تک بیتی،دو بیتی،رباعی های ناب
 

***

دشمن از عشق تو چون چهره ‏ى من ديد چه گفت؟

"هيچ سرگشته اسير دل و دلدار مباد"!

محمدطاهر سنجاسى

***

العطش مى‏ زند از تشنه ‏لبى هر مويم

كه قدح‏هاى پر از خون جگر باخته ‏ام

عرفی شیرازی

***

چه بى‏ دردانه امشب درد دل با يار مى‏ گفتم

كه او كم مى ‏شنيد از ناز و من بسيار مى‏ گفتم

عالی شیرازی

***

زود اظهار محبت كردم و آزرده شد

در محبت صبر بايست و دل بى‏ تاب بود

شيرين‏ اجاق

***

گفتى :«برو به كوى دگر كس قرار گير»

در عهدنامه ‏ى من و تو اين قرار نيست‏

حسن دهلوی

***

دل سوخته را روز جزا نيست حسابى

گو سخت‏تر از آتش هجران چه عذابى؟

همای شیرازی

***

تار طنبور كه راز دل من مى‏ گويد

گوش كن گوش كه در پرده سخن مى ‏گويد

شاملوی هروی

***

خيال خال تو بردم من ضعيف به خاك

چنان كه دانه كشد مور سوى خانه ‏ى خويش

جامی

***

بر لوح مزارم بنويسيد پس از مرگ

فرياد ز محرومى ديدار و دگر هيچ

عرفی شیرازی

***

شرابِ لعلِ مروّق بده پرى‏ رويا!

كه ديوِ رنج به لاحول باده گردد دور

رضی الدین نیشابوری

***

بازم به شيوه‏ اى عجب مى‏ دهم فريب

در خاطرت چه مانده كه با ما نكرده ‏اى؟

‏به شيوه ‏اى كندم منع از نظاره‏ ى خويش‏

كه ديده را به تماشا حريص‏ تر سازد

داغی شیرازی

***

از نشانى يار و جنون ما پيداست

كه حسن پرده‏ نشين است و عشق، غمّاز است

خاوری شیرازی

***

رتبه‏ ى عشق از نبوت پاى بالاتر نهاد

زان‏كه يوسف را جدا، عشق از زليخا مى ‏كند

میرزا خان نیشابوری

***

تو را با عقل و جان اى دل! فداى يار خود كردم

شما دانيد و كار عشق او، من كار خود كردم

درویش قزوینی

***

 تا غمزه ‏ى تو دست تظلّم دراز كرد

از دستبرد خويش اجل دست بسته است

فِلولى بدخشانى ( نظمى)

***

ز درد هجر، مرا كار دل كشيد آن‏جا

كه چشم مرگ به حالم به منّت افتاده

ضميرى اصفهانى

***

 

[ شنبه بیست و هشتم تیر 1393 ] [ 19:8 ] [ زهرا ]

***

گردون! تا كى از تو دلم خون باشد؟

جانم ز الم‏ هاى تو محزون باشد؟

زان ‏رو كه تو هم دونى و هم دون‏ پرور

نبود عجب ار نام تو گردون باشد

شكر ميرفندرسكى

***

آمد بنازد ديد كه از خويش رفته‏ ام

بر روى من گلاب تبسّم فشاند و رفت

منصور هروی

***

گر كشد قاتل من چشم مبنديد مرا

زان‏كه يك ديدن او قيمت صد جان باشد

زبانى هندوستانى

***

تا تو جدا شدى ز من رفت ز دل قرار من

آفت دى دواسبه تاخت در چمن بهار من

عسس تبریزی

***

آتشى دوش ز غم در دلم افروخته بود

ديده گر آب نمى‏ريخت دلم سوخته بود

ابلهی (به غلبه ‏ى تمسخر و ظرافت چنين تخلص گزيده بود)

***

تار مويى كار صد زنجير كرد

بند و بست زلف را من ديده ‏ام

ميرجلال‏ الدين جونپورى

***

از زلف سوى غمزه گريزد دلم به عجز

مظلوم من هميشه به ظالم برد پناه

فکری اکبرآبادی

***

در شكست فوج دل اى زلف! تنها نيستى

كاكل از دنبال اينك مى‏رسد، مردانه باش

اعجاز دهلوی

***

تا بر خط ريحان تو افتاد نگاهم‏

خورشيد مزلّف شده از سنبل آهم

سالم قزوینی

***

گه به آتش اندازد گه كشد به زنجيرش

ياد زلف او با دل خوش كشاكشى دارد

شفیعی خراسانی

***

من نه از خود همره جانان به منزل مى‏روم‏

همرهش دل مى‏رود، من همره دل مى‏روم

شهید فیض آبادی

***

نعش من ديد ز مردم به تجاهل پرسيد

كيست اين مرده؟ كجا مرد؟ چه بيمارى داشت؟

مرادآبادى - ذكى‏

***

غمزه را گو كه به تاراج دل ما نرود

كس به اقليم خراب از پى يغما نرود

ادهم نیشابوری

***

قياس سينه‏ ى خود كرد جامه‏ ى يوسف

در اين معامله نبود گنه زليخا را

قافيه غياث

***

آه از آن ساعت كه ناگه در رهى پيش آيدم

مدتى بايد كه تا دل بر قرار آيد مرا

قدیمی

***

بر سر لطف تو را ديدم و مُردم كامروز

تا كِرا باز بدين حيله گرفتار كنى؟

بیخودی فراهی

***

ربود از من به دستان دل، دلارامى پرى‏ رويى‏

سمن‏ ساعد نگارينى، غزاله‏ رخ غزل‏گويى

وفاجويى، اداخويى، پرى‏رويى، سمن ‏بويى‏

‏به رخ ماهى، به بر سيمى، به لب قندى، شكرخويى

خواجه ‏سياريش

***

مطلب ما در اسيرى، صحبت صياد بود

بى‏ مروت رفت و ما مانديم تنها در قفس

ظهیر شیرازی

***

چه پرسى از من و مستى و مى‏ پرستى من؟

كه رفت در سر «مستى»، متاع هستى من

عبداللَّه فرنجودى

***

دادى دادم، تو عشوه و من به تو دل‏

هستى هستم، تو شاد و من از تو خجل

بردى بردم، تو دل ز من، من غم تو

‏كردى كردم، تو جور و من جمله بحل

آزاد قزوینی

***

رحم كن گلدسته بيش من ميار اى باغبان!

صحبت ياران رنگين ياد مى‏آيد مرا

حقیقت دهلوی

***

شب ياد جفاهاى تو مى‏ كردم و دل هم‏

آورد به ياد، آن‏چه مرا ياد نيامد

رفعیی کاشانی

***

گشود چون سر غمنامه‏ ام، به قاصد گفت‏

برو بگو كه بميرد ز غم، جواب اين است

واله داغستانی

***

بر لوح دلت حرف وفا را كه نوشته؟

خود گو غلط راست نما را كه نوشته؟

طاهر مازندرانی

***

ببين محبت يوسف چه كرد با يعقوب

مباش عاشق اگر دلبر تو فرزند است

مُذّهِب ماوراءالنهرى

***

دل و دين‏ باختگان را چه غم از روز جزا؟

راه بى‏ خوف بود مردم غارت‏زده را

تكلّو – مشربى

***

جانا! گرفته ‏اى به جفا، خوى روزگار

آرى! وفا نداشت كس از روزگار، چشم

دادم به وصل وعده، وان‏گه به طنز گفت :

چيزى كه كس نيافت تو از من مدار، چشم

ازهری هروی

***

[ یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 ] [ 16:1 ] [ زهرا ]

***

سنگى شبى به شيشه‏ ى عمرم زن اى اجل!

آزاد كن ز محنت سنگين‏ دلان، مرا!

سائل نهاوندى

***

مرغ دل رميده كه يادش به خير باد

آيا چه كرده ‏اى كه چنين با تو رام شد؟

پنداشتم كه دفع ملال است عاشقى

كى داشتم گمان كه چنينم زبون كند؟

حسابى نطنزى

***

به پاى ناقه، خروشان، دل شكسته‏ ى كيست؟

كه اين صدا، به صداى جرس نمى‏ ماند

اقدسى مشهدى  

***

بر ما زمانه دستى ازين پيش‏تر نداشت

ما را محبّت تو به دست زمانه داد

همدانى – زكى

***

اى كه يك نظّاره ‏ات بر همزنِ صد محشر است‏

گردش چشمى! كه آشوب قيامت دير شد

جلالای ناینیی

***

با عشق در نبردم و دل پيش مى ‏كنم

اين خون‏ گرفته را سپر خويش مى ‏كنم

‏در پيكرم خليده ز بس نيش روزگار

‏گر در دلى گذار كنم، ريش مى‏ كنم

موید

***

دل طپان، من به فغان، ديده به حسرت نگران

كه به اين روز، گرفتار بلاى تو بُوَد؟

نسبتى مشهدى

***

به ره تو هر كه بينم، كُشد اين غمم كه مسكين‏

چه فريب خورده باشد؟ به چه دل نهاده باشد؟

همدانى – رشكى

***

دو شيوه هست خوبان را كه جانسوز است و عاشق‏كش‏

در اّول آن رميدن‏ها، در آخر آرميدن‏ها

پناهى همدانى

***

بسيار بى‏ ملاحظه ‏اى در جفا، مگر

دانسته‏ اى كه از تو دلم را گزير نيست؟

ميلى تُرك هروی

***

دارد آن دم سر ما تُرك پرى ‏پيكر ما

كه به فتراك خود آويخته باشد سر ما

حاجی جامی گیلانی

***

چه وقت آن‏كه بكارم به سينه داغ وداع

نكرده بر رخ او شرم من نگاه هنوز

فیاض لاهیجانی

***

روز كردن با تو جانا در شب يلدا خوش است

نى! غلط كردم، شب وصل تو بى‏ فردا خوش است

حسنعلى يزدى

***

 چنان فريب تو غيرت ز عاشقان برداشت

كه راز عشق تو از يك‏ديگر نمى ‏پوشند

طوفی تبریزی

***

من به وادى مُردم و مجنون به حىّ، اى ابر غم!

گريه بر من كن كه مجنون نوحه ‏گر دارد بسى

ضمیری همدانی

***

از بس‏كه غلو كرده نگاهم پى ديدار

ديگر نظر از جنبش مژگان گله دارد

مومن گنابادی

***

مكيدى لب در اثناى سخن پنهان و فهميدم

نشان باده‏ ى تلخ است كاندر انگبين دارى

تبريزى - فسونى‏

***

جز من كه رند و عاشق از سر گذشته ‏ام

آن ترك مست را كه تواند عنان گرفت؟

حیرتی بخارایی

***

آن را كه غمزه‏ى تو ز كشتن امان دهد

اين است خون‏بها كه به ياد تو جان دهد

سيف‏الدين اعرج

***

بريختى ز جفا خونم و جز اين نبود

سزاى آن‏كه چنين يار بى ‏وفا گيرد

بغدادی خوارزمی

***

غم من كنون كه پُرسى، نفسى بساز با من

كه فراق ‏ديدگان را غم دل، دراز باشد

فگاری اسفراینی

***

آشفته‏ ام نمود و به روز سيه نشانْد

عمرش دراز! در حق ما كوتهى نكرد

كاشانى – قانعى

***

 

[ شنبه چهاردهم تیر 1393 ] [ 23:20 ] [ زهرا ]

با شاعران امروز:

 

***

چه ازدحامی به پا کرده‌ای در من

همین تو یک نفر ! 

فریبا عبدی

 

***

لیلی؛

نام ِ دیگر ِ پاییز است

زیباست، عاشق می‌کند، می‌کشد!

عباس حسین نژاد

 

***

با من مدارا کن

بعدها 

دلت برایم تنگ خواهد شد . . .

سیدعلی صالحی

 

***

اگر

موهــــایت نبود

باد را چگونه نقاشی می کردم؟؟!؟

احسان پرسا

 

***

کجا را نشانه گرفته ای ؛

که به میدان نرفته ، 

زخم برداشته ام...

افسانه عزب دفتر

 

***

چه‌قدر تنهاست

شاعری که عاشقانه‌هاش

دست به دست می‌روند

به دست تو اما،

نمی‌رسند!

رضا کاظمی

 

***

یک روز می آیی

و در گورستانی دور

در استخوانم می دمی

تا شعر های نا سروده ام را بشنوی

 رسول یونان

 

***

 

گاهی سر زده

دیوانه وار

کوتاه

به دیدنم بیا

رگبار بهار باش ...

انسیه موسویان

 

***

تو كیستی ! 

كه سفر كردن از هوایت را

نمی توانم...

حتی به بالهای خیال!

محمد علی بهمنی 

 

***

بانو!

از وقتی رفته‌اي

جشن می‌گیریم

من

و تنهایی

و سیگار.

علی بلیغی

 

***

تو مژده آزادی هستی

از بلندگوی زندان

برای محکومی از یاد رفته ...

رسول یونان

 

***

صدای آب می‌آید مگر در نهر تنهایی چه می‌شویند؟

 سهراب سپهری

 

***

  من زنم

زن ها به حرف ها تکیه می زنند

و از حرف ها تکیده می شوند

و شک نکن

اگر زبان اختراع نمی شد

هیچ زنی عاشقت نمی شد

بیزار هم!

مهدیه لطیفی

 

***

لعنتی خوش شانس!

مراقبش باش!

حواست باشد

این که از چنگم درآوردی

معشوق تو نیست،

خودم سروده بودمش...

کامران رسول زاده

 

***

یک لحظه خواستم.
چون کودکی که 
ناشیانه دست در آتش فرو برد 
خواستم تو را ...

گروس عبدالملکیان

 

***

وقتی نوشته شد که :
"
من "
آنگاه خط فاصله
"
تو "
آغاز فاصله ها را رقم زدند
من باشم و تو باشی و این فاصله ؟
چه تلخ!

کیوان شاهبداغی

 

***

مراقبِ من باش!
از من فقط تو مانده‌ای.

افشین صالحی

 

***

انگشتت را

هـــرجای نقشه خواستی بگذار

فرقی نمی کند

تنهایی مــن

عمیق ترین جای جهان است

وانگشتان تو هیچ وقت به عمق فاجعه پی نخواهد برد ...

لیلا کردبچه 

 

***

[ سه شنبه دهم تیر 1393 ] [ 17:52 ] [ زهرا ]

***

سينه ‏ام شد چاك‏ چاك از بس‏كه امشب دل تپيد

وعده‏ ى وصل تو كم از زخم شمشيرى نبود

رضایی كاشانى

***

در مصر دلم، يوسفى آسوده كه هرگز

يعقوب نديده است و زليخا نشنيده است

جذبه کاشانی

***

هرگز حيا نهشت كه چشم حريص من

حيرت بهانه سازد و سيرت نظر كند

قاسمى كازرونى

***

خيال يار به من گفت : روى برگردان!

که در دو قبله به يك دل نماز نتوان كرد

نزاری بیرجندی

***

به غمزه‏ ى تو سپرديم دين و دل، چو كسى

‏ كه خود به دزد سپارد متاع خانه‏ ى خويش

دلم به ياد وصال تو مضطرب مرغى‏ست

‏كه در برون قفس بيند آب و دانه ‏ى خويش

انيسى شاملو

***

به ناز در نظرم جلوه مى ‏كند همه شب

مگر خيال تو سرگرم امتحان من است؟

غيرتى شيرازى

***

بعد از وفات ما گذرى چون به خاك ما

آهسته نِهْ قدم به دل دردناك ما

دارا قاجار

***

پس از مردن، چراغ كشته ‏اى نه بر سر خاكم‏

كه دارم از تو در دل آن‏قدر آتش كه درگيرد

درکی قمی

***

اين خونبها بس است كه بعد از هلاك من

دامن‏ كشان ز ناز بيايى به خاك من

دولتشاه قاجار

***

خرسند نيستم كه تو جا در دلم كنى

جاى تو در ميانه‏ ى اين بحر خون مباد

خضری قزوینی

***

دارم كبابى در جگر با صد نمكدان در بغل‏

صد سبحه‏ ام ظاهر به كف، صد شيشه پنهان در بغل

غافل کشمیری

***

گفتم كه دلم هست به پيش تو گرو

دل بازده، آغاز مكن قصّه‏ ى نو

افشاند هزار دل ز هر حلقه ‏ى زلف

گفتا دل خود بجوى و بردار برو

امین کاشانی

***

آمدم تا كه ز دام تو رهانم دل را

او رها ناشده، من نيز گرفتار شدم

شاپور قاجار

***

رخ بپوشيدى و رفتىّ و ندانم پس از اين

كار دل با غم هجر تو چه‏ سان خواهد بود؟

عبدعلی کاشانی

***

از كفم بُرد دل از نيمْ‏ نگاهى كه مپرس‏

پُرفنى، راهزنى، چشم سياهى كه مپرس

شیدا شیرازی

***

ستمگر، نازپرور، مست و بى ‏پروا بتى دارم

كه كرد از خنجر اندوه و غم سوراخ دل‏ها را

مخلص بدخشانى

***

خوش آن چشمى كه گاهى گوشه‏ ى چشمى به من بودش

صلاى عاشقى مى‏زد نگاه عشق ‏آلودش

فکری اردوبادی

***

شراب شوق ز هر شب فزون ‏تر افتاده‏ ست

چها كند دل بى‏ اعتدال من امشب!

قائمی آملی

***

با دلم شيرشكارانه نمى ‏آيى پيش

مگر اين صيد به چشم تو زبون مى‏ آيد؟

شجاع كاشانى

***

چه ديده ‏اى كه به آيينه مايلى شب و روز؟

ز ما نهفته مدار آن‏چه رو نمود آن‏جا

آصفی هروی

***

چون زليخا نگرد در رخ يوسف، گويد :

«در ازل ديده ‏ى يعقوب چرا كور نبود؟»

حاتم كاشانى 

***

 آوازه درافتاد كه تائب شدم از مى

بهتان صريح است من و توبه، كجا؟ كى؟

نزاری بیرجندی

***

ز فرياد سگت، شب ها مرا خون در جگر باشد

مبادا بر سر كوى تو غيرى در گذر باشد

رشیدی کازرونی

***

صد آرزوست در دل تنگم گره ز دوست‏

دل نيست در برم گره ‏ى آرزوى اوست

محمد کابلی

***

گرچه دشمن‏تر از آن شوخ ندارم دگرى

يعلم ‏اللَّه كه ز جان دوست‏ترش مى‏دارم

جامی

***

در هجر ساختم به حيات خود اى اجل!

نتوان در انتظارِ تو هم بيش از اين نشست

فارغى شيرازى

***

دست بر سينه از آن در صف محشر دارم

كه نيفتد دل صدپاره ز چاك كفنم

محمود میرزا قاجار

***

نه تو اى فلك به خونم همه عمر تشنه بودى؟

غم هجر آمد، اينك بكش انتقام خود را

كاشانى - رضايى

***

عقده‏ ى اشك كه افتاد به تار مژه ‏ام

يادگار گرهى از گره‏ ابرويى‏ست

درکی قمی

***

تو، چون جا در دل ويران كنى، ويران نمى‏ ماند

كه در زندان، چو يوسف پا نهد، زندان نمى ‏ماند

فتوت کشمیری

***

اسير آن خط سبزم كه مو به مو دام است

غلام آن سر زلفم كه سر به سر چين است

احمدمخدوم دانش

***

مرو به سوى مزار شهيد خود با غير

كه گرچه رفته روانش، نرفته غيرت از او

زلالی خوانساری

***

آن‏قدر مست لب لعل مى‏ آلودد توام

‏بعد مردن خواهد از خاكم شراب آمد برون

خوقندی (بهجت)

***

بى‏ بها آمد ز اوّل نرخ كالاى وفا

يا كه در شهر شما اين جنس ارزان بوده است؟

شوکت قاجار

***

مگر به سرمه اثر كرد ضعفِ طالعِ من؟

كه بى‏ عصا نَتَواند به چشم يار رسيد

قابل تلگرامی

***

هميشه نعمت شاهان چشيده ‏ام، شور است‏

نمك به قاعده در شورباى درويشى است

دیری کابلی

***

گفتم كه بخور باده، گرفت و به زمين ريخت

گفتم كه چرا؟ خنده زد و گفت كه مستم

خاك تن افسرده به غربال ستم بيخت‏

در بزم طرب لطف و عتابش به هم آميخت

كاشف‏ خجندى

***

تا ديد زلف يار، دلم بى‏ قرار ماند

با دل چنين نبود از اول، قرار ما

دارا قاجار

***

به يارب يارب افتاده است كارم

از اين يارب نگاهش دار يارب

آذر بيگدلى شاملو

***

[ چهارشنبه چهارم تیر 1393 ] [ 19:43 ] [ زهرا ]

***

تو چون رفتى، خيالت مانده در دل‏

چنان كز كاروان، آتش به منزل

خرم شیرازی

***

جان محبّ به خنده نمى‏ آيد از نشاط

تا زير لب حبيب تبسّم نمى‏كند

کمال خجندی

***

مگر از بخت من در عشق، رسم تازه ‏اى سر شد؟

كه با آن مه وفا چندان كه كردم بى ‏وفاتر شد

رمزی شوشتری

***

ديده را گفتم كه در رويش به گستاخى مبين‏

گفت :گستاخى چه باشد؟ عين مشتاقى است اين

شامى دامغانى

***

شربت به دست غير و  به جام حبيب، زهر

انصاف بده كه من بستانم كدام را؟

همای شیرازی

***

طرفه حالى ‏ست كه آن آتش سوزنده ‏ى من‏

دورتر مى ‏رود و  بيش‏ترم مى‏ سوزد

ميراسداللَّه تبريزى

***

ز مژگان خونين خود شرمسارم‏

چو صاحب مصيبت ز دست حنايى

کاشف شیرازی

***

آن سموم دوزخ دردم كه در هنگام رحيل‏

شعله در عالم زند پيرايه‏ ى تابوت من

حکیم مسعود زمان

***

بيا و ببين كه چه فتوى دهند در مستى

همان گروه كه مى را حرام مى ‏گفتند

‏تمام بود به يك حرف ختم و ما غافل

حكايتى كه همه ناتمام مى ‏گفتند

عرفی شیرازی

***

دل را ربود آن بت زيبا، چه كرده است؟

جان شد اسير نرگس شهلا، چه كرده است؟

بنشسته غنچه ‏ها به كنار رقيب خار

گل را ببين به بلبل شيدا چه كرده است؟

ميرزاعطا بخارايى

***

تا چه راه است بيابان محبت كه در او

غالباً گمشدگان قافله‏ سالارانند

یغمای جندقی

***

در غمم زلف او سيه ‏پوش است‏

سوگوار مرا تماشا كن!

شاه جهان آبادی

***

نباشد چون جبين و زلف و رخسار و لبت هرگز :

مهِ روشن، شبِ تيره، گُلِ سورى، مىِ احمر

بريزد پنجه و دندان و شاخ و زهره در رزمت

ز ببر روس و پيل مست و گرگ تند و شير نر

جَبَلى غرجستانى

***

چون من ز جور خويش مرنجان رقيب را

گر دشمن من است ولى دوستار توست

فردى زند شيرازى

***

فكندى خويش را اى دل، دگر در دام رسوايى

چه محنت‏ ها كه خواهى ديد در ايّام رسوايى

‏ در آغاز هوس اى دل! چنين خوارى، نمى‏دانم

چه خواهى كرد اى بيچاره! در انجام رسوايى

رازى - محروم

***

طور من بد، آرزو بى‏ حد، بتان مشكل‏ پسند

من كجا؟ سوداى اين مشكل ‏پسندان از كجا؟

لسانی شیرازی

***

شب‏ ها به دل غمزده گفتيم غم خويش

اكنون كه دلى نيست غم دل به كه گوييم؟

همای شیرازی

***

غصّه، مستؤلى و غم، بى‏ حدّ و هجران، وافر

همه مى ‏بينى و پرسى سبب مردن چيست؟

رازى طهرانى

***

اى دل! وفا اميد مدار از مدار چرخ

كين هرزه‏ گرد، مالك ادوار خويش نيست

بيهقى فريومدى

***

ما جامه نمازى به سر خم كرديم‏

وز آب خرابات تيمم كرديم

‏ شايد كه در اين ميكده‏ها دريابيم

آن يار كه در صومعه ‏ها گم كرديم

غزالی طوسی

***

اى كه خود را به تغافل زده ‏اى، انصاف است

كه تو اين‏ جا و دل اين‏ جا، من از اين‏جا بروم؟

خوافى - قاسمى

***

عشق خون‏ريز است و من حيران و صبرم منهزم

تير مژگان تيز و چشمش مست و زلفش تابدار

قاسم‏ الانوار تبريزى

***

[ سه شنبه سوم تیر 1393 ] [ 9:39 ] [ زهرا ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

شاعر نیم و شعر ندانم که چه باشد

من مرثیه ساز دل دیوانه ی خویشم
امکانات وب
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت

فال حافظ

Google PageRank Checker Powered by  MyPagerank.Net