***

خواب دیدم کز هوا شاهین او صیدی نبود

چون شدم بیدار مرغ دل به جای خود نبود

مولانا شهیدی

***

ز خشم و ناز تو صد فتته شد فزون در دل

تغافل تو همه التفات و من غافل

اهلی شیرازی

***

مقامش در دل و درد دلم را زان کنم پنهان

که با دل در میان ننهاده ام راز نهانش را

قاضی علائی

***

مرا ز عشق تو بر دل هزار بار غم است

عجب نباشد اگر بر دلت گران شده ام

گرفته دامن گرد غم ز هر طرفی

اسیر محنت این تیره خاکدان شده ام

اهلی شیرازی

***

شاخ گل را از تفاخر سر به گردون بگذرد

نوگل من گر زند بر گوشه دستار گل

شوقی یزدی

***

دارد آب دیده، سرگردان من غمناک را

همچو گردابی که در چرخ آورد خاشاک را

شوقی یزدی

***

رهبرم در وادی غم بخت گمراه منست

یار دلسوزی که دارم شعله آه منست

اهلی شیرازی

***

طبیبم چاک دل میدوخت گشت از آتشم آگه

بدستش ریسمان خاکستر و بگداخت سوزن هم

اجل ره بر سرم نتواند آوردن شب هجران

ز بس کز دود آهم خانه تاریکست و روزن هم

حیرانی همدانی

***

آن آتشی که دوش به کویت بلند بود

آتش نبود آه من دردمند بود

حیرانی همدانی

***

جور گفتیم مکن تندی شدی وه چه شود

که فراموش کنی آنچه شنیدی از ما

نرگسی عراقی

***

قاتل من چون سوی من محزون گذرد

چشم پرخون مرا بیند و از خون گذرد

سلطان حسن گیلانی

***

چو رخسار تو از نوشیدن می لاله گون گردد

درون من صراحی وار قالب غرق خون گردد

بدیع الزمان میرزا

***

شد سینه به صد چاک ز تیغ ستم او

بیرون نشد از سینه صد چاک غم او

میرازشرف

***

ابدال وش بکویت شبها که سرنهادم

خشتم به زیر سر بود خارم به زیر پهلو

ابدال اصفهانی

***

به مسجد ار بخرامی به لطف آن قد وقامت

هزار عابد صدساله از نماز برآید

میرحاج خراسانی

***

من بیدل که از عشقت در آب و آتشم شبها

چو شمع افتاده در تاب و تبم تبخاله در لبها

نه صورت بر در و دیوار صورتخانه چین است

ترا دیدند خوبان و تهی کردند قالبها

میرحاج خراسانی

***

چو من بداغ بتان هرکه سوخت یک چندی

هوس کند که دگر بار بیشتر سوزد

بپای شمع فتد چونکه سوخت پروانه

که شعله اش چو به پایان رسد دگر سوزد

هلالی جغتایی

***

دل که طومار وفا بود من محزون را

پاره کردند ندانسته بتان مضمون را

ملاآصفی

***

نه از خون جگر مژگان من بر یکدیگر بسته

که بی او مردم چشمم به روی غیر در بسته

بنائی هراتی

***

ای جغد به ویرانه ماخانه نسازی

ترسم که تو هم با من دیوانه نسازی

امیدی طهرانی

***

اگر یاد آرمش یکدم که از دل غم برد بیرون

غمی آید که بازم بیخود از عالم برد بیرون

بود از مردنم دشوارتر دلسوزی همدم

چه باشد گر ز بالین من این ماتم برد بیرون

بابا فغانی

***

گر کشد خصم بزور از کف من دامن دوست

چه کند در کشش دل که میان من و اوست

اهلی شیرازی

***

داشتی معذور ناصح بیخودیهای مرا

گرچو من دل در کف نامهربانی داشتی

مولانا ابدال اصفهانی

***

گرم به جور و جفا میکشی نمی رنجم

که هست نازی و اینها با اختیار تو نیست

لسانی شیرازی

***

گه دل از عشق بتان گه جگرم می سوزد

عشق هر لحظه بد اغ دگرم می سوزد

من ز خود بی خبر و آتش هجران در دل

وه که این شعله شبی بی خبرم می سوزد

حیرتی مروی

***

گرفتم با دلی چون غنچه راه عشق و رسوایی

چه دانستم که در کوی ملامت سنگ می بارد

لسانی شیرازی

***

به بیدردان نشینی کی فتد بر من نگاه از تو

نه قدر حسن میدانی نه درد عشق آه از تو

مولانا شهیدی

***

ای مرا غرقه به خون دیده خونبار از تو

سینه مجروح و جگر ریش و دل افکار از تو

گاه تیر تو کشم از دل و گه ناوک آه

آه نا چند کشم این همه آزار از تو

اهلی شیرازی

***

چه بلاست چشم مستت که به یک نظر ز هر سو

بکشد هزار کس را که ترا خبر نباشد

چو شراب خون دل شد جگرم کباب اولی

که کباب دردمندان به جز از جگر نباشد

مولانا ابدال اصفهانی

***



تاريخ : یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ | 12:2 | نویسنده : زهرا |

***

از آن لب نيـم بـوسي مايـة بي‌ هـوشي ما شد

چه مستي‌ ها که بخشي از شراب نيمرس ما را

عماد الدین میرالهی

***

مردمک می جهد از دیده آهو چو سپند

نگه گرم که بر دامن صحرا افتاد

میرزا داود

***

صبحدم چون کلّه بندد آه دود آسای من

چون شفق در خون نشیند چشم شب پیمای من

"سیف الدین اسفرنگی"

***

بعد مرگم نیست تاب بار منت از کسی

 آتش تن را ز خاکستر کفن می خواستم

 صامت اصفهانی

***

خواهی شود درست دل پاره پاره ام

چون شیشه ی شکسته گداز است چاره ام

میرزا طاهر قزوینی

***

از خدنگش دیده ام بر دل گشاده تا  زه

میکشم همچون کمان بر شست او خمیازه

محمدخان قبچاقی

***

ظاهر هرکس که سنجیدم به میزان نظر

داشت با باطن همان نسبت که رو با آستر

شفیعا اعمی شیرازی

***

شیشه گردن پیش ساغر خم کند دانی چرا

آری از گیرنده بر بخشنده جای منت است

؟

***

مهیای همان شو کز برای خلق میخواهی

گریبان چاکی مقراض باشد از بریدن ها

واعظ

***

تلخ فرقت یکروزه و صد ساله یکیست

میکشد زهر اگر اندک و گر بسیار است

مسیب تکلو

***

قسمت این بود که کامم ز تو حاصل نشود

ورنه زین بیش شب و روز دعا نتوان کرد

مجمر اصفهانی

***

تا تو رفتی ز برم نور بصر با تو برفت

باز بازآی که باز اید نور بصرم

میرزا تقی

***

گر نیایی کشدم غم ور بیایی دهمت جان

من که بایست بمیرم چه بیایی چه نیایی

؟

***

بیرون ز کویت چون روم گاهی ز دنبالم بیا

کایند صیادان ز پی نخجیر ناوک خورده را

غیرت اصفهانی

***

غافل مشو ز پاس دل بی قرار ما

کاین مرغ پرشکسته قفس ها شکسته است

صائب تبریزی

***

مکن تغافل از این بیشتر که می ترسم

گمان برند که این بنده بی خداوند است

ذوقی اصفهانی

***

از در خویش مرانم که مَلک بگریزد

ناامید از در آن خانه که سائل برود

دست و پا چند زنی عرض شهیدان داری

آنقدر صبر کن ای کشته که قاتل برود

رضائی کاشانی

***

ما ابروی صبر و قناعت نمی بریم

با پادشه بگوی که روزی مقدر است

در کوی ما شکسته دلی میخرند و بس

بازار خود فروشی از آن راه دیگر است

حافظ

***

عار آیدم من ار به فلک اعتنا کنم

بر چرخ جز به چشم حقارت نظاره نیست

؟

***

بخواب دیدمت اما نه از تو خرسندم

که این معامله میخواستم به بیداری

وصال شیرازی

***

سر بود بار گران بهر نثار قدمش

کاش می آمد و می کرد سبکبار مرا

صفائی نراقی

***

دل و دین بر سر کارت شد و بسیاری نیست

سرو جان خواه که دیوانه تامل نکند

سعدی

***

از این دیار گذشتی و سالها بگذشت

هنوز بوی تو می آید از منازل ما

عماد فقیه

***

تا رفت از نظر آن چشم جهان بین

کس واقف ما نیست که بر دیده چها رفت

حافظ

***

رفت از برم چنانکه بگردش نمی رسم

کی عمر رفته را به دویدن توان گرفت

یقین کاشانی

***

دامن ز کفم می کشی و می روی امروز

دست من و دامان تو فردای قیامت

هاتف اصفهانی

***

تا تو رفتی ز برم ز آتش حرمان شب و روز

از بن هر مژه ام اشک بدامان آید

مستوره کردستانی

***

خونم بریز و از غم هجرم خلاص کن

منت پذیر قبضه ی خنجر گذارمت

حافظ

***

بيفكن سوى من تير نگه، ابروكمان من!

به پيكان خدنگ ناز منت نه به جان من

صابر بلگرامی

***

خموش باش به روشندلان چو بنشينى‏

كه شهر آينه جاى نفس كشيدن نيست

طبعی طهرانی

***

پس از كشتن ز عشق افسردگى نبود شهيدان را

كه اين آتش ز آب خنجر جلاد ننشيند

رسمی قزوینی

***

گه بريزد باده و گه بشكند پيمانه را

در شكست و ريخت دارد محتسب ميخانه را

سرودی خراسانی

***

ميرم از هجر و نخواهم كه به من رام شوى‏

ترسم از عشق من سوخته بدنام شوى

رازی خوارزمی

***

غمم افزون شود چون ديگران گريند بر حالم‏

بلى دريا فزون مى‏گردد از باران ساحل‏ها

صبوحی خوانساری

***

گفتيم كه در خانه‏ ى ما جلوه بفرما!

خنديد و به ما گفت كه اين شيوه ‏ى ما نيست

عاشق لکهنویی

***

زد تيغ ناز و رفت و نظر بر قفا نكرد

هرگز كسى به كشته‏ ى خود اين جفا نكرد

تا چند از برم گذرى سرگران و من‏

دل خوش كنم به آن‏كه نظر از حيا نكرد

صنعتی نیشابوری

***



تاريخ : چهارشنبه پنجم فروردین ۱۳۹۴ | 11:22 | نویسنده : زهرا |

السلام علیک یا فاطمه زهرا

***

ساقی امشب آتشی دارد دلم

شعله شعله اشک می بارد دلم

؟

***

شعر تو را چگونه بخوانم که نشکنم؟

آخر بگو که قصه کنم از کجای درد ؟

یوسف اگر برای پدر درد آفرید

زهرا شکست و درد پدر را به جان خرید

علیرضا قزوه

***

ديوار مي كنـــد كمكـم، راه مــي روم

ديــــگرمــــپرس حــال مــن وناتواني ام

سوزنده تر زآتش غم، غربت علي (ع) یست

اي مرگ، مانده ام كه تو از غم، رهاني ام

؟

***

اهل یثرب ز من و گریه ی من بیزارند

نا گزیرم که در این شهر نمانم، چه کنم

تا سحر از غم تنهایی تو بیدارم

دو دلم من بروم یا که بمانم ، چه کنم

؟

***

مادر!

تکلیف چیست؟ چون که همان کهنه زخم توست

این زخم ها که خورده به صد جای پیکرم

یاد مصایب تو در آن کوچه می کنم

هرگاه بر مصایب این شهر بنگرم

محمدرضا طاهری

***

از زبان دوست و دشمن فقط

طعنه سهم حیدر است این روزها

؟

***

سعی کردم قد خم را ز تو پنهان سازم

هر چه قد راست کنم، باز کمانم ، چه کنم

دست تو وا نشد و دست من از کار افتاد

خجلم از تو همین بود توانم ، چه کنم

؟

***

نام زهرا مشتق از نام خداست

زینت کرسی وعرش کبریاست

؟

***

خلق چو پرسند زتو کیست او ... فاش بگو؛ کوثر جاریست او

سینه زهرا تب توحید داشت .... کان شرف شیره خورشید داشت

فاطمه خود کیست نمود علی ... کیست علی فاطمه منجلی

فاطمه ای مذهب و آیین من ... آینه روشنی دین من

محمدرضا آغاسی

***

عقلها راهی ندارند و زبانها الکنند

در مقام اهل بیتی که تمامش فاطمه است

     علی اکبر لطیفیان

***

صدتبارک گفت نقاش ازل چون بر نگاشت

      طلعت   زیبا  و  زلف  مشگبار   فاطمه

؟

***

الله اکبر از تو که الله اکبری

ای مادر پدر که پدر را تو مادری

علیرضا قزوه

***

 



تاريخ : سه شنبه چهارم فروردین ۱۳۹۴ | 13:45 | نویسنده : زهرا |

 

با آرزوی سالی پر از بهروزی، سعادت و شادکامی

***

ز مست جام محبت مخواه چهره سرخ

نشان مستی این باده زرد رخساریست

وصال شیرازی

***

 وعده لطف و کرم را مکن ای دوست خلاف

کز کریمان نسزد آنچه خلاف کرم است

جامی

***

مران بیگانه وارم از در خویش

که این بیگانه روزی آشنا بود

خسرو قاجار

***

نام من گر برود بر دهنت باکی نیست

پادشاهان به غلط یاد گدا نیز کنند

سعدی

***

اگر به کشتنِ من آمدی چراغ نیاور،

که سالهاست به جز سایه ام سپاه ندارم

حسین جنتی

***

سواى قتل مسلمان، دگر نمى‏دانند

به دوستان خدايند اين بتان، دشمن

فرد عظیم آبادی

***

جان به كف نزد تو اى سرو روان! آمده ‏ام‏

تا بدانى كه ز هجر تو به جان آمده‏ ام

میرفهمی

***

بيهوده نيست گريه‏ ى بى‏ اختيار من‏

شايد به كويش آب روان آورد مرا

آذر قزوینی

***

ناصح مگو كه پيرهن پاره پاره چيست؟

عشق است و بيخودى، چه توان كرد؟ چاره چيست؟

رحیمی قزوینی

***

چاره، مرگ است كه از حيله‏ ى بيمار شدن‏

نتوانستمش آورد به كاشانه‏ ى خويش

صفیری قزوینی

***

نمى‏ خورى غم آشفتگان و مى‏ترسم‏

كه غير طره نماند تو را پريشانى

شوقی تفرشی

***

كو چنان بزمى؟ كه در وى چون برد خواب غمم‏

كس نيارد تا به روز حشر بيدارم كند

شرف اردستانی

***

عبيرآميز سازد تربتش تا دامن محشر

چو بر خاك شهيد غمزه‏ ى خود دامن افشاند

بازلی تفرشی

***

اين بود در دلم كه پس از من بتربتم

شمعى شوى اگرچه نسوزى براى من

محمدحافظ

***

“شهيد ” از كف مده دامان خون‏ آلوده‏ ى شاهد را

كه روز حشر ديگر شاهدى پيدا نخواهد شد

شهید هندوستانی

***

جام جهان ‏نماى من روى طرب‏فزاى توست‏

گرچه حقيقت من است جام جهان‏ نماى تو

عفیف الدین تلمسانی

***

بكن رحم اى صبا! بهر خدا بر حال زار من‏

مبر از كوى آن آرام جان، مشت غبار من

بریلوی رامپوری

***

در عشق تو تنها نه دلم در بر ما نيست‏

صبر و خرد و دين چه بگويم كه چها نيست؟

عاشق لکهنویی

***

بر باد داده خانه‏ ى دل‏هاى عاشقان‏

آن ترك مست خانه‏ برانداز مى‏ رود

عزیز لکهنویی

***

گرد هستى را به آبى مى‏توان بر باد داد

اين‏قدر «بسمل» غبار خاطر قاتل مباش

بسمل نیشابوری

***

رشكم آيد آن‏چه با دل‏ها خدنگ يار كرد

تير او بر غير خورد و بر دل من كار كرد

عبدالصمد هروی

***

من نمى‏دانم در اين صحرا شكارانداز كيست؟

نقش پاى هر غزالى صيد در خون كرده است

امین هزارجریبی

***

مى‏دهم جان چو من از حسرت شمشاد قدى‏

بهر من تخته‏ ى تابوت ز شمشاد كنيد

عطایی هروی

***

دلم را اضطراب تازه‏ اى رو داده است امشب‏

نمى‏دانم خيالش را كه در آغوش مى‏گيرد؟

رحمت دهلوی

***

نمى‏گويم كه چاك اى گل! بر باد صبا بگشا

نزاكت سوخت در پيراهنت بند قبا بگشا

سمندر دهلوی

***

دلا صبوری كن و بى‏ره مرو هر لحظه در كويش‏

كزين بى‏ طاقتى آخر هم تو رسوا مى‏شوى، هم من

مخدوم شریفی

***

شكاف سينه بدوزم، به چاك دل چه كنم؟

كنون به علّت رسوايى‏ ام شناخته‏ اند

سنجر کاشانی

***

به لوح دل هميشه مشق عشق پاك مى‏كردم‏

قلم روزى كه شق شد من گريبان چاك مى‏كردم

دانا شیرازی

***

سر جدا كرد از تنم شوخى كه با من يار بود

قصّه كوته كرد، ورنه دردسر بسيار بود

حكيم‏ پرتوى شيرازى

***

راز اين سينه به هر يار چه سان گويم فاش؟

من كه آهسته به خود گفتم و نقصان كردم

شریف کاشانی

***

نعوذباللَّه از آن دم كه پرده بردارد

زبان ز چهره‏ ى رازِ نهفته در دلِ زار!

پیامی کرمانی

***

 



تاريخ : یکشنبه دوم فروردین ۱۳۹۴ | 15:36 | نویسنده : زهرا |

***

گوزومون جامی دولور، هی بوشالیر باده کیمی

قددیمی بوکدی فلک، ایش بو کامان سالیغینا

؟

***

هر باغین هر باغبانین بیر بلبل شیداسی وار

هر دویان قلبین عزیزیم گیزلی بیر سودا سی وار

صمد وورغون

***

قرا گوزونده گوزل قصد جان علامتی وار

بو جان اونوندو قوی آلسون منه نه منتی وار

گوزون گوز ائیلدی جان آلماقا، قاشون آلدی

بو امر خیریده قاش و گوزون شراکتی وار

تبریزلی حاج رضا صراف

***

ازلدن قیلمیشام عشقیله پیمان

بوتون پیمان، سینیق پیمان گرکمز

نسیمی

***

ایچمه میش جام محبتغمله پیمان باغلادیم

پیریمیزدن من بیله پیمانی پنهان باغلادیم

چشم مستین بیلدی، مالامال ادیبپیماننی

مست اولوب بیر حکمیله ملک سلیمان باغلادیم

ایلقار

***

چوخ دوشورسن یادیمه،ای نازلی یاریم هارداسان؟

یاندیم هیجرانینده من،ای گول عذاریم هارداسان؟

چون گؤزومدن گئتمیسن،هیجرینده آغلار قالمیشام

یاندیریب یاخدین منی،ای گؤز شراریم هارداسان؟

؟

***

هیجران گئجه سی، من چکنی چکمه سین اغیار

ظننیم جه قیامت گونو بوندان بتر اولماز

علی آقا واحد

***

ایچیرم گوزلری یولاردا قالان سالیغینا

درد الیندن ائوره گی اوتدا یانان سالیغینا

چوخ یارالار یه میشم دونیادا دوست آشنادان

ایچیرم دوست آدینا دوشمن اولان سالیغینا

؟

***

ای خییال قامتین دایم الف تک جان ارا

داغی عشقینده ن الف لر سینه ی سوزان ارا

سو ده عکسی سروی گول دور ای نیگار گول بدن 

یا خییالی قد رویون دیده ی گریان ارا

سیدعظیم شیروانی

***

دلبرا بو دردیمه درمان ائدرسن وقت دیر 

من فقیره لطفیله احسان ائدرسن وقت دیر

نوبهار اولدو گوزوم ایستر جمالین گورمه یه 

عزم ائدیب گولشنده بیر سیران ائدرسن وقت دیر

شاه اسماعیل ختایی

***

 


موضوعات مرتبط: سچیلمیش تورکی شعرلر

تاريخ : سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ | 19:48 | نویسنده : زهرا |

***

بنگر به دلم که چون ز غم سوخته است

ای آنکه رخم بینی و گوئی خامم

یوسف ایزدی

***

نگارم گفت بیرون کردم از دل عشق یغما را

بگو من مرغ کیوان رفعتم در دل نمی گنجم

یغمای نیشابوری

***

از من جدا مشو که اگر نیم گام راه

رفتی، میا که زنده نبینی دگر مرا

یغمای نیشابوری

***

آهسته رو ای دوست که دل همره تست

زنهار، چنان مرو که ماند دل من

هلالی جغتایی

***

یک چند دل از بخت، فریب عجبی خورد!

پنداشت ترا با من مسکین نظری هست

ولی دشت بیاضی

***

کشیده خنجر و جوید بهانه، مدعی ای کاش

کند ثواب و مرا متهم کند به گناهی

یغمای جندقی

***

منظور قضا کشتن ما بی گنهان بود

روزی که بدست نگهت داد سنان را

نوید افغانی

***

پیش که التماس خلاصی کند کسی؟

چون سوی هر که مینگرم پای بست تست

خون میشود دل از غم و شکر تو می کند

با آنکه هرچه بر سرش آید ز دست تست

ولی دشت بیاضی

***

چنا با سر زلف صنم سررشته محکم شد

که رگهای تنم پیوند زنارست پنداری

نظیری نیشابوری

***

شیر مست آهوش چشمش گفت هنگام شکار

صید را در خون کشیدن شیوه شیرست و من

زرگر اصفهانی

***

اگر چه سست بود عهد نیکوان همه اما

به سست عهدیت ای مه ندیدم و نشنیدم

زدی به تیغ جفایم، فغان که نیست گناهی

جز اینکه بار جفایت بدوش خویش کشیدم

رشحه( دختر هاتف)

***

صفای ساعدش با صبح محشر می زند پهلو

سهی بالای من در آستین دارد قیامت را

عبدالمولی اصفهانی

***

بگوی و بشنو و جامی بنوش و شوخی کن

ز من که محو توام ایقدر حجاب چرا

حضوری قمی

***

ز بس یاد تو در دل نقش ما شد چون نگین ما را

 نمی گردد به جز نام تو حرفی دلنشین ما را

عالی مشهدی

***

بر من چه زحمتست ز جور زیادتی

آب حیات من شده این زهر عادتی

آصف خان قزوینی

***

لاله سـان هر عضـو ما ميراث خار داغ اوست

کـي به‌مرهـم صـاف گـردد سيـنة افـگار مـا

عماد الدین میرالهی

***

ز اشک طوفانی خود غوطه زنان میگذرم

تا توان گفت که دیوانه ز سیلاب گذشت

شاهوردی بیگ

***

باز شب شد که ز بی مهری ایام دغل

مهربانانه کشد هجر تو ما را به بغل

سلیمان بیگ

***

دل ربودی و بهل کردمت ای جان لیکن

به ازین دار نگاهش که مرا میداری

حافظ

***

از ما سخنی بشنو با ما سخنی گوی

کز بهر تو بسیار شنیدیم سخن ها

شاهی سبزواری

***

بذر امید مزرع دل نیمه سوز ماند

آبش سراب بود و غم بزرگر نبود

یوسف ازغدی

***

گویند طبیان که بگو درد خود اما

دردی که گذشت ست ز درمان به که گویم؟

هلالی جغتایی

***

اینسان که پای ناقه ام امروز در گلست

یارب چگونه بار به منزل رسد مرا

طوفان موج خیز و درین بحر پرخطر

کی زورق شکسته به ساحل رسد مرا

محمد نیک

***



تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۳ | 1:44 | نویسنده : زهرا |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.