***

یار گندمگون، جوی نگذاشت در من عقل و هوش

خرمنم را سوخت این گندم نمای جو فروش!

صائب تبریزی

***

نخست روز که دیدم رخ تو دل می‌گفت

 اگر رسد خللی خون من به گردن چشم

حافظ شیرازی

***

هر پاره از دلم به جهانی فکند، آه

این طفلِ باددست، چه با این رساله کرد!

صائب تبریزی

***

ای مرغ دل بگو که گرفتار کیستی

فریاد می کنی تو چنین زار کیستی؟

بال و پرت شکسته و غلطیده ای به خون

مجروح تیغ غمزه خونخوار کیستی؟

ساغری قراباغی

***

طره وارم بی سبب تا چند بر هم بشکنی

ای اسیرت جان و دل من عهد و پیمان نیستم

حکیم طفیلی لاهیجانی

***

بی یاد تو خم نمی زند جوش

گشتیم شرابخانه ها را

علیخان بیگ

***

بر گل مریز سنبل پر پیچ و تاب را

پنهان به زیر شب چه کنی آفتاب را

ثابت خلخالی

***

فارغی و خبر از سینه سوزان نه ترا

گذری بر در دلهای پریشان نه ترا

حکیم ضیاء الدین کاشانی

***

روزِ قيامـت هر کسـي در دسـت گيـرد نامه‌اي

من نيز حاضر مي‌شـوم تصـوير جـانان در بغل

کلیم کاشانی

***

سفیدروی نباشیم چون به عرصه حشر

که تیغ غمزه او سرخ رو ز بسمل هاست

علی قلی خان شاملو

***

مُردم در آرزوی شبیخون بوسه یی

یارب به خواب مرگ رود پاسبان تو!

صائب تبریزی

***

خوبان به من آنچه می شنیدم، کردند

با تیغ ستم، قطع امیدم کردند

بازی بازی، مرا نشاندند به خون

آخر این کافران شهیدم کردند!

واقف لاهوری

***

مجنون به ریگ بادیه غم های خود شمرد

یاد زمانه یی که غم دل حساب داشت!

صائب تبریزی

***

یک چند، در زهد چو احباب زدیم

آخر نقبی به گنج نایاب زدیم

تا شبهه ز تسبیح و ردا برخیزد

بردیم به میخانه و بر آب زدیم!

خروشی تبریزی

***

بی عشق، دل شکسته دودی نکند

بی درد، لب ناله سرودی نکند

از سوختگان او نشان پیدا نیست

سوزنده ی آفتاب، دودی نکند!

تابع قمی

***

شوخی که گسسته بود پیمان از من

بنشست برم، کشیده دامان از من

چون بوی گلی که با صبا آمیزد

هم با من بود و هم گریزان از من!

ابوالحسن فراهانی

***

دل از فروغ حسن تو دریای آتشست

این داغ های تازه که بینی حباب اوست

مرشدقلی بیگ هراتی

***

 



تاريخ : جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۳ | 18:44 | نویسنده : زهرا |

***

غلطست اینکه سر زلف بتان راهزن است

دایم این سلسله ما را به جنون راهنماست

رفیع نائینی

***

خاطرم از وصف آن ابرو کمان هم جمع نیست

می کشد چون تیر سوی خود که پرتابم کند

میرزا منصور هراتی

***

ناله گاهی کند از دور طواف در دوست

جاده از دوری این راه به منزل نرسد

؟

***

به کویش چون رسم جامی به یاد دوستان نوشم

بلی در کعبه یاد آرند  یاران آشنایان را

محمدقاسم چلبی

***

ترک چشمش تا ز مژگان دست بر شمشیر کرد

حسرت شهد شهادت از حیاتم سیر کرد

میرزا نصیر اصفهانی

***

به خاموشی مسخر میکند در پرده دل ها را

طلسمی کز خط آن یاقوت لب زیر نگین دارد

میرزا نصیر اصفهانی

***

چه نویسم ای جفاجو ز دل خراب بی تو

که نبوده است کارش بجز اضطراب بی تو

تو و جلوه ها که هرگز نرسد به یادت از من

من و چشم خون فشانی که نکرده خواب بی تو

امین بیگ تبریزی

***

به یاد قامتت در پای سروی گریه سر کردم

چون مژگان بر گ برگش را به خون دیده تر کردم

؟

***

به آن نازک میان سست پیمان بسته ام عهدی

که تا خونم نریزد از میان شمشیر نگشاید

طالب کلیم کاشانی

***

 زشوق تیر غمزه ابروکمان خویش

پرواز کرده مرغ دلم ز آشیان خویش

طالب کلیم کاشانی

***

الهی نوگل ما را بهار بی خزان باشد

تبسم در لبش چون می به ساغر کامران باشد

میرزا زین العابدین

***

آتش لعل لبی سوخت چنان پیکر ما

که دمد لاله سیراب ز خاکستر ما

میرزا عبدالله شهرستانی

***

از لعل لبت در تب و تابست دل ما

در آتش یاقوت کبابست دل ما

میرزا داود

***

ز خماری می گریزی به پناه شیشه می

دل نازکت ندارد خبر از خمار دیگر

مرتضی قلی خان شاملو

***

تیشه از فرهاد و از مجنون به جا زنجیر ماند

قطره خونی ز ما هم بر دم شمشیر ماند

کار ما را کس به عالم چاره نتوانست کرد

خواب امیدی که می دیدیم بی تعبیر ماند

مدهوش

***

روزی که ریخت دست قضا می به جام ما

سیلی به روی آتش گل زد قوام ما

ما جای دانه آینه در دام ریختیم

تا پرتو جمال تو افتد به دام ما

سهراب بیگ

***

یار رفت و با خیال او دل غمدیده ماند

نشئه آن باده آخر در سر شوریده ماند

اغورلو بیگ

***



تاريخ : جمعه یکم اسفند ۱۳۹۳ | 19:1 | نویسنده : زهرا |

***

ما ز گیرائی مژگان تو پابرجائیم

ورنه اول نگهت برده توانایی را

کلیم کاشانی

***

غافل از جنبش مژگان طلب بوسه نمودی

باز اندیشه از آن نرگس پر تیر نکردی

جلال الدین قاجار

***

مرغ دل خواست کند دانه ی خال تو شکار

زلف بشکستی و گردید بر او دام درست

پرتو علوی

***

غیر عناب لب و نار رخ و سیب زنخ

نکند هیچ علاج دل و بیماری دل

وحدت

***

وعده کردم با دل غمگین که یارم می کشد

وعده از حد در گذشت و انتظارم می کشد

یحیی سرخوش تفرشی

***

غم درون سینه و از تنگی جا، دل برون

میهمان در خانه، صاحبخانه جای دیگر است

مشتاق اصفهانی

***

غرق دریای سرشکم، عجب این کز غم تو

تشنه جان می دهم و آب ز سر میگذرد

نسیمی

***

غمزه دلم از چشم سخن گو می ساخت

آنچه ناساخته می ماند به ابرو می ساخت

حکیم شفائی

***

منحصر شد همه ی دار و ندارم به جنون

در چه ره خرج کنم این همه دارائی را

عارف قزوینی

***

می رود غمزه زنان وز کشته

پشته ها بر سر راهش نِگَرید

محشتم کاشانی

***

دوستی با هرکه کردم دشمنی آورد بار

دانه را در کعبه کشتم گشت در بتخانه سبز

ناسخ ترک

***

ای زاهد مغرور چه کاین در رحمت

بر روی همه بسته و بر روی تو باز است

وصال شیرازی

***

لازم طبع سلیم است محبت چه کند

زاهد شهر نباشد اگرش طبع سلیم

مفتون دنبلی

***

دادند زاهدان ز میم توبه کاشکی

میبود ساغری که مرا امتحان کنند

محرم شیرازی

***

بهارست و خجل از توبه ی خویشم خوشا رندی

که روی بازگشتن بر در پیر مغان دارد

عاشق اصفهانی

***

امروز توبه کردم و امشب به پای خم

آن طاقتم نماند که می در سبو کنم

ملا شانی تکلو

***

گر دهد دست کنون ساقی سیمین بدنم

توبه ی خویش به یک ساغر می در شکنم

ناصرالدین شاه

***

شیخ پیمانه شکن توبه به ما تلقین کرد

آه از این توبه و پیمانه که بشکست به هم

وصال شیرازی

***

منمای بر من زاهدا این سبحه ی صد دانه ات

من مرغ نادان نیستم برچین ز راه این دام را

صغیر اصفهانی

***

موسم گل بود از تقوی دم بیجا زدیم

باز سنگ توبه بر پیشانی مینا زده ایم

ظهیر فاریابی

***

یکهفته بده مهلتم ای شیخ که نبود

در فصل گل امکان گریز از می نابم

الفت کردستانی

***

زاهد چه دهی توبه ام از باده که صدبار

کردم من از آن توبه و صدبار شکستم

آگاه قاجار

***

این امتیازم از دگران بس که گاه خشم

بر من قصاص بوده گناه نبوده را

حسابی نطنزی

***

گرنه تُراست مدعا خون کنی از جفا دلم

همره مدعی چرا آمده ای به محفلم؟

حسن شیرازی

***

گر قصد تو این نیست که از رشک بمیرم

گوئی ز چه بودم بر اغیار و نبودی

طرب اصفهانی

***

گرفتم خو گرفتم کَم کَمَک بی آشیانی را

چه گویم با که گویم محنت بی همزبانی را

عماد خراسانی

***

گو بعد من کسی نکند هیچ یاد من

این خواب و این خیال نیرزد به سرگذشت

نظام وفا

***

منم آن لاله که در دامن صحرای وجود

داغها بر دل خونین بلاکش دارم

امیر فیروزکوهی

***

هرچه دیدم خون دل دیدم درون ساغر خود

راستی در سینه جای دل مگر میخانه دارم؟

کمال جندقی

***

 



تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۳ | 17:54 | نویسنده : زهرا |

***

رفت و دلم ربود به مکر و فسونگری

از ما گذشت وای بر احوال دیگری

؟

***

به سفر رفت و دلم شد جرس ناقه او

رسم این است که هر ناقه درائی دارد

آغابیگم قراباغی

***

نشان یافتن صد هزار مضمون است

نخوانده نامه ما را چو دوست پاره کند

جعفر ساوه ای

***

نمی رسد بتو مکتوب گریه آلودم

که باد هم نبرد کاغذی که نم دارد

ماجد بحرینی

***

به خود یک لحظه بودن صد خطر در آستین دارد

خدا اجری دهد می را که بی ما می کند ما را

؟

***

چه لازم است به زاهد بزور می دادن

بخاک تیره میریزید آبروی شراب

صائب تبریزی

***

تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد

هرکه خاک در میخانه به رخسار نرُفت

حافظ شیرازی

***

پادشاه عشق بر اقلیم دل چون دست یافت

کشور خود را به دست خویش ویران می کند

صحبت لاری

***

ای روح روان ، آفت جان ، مردم دیده

وی عهدشکن ، سست وفا ، مهر بریده

بردی ز من ای مهوش عیار ، به نیرنگ

آرام ز دل ، هوش ز سر ، خواب ز دیده...

آگاه قراباغی

***

ما را شکستگی بنهایت رسیده است

چندان شکسته ایم که نتوان دگر شکست

کاظم تبریزی

***

زمانه وصل تو را صد سبب مهیا ساخت

ولی چه سود که اقبالم اتفاق نکرد

وحشی بافقی

***

مرا تو دیده و از دیده هم عزیزتری

چه دیده یی که بر احوال من نمی نگری

حبیبی برگشادی

***

بیا که بی تو ز سرمایه ی حیات مرا

بدیده مانده نگاهی و بر زبان سخنی

عنوان تبریزی

***

در قتل ما ز نرگس خود مصلحت مبین

کاندیشه صحیح نباشد سقیم را

صائب تبریزی

***

روش آن نیست که لب تشنه امسالی را

بگذارند که سال دگرش آب دهند

نوری اصفهانی
***

مشو از حال من غافل که زخم کارئی دارم

مبادا دیگری صید ترا از خاک بر دارد

نظیری نیشابوری

***

ز بیدادم  کشی و رحم ناری عاقبت روزی

پشیمان گردی و گوئی چرا بیداد میکردم

مستوره کردستانی

***

من که چون چنگ دوتا شد قدم از بار غمت

دل بدست آور از راه وفا بنوازم

عبرت نائینی

***

نقد جان بر کف و آماده ی قربانگه دوست

کاروان کوش که در پیش سفرها دارم

بانومهر ارفع جهانبانی

***

بی حجابانه درآ از در کاشانه ی ما

که نیست بجز درد تو در خانه ی ما

عبدالقادر گیلانی

***



تاريخ : شنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۳ | 10:0 | نویسنده : زهرا |

 

دمی با شاعران پارسی گوی آذربایجان

***

 

نمى‏ خواهم به او درد دل صدپاره بنويسم‏

كه مى ‏دانم نخواهد خواند، گر صدباره بنويسم

فضولی آذربایجانی

***

سر به بالین، جان به لب، حسرت به دل، ای مدعی!

شاد زی کآخر جدایی ساخت کار خویشتن

چاکر ارومیه( حسینقلی خان افشار)

***

شوم هلاك حجاب بتى كه در دل عاشق‏

خيال او نتواند كه بى‏ حجاب درآيد

حجاب اردبیلی

***

مرا دیوانه چون کردی بیار ای زلف زنجیری

به غیر از قید بر مجنون نباشد هیچ تدبیری

جانی قراجه داغی ارسبارانی

***

جان دادنم از هجر تو در پيش نظر بود مرا

روزى كه به وصل خودت آموخته كردی

ترکمان تبریزی ( مقیمی)

***

صحبت دختر رز طرفه خماری دارد

هیچکس نیست که از توبه پشیمان نشود

صائب تبریزی

***

گفتمش شهر شد از فتنه ی چشمت بر هم

گفت آری که بود نرگس من مستانه

گفتمش چون شود آبادی کنی ملک دلم

گفت خواهم که از بیش کنم ویرانه

فانی اهری

***

گر مژده‏ ى ديدار تو نبود، كه كند باز؟

از خواب عدم ديده‏ به هم دوختگان را

عنوان تبریزی

***

گر بگویم رفت سودایت ز سر باور مکن

روز محشر با غم عشق تو برخیزم ز گور

نباتی قراجه داغی

***

به در خانه‏ ام اى غم چو رسى پاى مكش‏

بى ‏حجابانه درآ، خانه‏ ى ما خانه‏ ى توست

فسونی تبریزی

***

قصد شکار مرغ دلم تا به کی کنی

پرغافلی ز پنجه ی شهباز روزگار

پریشان ارومیه (میرزا حسنعلی)

***

پرده از رخ بر نفیکنده ست جانانم هنوز

ای فلک از پرده ی تن برمکش جانم هنوز

در ازل تیری ز شست ترک مستی خورده ام

زخمی حسرت کش آن تیر و پیکانم هنوز

علی اشرف طسوجی

***

گفتم چه چیزم از غم گیتی کند خلاص

عشقم خطاب کرد که "طرزی" فنا، فنا

طرزی شبستری

***

به رغم توبه ام بزم خوشی آن رشک مه دارد

خدا از آفت طاقت دل ما را نگه دارد

بایندرخان اردبیلی

***

وفا شمرده‏ ام از سادگى جفاى تو را

بكن! كه هرچه به من كنى سزاى من است

صبورى‏ تبريزى

***

دوش آن مه ناگهم از در، درآمد بی حجاب

کافتاب از شرم رویش گشت پنهان در سحاب

غفورای مراغه ایی

***

فضای باطنم از عشق عالمگیر روشن شد

ز اعجاز جنونم دیده ی زنجیر روشن شد

نوای بلبلان را گوش کردی در چمن یکشب

بیا پهلوی شمع و حرفی از پروانه هم بشنو

زیادی قراباغی

***

نمی دانم صدای ناله است این کز دلم خیزد

ویا در سینه ام ساید همی پیکان به پیکانت

اشرف باسلق گرمرودی

(باسلق از محال تبریز است)

***

بوی خون از نفس باد صبا می آید

کف خاکی مگر از بادیه ی ما برداشت

واقف خلخالی

***

غیر را راندی ز بزم خویش و من مردم ز غم

زانکه دانستم از آن انجام کار خویش را

بهار شروانی

***

تيرى كه ز شست تو مرا بر جگر آيد

من منتظر استاده كه تيرى دگر آيد

صدرالدین اسکویی

***

داغ جفاى يار كه به سينه ‏ى من است‏

داغش مخوان كه مونس ديرينه‏ ى من است

نظمی تبریزی

***

خواستم چون درد دل گفتن برت، عمداً به غير

خويشتن را ساختن مشغول و نشنيدن چه بود؟

گر تو را ميلى نبود اى سرو! كآيم در برت‏

آن خراميدن به ناز و بازپس ديدن چه بود؟

جعفری تبریزی

***

خويش را زنده به اين حال از آن مى‏خواهم‏

كه مرا هر كه ببيند هوس او نكند

طالب تبریزی

***

از مستی چشم سیه مست تو کس نیست

در میکده ی دهر که مخمور نمانده است

حسرت ارومیه

***

به گريه موسم گل در فراق يار گذشت‏

به گلرخى ننشستيم و نوبهار گذشت

آگهی تبریزی

***

زلف تو می کند نهان آن رخ همچو روز را

شام بلی نهان کند مهر جهان فروز را

بهرامی اردبیلی

***

پوشيدن چشم من به ديدن مانَد

از پاى نشستنم به رفتن مانَد

پابند به هيچ مانده ‏ام بر سر راه‏

چون حرف كه بر زبان الكن مانَد

شرف تبريزى

***

سینه یی سوزان، دل بریان و چشم اشکبار

زردی رخسار باشد شاهد و برهان عشق

حامد مراغه ای

***

غلط كرده، طلب كرديم جاه و سربلندى را

دريغا! ما ندانستيم قدر دردمندى را

نقاش تبریزی

***

تا چو گل خندان تو را بر روى هر خس ديده‏ ام‏

غنچه‏ وار از رشك آن بر خود بسى پيچيده ‏ام

فخر اسکویی

***

فریاد که نادیده رخ یار خودم، بست

آه دل سرگشته به من راه نفس را

حیران خانم دنبلی

***

بشنو اين نكته‏ ى سنجيده ز غم‏ خورده ‏ى عشق‏

كه بِهْ از زنده‏ ى بى ‏عشق بود مرده‏ ى عشق

زلالی تبریزی

***

چوب منعى‏ست تو را هر مژه در تير نگاه‏

بى‏ تأمل نظر شوخ، به ديدن مگذار

مطيعاى تبريزى

***

قربان شوم تو را كه ز همصحبتى من‏

انديشه از ملامت بدگو نمى‏كنى

عشقى كجاست تا كه دلم را سزا دهد؟

دست مرا گرفته به دست بلا دهد

محزون تبريزى

***

چه شد گر غیر جا در بزم آن پیمان شکن دارد

دو روزی دیگر آن بیچاره هم احوال من دارد

صادق خویی

***

چون بگذرد به خاك من زار، دلبرم‏

گر سر ز خاك بر نكنم، خاك بر سرم

عشقی تبریزی

***

دل، مرا كشته‏ ى آن غمزه‏ ى پرفن مى ‏خواست

للَّه‏ الحمد چنان شد كه دل من مى‏خواست

کمال اسماعیل تبریزی

***

با خودم هر لحظه ياد او به گفتار آورد

آرى آرى عاشقى ديوانگى بار آورد

یقینی خلخالی

***

همه مسافر و اين بس عجب كه طايفه‏ اى

بر آن‏كه پيش به منزل رسيده، مى‏گريند

جلال عتيقى تبريزى

***

ز هرکس نامه ای آید زند چون شاخ گل بر سر

همین آن سنگدل مکتوب ما را پاره می سازد

صائب تبریزی

***

غمش در سينه جا مى‏كرد، دل را شاد مى‏كردم‏

به تشريف بلا، جان را مبارك ‏باد مى‏كردم

دمادم دوش از آن دست ندامت مى زدم بر سر

كه يك يك پندهاى دوستان را ياد مى‏كردم

شريف تبريز ى

***

آه سرد و بارش اشکم مبین کاندر نهاد

آذرخش تابناک و پرشرر دارم هنوز

یاد داری چاک کردی دلبرا! بردی دلم

چکه خونی ماند از ان، آن را به بر دارم هنوز

حال هست آن چکه خون سر چشمه ی صد نهر اشک

کآستین از وی صباح و شام تر دارم هنوز

امینی سرابی

***

عالم چو حروف از الف موتلف است

تالیف همه عالم از آن یک الف است

عین القضات خویی

***

گفته بودی خبرم ده که ز هجرم چونی

آنچنانم که ببینی و ندانی بازم

عهد کردی که بسوزی به غم خویش مرا

هیچ غم نیست تو می سوز که من می سازم

اوحدی مراغه ای

***



تاريخ : یکشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۳ | 9:27 | نویسنده : زهرا |

***

بگو ای زلف احوال دلم آهسته در گوشش

که چون در دامش آوردی مکن باری فراموشش

میرزا امان الله خان (امانی)

***

از دم گرم بپرهیز که در خون شفق

سر خورشید به تیغ نفسی افتادست

عالم بیگ سروری

***

ادای حق محبت رعایت است ز دوست

وگرنه خاطر عاشق به هیچ خرسند است

محمدرحیم قرامانلو

***

ز یغمای تو دل را فکر من نیست

که سامان رفته را روی وطن نیست

نه بالی دارم و نه شوق پرواز

چون من آزاده مرغی در چمن نیست

طهماسب  قندهاری

***

در فرقت تو زنده نه از سخت جانیم

جان از کمال ضعف نیاید به لب مرا

حکیم ابوطالب تبریزی

***

فرياد! كه غيرت نگذارد كه چو فرهاد

از بهر تسلی بتی از سنگ بسازیم

صفایی یزدی

***

شب دراز به مهتاب مى‏نهم در پيش‏

خيال طرّه‏ ى شبگون و روى چون ماهش

سید عضد یزدی

***

گفتم خبرت از دل من هست كه چون شد؟

گفتا كه چرا نيست، جفا كردم و خون شد

عنایت اصفهانی

***

قرار مرگ با خود داده رفتيم از سر كويت‏

به حسرت مرده ‏اى هرگه كه بينى، ياد كن

جعفری تبریزی

***

شده چاك از غمت اى سيمتن! پيراهن جانم‏

نمى‏دارد هنوز اندوه تو دست از گريبانم

حیاتی

***

فلك حريف تو شد در جفا و اين بتر است

كه با دو حادثه يك دل چگونه درسازد؟

بيلقانى - مجير

***

رختِ سراى غصّه، سرشكم، به آب داد

خيل دعا سپاه بلا را جواب داد

مخمور كنج هجر، به بزم وصال يار

زانو زد و پياله گرفت و شراب داد

عنوان تبریزی

***

به صوت ناله نهفتم صداى سيل سرشك‏

كه شرح راز دلم پيش كس ادا نكند

فضولی آذربایجانی

***

لاله از خجلت هم‏ چشمى داغ دل من‏

زين چمن خيمه برون برده، به هامون زده است

عبدی اصفهانی

***

نگويى گردباد است اين‏كه بر من خاك مى‏بارد

سرود ناله‏ ى من خاك را در رقص مى‏آرد

فضولی آذربایجانی

***

جام بر كف، چشم بر رخسار ساقى مانده ‏ام‏

تا به غفلت بگذرد اين عمر باقى‏مانده ‏ام

رضایی عراقی

***

سينه ‏ام آتش سوزان شد و از دل خجلم

كه به جز صبر در آن آتش سوزان نكند

سامری تبریزی

***

كو همنفسى؟ تا كنم اظهار غم دل

زان‏ پيش كه بندد غم دل، راه نفس را

شریف تبریزی

***

***

 



تاريخ : چهارشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۳ | 22:2 | نویسنده : زهرا |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.