر چه داده مرا توبه شیخ شهر ولی

هزار شکر که بنیاد توبه محکم نیست

حکیم شیرازی

***

عیب زاهد کن ای پیر خرابات که دوش

بتمنای خطابخشی حق توبه شکست

غافل

***

ز سنگهای ملامت که زاهدان فکنند

هزار توبه شکسته است و ساغری نشکست

وصال شیرازی

***

اى خون شده دل، ناله ز بيداد كه كردى؟

من سوختم از رشك، بگو ياد كه كردى؟

طائف یزدی

***

دل براى خود نمى‏ نالد در اين وادى، عبث

اين جرس گم‏گشته‏ اى دارد كه شيون مى‏ كند

ساکت یزدی

***



تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۴ | 8:32 | نویسنده : زهرا |