تک بیتی،دو بیتی،رباعی های ناب
 

***

بخدا که مهرت از سر نشود بجور زائل

که فروغ ذات عشقست و نباشدش زوالی

ذوقی اصفهانی

***

ای که گفتی ز جوانی ز چه خم گشته قدی

عشق باریست که پشت همه عالم خم ازوست

واعظم بیهده از روز جزا بیم دهد

بگمانش که شب محنت عاشق کم ازوست

وصال شیرازی

***

پيوسته بلند است مقام سخن عشق‏

اين نغمه گهى بم بسرايند گهى زير

ثابتاله‏آبادى

***

عشق بر كشتن عشّاق تفأل مى‏كرد

اوّلين قرعه كه زد بر من بدنام افتاد

سلمان ساوجی

***

اندرین مدت که بودستم ز دیدار تو فرد

جفت بودم با شراب و با کباب و با رباب

بود اشکم چون شراب سرخ در زرین قدح

ناله چون بانک رباب و دل بر آتش چون کباب

انوری ابیوری

***

چرا دراز بود عمر هجر حیرانم

میان دیده و دل آنقدر مسافت نیست!

میرزا حیدر

***

ز وداعت بدل آمد غم یک عمر فراق

چون وداع تو چنینست فراقت چون ست؟

وصال شیرازی

***

ديدن احباب هنگام جدايى مشكل است

چشم مى‏پوشيم و ياران را وداعى مى‏كنيم

تركمان خراسانى

***

چسان خورشید خوانم روی او را

که مصحف را غلط خواندن گناهست

محمدقلی سلیم

***

نسبت رویت اگر با ماه و پروین کرده اند

صورت نادیده تشبیهی به تخمین کرده اند

حافظ

***

از حلاوت قاصدان را لب بهم پیچیده است

بسکه شیرین می فرستد یار ما پیغام ما

؟

***

من این مهربانی های او قاصد چه می گویی

مساز از پیش خود حرفی که میدانم زبانش را

لسانی شیرازی

***

سر به پیش افکنده بینم قاصد رنجانده را

ظاهراً آورده واپس نامه ی ناخوانده را

محمداشرف اسود

***

من در سر قلم زدم آتش ز دود دل

او دوده ی سرقلم از من دریغ داشت

امیرخسرو دهلوی

***

به بزم عشق میارید سینه ی بی داغ

خطی که مهر ندارد قبول دیوان نیست

مدهوش

***

عشق هر کس را خواهد میکند زیر و زبر

پشت و روی جنس دیدن در خریدن حجت است

؟

***

من اسیرم در کف مهر و وفای خویشتن

ورنه او سنگین دل نامهربانی بیش نیست

رهی معیری

***

ستم مکن بغلامی که بارها او را

فروختند به جرم گریزپائی ها

رفیع کاشانی

***

جز خار غم نرست ز گلزار بخت ما

آن هم خلید در جگر لخت لخت ما

جمیله اصفهانی

***

چندان‏كه صحن باغ ز برگ خزان پر است‏

از ناخن شكسته دلم بيش از آن پر است

راضی تبریزی

***

خانه دنیا خراب و عاقبت معمور نیست

جغد طالع بوده ام اینجا خراب آنجا خراب

؟

***

دّر یتیم را چه شناسد صدف که چیست

سهل است اگر سپهر نداند بهای ما

صائب تبریزی

***

دستم تهی و کنار تهی دامنم تهی ست

پا و سرم تهی و دلم در میان پر است

شاپور طهرانی

***

تو بی زبانی ما را حریف حرف نه ای

بداد ما برس امروز تا زبانی هست

طالب کلیم

***

با وفای غیر و کین دوستان عادت مکن

ما نمی رنجیم اما از تو اینها خوب نیست

نظیری نیشابوری

***

از من ای بادصبا خدمت آن خسرو ناز

عرضه میدار گرت گوش بفریاد کند

کشوری را که تو ویرانه نمودی مپسند

کز ترحم دگری آید و آباد کند

فریب اصفهانی

***

رفتی و می آورد جذبه ی عشقت ز پی

خاک مرا عنقریب همره باد صبا

محتشم کاشانی

***

آمد از ناز رخش سیر ندیدیم و برفت

شکوه کردیم و جوابی نشنیدیم و برفت

گفت پیوند ز احباب ببر تا نروم

بهر او از همه پیوند بریدیم و برفت

وصال شیرازی

***

مانند خانه ای که رود صاحبش سفر

بستیم دیده بر رخ مردم چو یار رفت

بهرام بیگ تبریزی

***

آنکه محمل از بر عشاق بیدل بست و رفت

وه که بر جای جرس دلها به محمل بست و رفت

وصال شیرازی

***

آن گل که رفت و خاطر ما را ملول ساخت

یا رب مباد خاطر شادش ز من ملول

ذوقی اصفهانی

***

 

[ پنجشنبه ششم شهریور 1393 ] [ 13:57 ] [ زهرا ]

***

ز شهر سرمه تا بازار چشمش‏

بسى پيموده‏ ام، يك ميل راه است

صابر شیرازی

***

دمبدم چشم سياهت به نگه مى‏كشدم‏

تا نگه مى‏كنى آن چشم سيه مى‏كشدم

قاسم بیگ ترکمان

***

راضى به فتنه نيست ز چشم سياه خود

دارد هزار خون، طمع از يك نگاه خود

رضایی نوربخشی

***

از تو نبود اين طمع اى شوخ مهربان!

ما را به تيغ غمزه‏ ى خود روبرو كنى

شیدای خجندی

***

آشفته‏ ام ز رفتن خود كردى و كنون‏

همراه غير آمدى، آشفته‏ تر شدم

مخلص شیرازی

***

تا هم منت نهد بر جان، هم از رشكم كشد

آمد و از من مكان غير را پرسيد و رفت

خاوری شیرازی

***

به هر شكسته‏ دلى مى‏كنى به لطف، نگاه

به بخت ما چو رسيد اين همه تغافل چيست؟

جامی

***

زان چشم دلفريب كه بيگانه‏ پرور است‏

كو يك نگه؟ كه ما و تو را آشنا كند

حیران یزدی

***

مُردم ز انتظار و نگاهى نمى‏كنى

آه از تغافل تو كه خون مى‏كند دلم

شانى تَكَلّو

***

 سر تمكين تو گردم كه به اين شوخى اگر

از بهشتت گذرانند، تماشا نكنى

نقی کمره ای گلپایگانی

***

مرا دير آشنا شد ديده با ديدار وى، ترسم

كه تر ناكرده كامى زين شراب نیمرس ميرم

نخلى بخارايى (یا تجلّى یا كرامى)؟

***

زين‏سان كه خاك در شب هجرت به سر كنم‏

مشكل كه روز حشر سر از خاك بر كنم

عاشقی سیستانی

***

گيرد همه‏ كس روز جزا، دامن قاتل

‏جز من كه به جان منفعل از قاتل خويشم

ضمیری اصفهانی

***

نیابی در درون این دل ازرده ام چیزی

بجز پیکان بیدادش شکافی گر میانش را

مجمر زواره ای اصفهانی

***

رفتم از دیار تو با دیده ی پرآب

چون زلف تو مشوش و چون چشم تو خراب

محمل مبند بر شتر ای ساربان که ما

محمل به آب دیده ببستیم چون حباب

ناصر بخارایی

***

اى گشته چو روزگار، بدعهد

سرگشته‏ ى روزگارم از تو

ترمذی

***

ماییم گدایان سر راه ملامت

بیرون شده از دایره ی زهد و سلامت

پیراهن خونین علم تربت ما بس

آن را شهید تو شد این است علامت

عصمت بخارایی

***

از دلم بر مژه چون ديد منجم لختى

گفت اين پاره ‏ى ابرى ‏ست كه طوفان دارد

صيدى بواناتى

***

دلم يك قطره خون است و ندانم‏

چه ‏سان گنجيده در وى يك جهان درد

روشن شیرازی

***

من از چشم خود دوش شرمنده بودم‏

كه در ورطه ‏ى خونش افكنده بودم

رهی نیشابوری

***

آن غريبم كه مرا بود وطن، دامن كوه

ناگهان سيل فنا آمد و ويرانم كرد

خاوری شیرازی

***

اى غم دوست! مگر كوه گرانى؟ كه چنين‏

در دل خسته‏ ى ما محكم و پابرجايى

همای شیرازی

***

شرم دار اى نمك! اين زخم ‏فريبى بگذار

كه دل و چشم من انباشته ى نيشتر است

صد زخم تازه بر دلم از طعن مردم است

مشتى نمك بپاش، چه جاى تبسم است؟

عرفی شیرازی

***

در جيب دلم چاك و رفو بر سر هم

چون غنچه نشسته تو به تو بر سر هم‏

‏كوتاه نشد رشته‏ ى طول املم‏

هرچند گره شد آرزو بر سر هم

مجذوب تبریزی

***

خون تراوش مى‏كند از چاك‏هاى سينه ‏ام

طفل اشكم باز گم كرده است راه خانه را

انجدانى جوشقانى - فرقتى‏

***

عشق گويد كه خمش باش و حديث غم عشق‏

با كسانى كه ندارند خبر، هيچ مگو

فرهنگ شیرازی

***

[ جمعه بیست و چهارم مرداد 1393 ] [ 13:20 ] [ زهرا ]

***

چه باده ساقى عشق تو در سبو دارد؟

كه هر كه مى‏ نگرم مستى آرزو دارد

عرفى طوسى

***

شهيد عشق تو را شب به خواب مى‏ ديدم‏

كه هم چو شعله‏ ى فانوس در كفن مى‏سوخت

درون سينه چنان گر گرفته بود آتش

كه آه در جگر و ناله در دهن مى‏سوخت‏

مخفی خراسانی

***

جگر پرسوز و دل‏ پرخون، گريبان‏ چاك و جان‏ بر لب‏

قضا را شرم مى‏ آيد ز سامانى كه من دارم

گنابيگم داغستانى

***

هزار صاعقه پنهان به زير لب دارم

برو، برو، مزن انگشت بر لبم، زنهار

دلم شكسته و من دارمش به صد تلبيس

منه به ساغر من دست، گفتمت هشدار

پرویز گورکانی

***

سينه چاك است و جگر ريش و دل افگار مرا

كرد عشق تو به صد درد گرفتار مرا

امانی کابلی

***

چندان كه رفو مى ‏كنمش باز شود چاك

اين زخم جگر از حد و اندازه برون است

مخفی گورکانی

***

بس‏كه دلتنگى ايام گلوگير شده است

نگذارد نفسى آه كشيدن ما را

مُذّهِب ماوراءالنهرى

***

گفتى چو جان دهى، به عوض بوسه‏ اى دهم‏

اين خونبهاست، مزد وفا را چه مى‏ دهى؟

نديم مازندرانى

***

اى اجل! مرگ مرا فاش مكن، تا نزند

خنده بر ماتم من چاك گريبانى چند

طاهر مازندرانی

***

زدن خنجر و مرهم طلبيدن ز رقيب‏

بر سر زخم دلم خنجر ديگر زدن است

قدسی تفرشی

***

عذر ستمى خواست كه خون در جگرم كرد

مى‏ خواست تلافى كند آزرده‏ ترم كرد

زکی همدانی

***

نرسم به خاطر تو، شده‏ ام در اين تفكر

كه به خاطر تو گرد الم از كجا نشسته؟

صبحى‏ تويسركانى

***

ز فرقت تو گرفتار صد الم شده‏ ام‏

تو شاد باش كه من مبتلاى غم شده ‏ام

باقی ختلانی

***

دارم همين خيال، كزين پس چه مى ‏كند؟

با من كه جور او به نهايت رسيده است

رشکی همدانی

***

بس‏كه گردون همچو خود مى‏ خواست سرگردان، مرا

عاقبت كرد از غمت سرگشته‏ ى دوران، مرا

مومن هروی

***

كشيدم آن‏قدر از فرقت وصال، الم‏

كه حاصل دو جهان مزد انتظارم نيست

سامعا همدانی

***

به مجلس صحبت او با رقيبان گرم بود امشب‏

‏به ايشان پيش از اين هم آشنا بوده‏ ست، دانستم

رقيبان حيله ‏گر، او ساده ‏دل، من تهمت ‏آلوده

‏به من بيگانه تا غايت چرا بوده‏ ست، دانستم

ميلى تُرك هروی

***

حال شب‏هاى فراق، اى كه ز من مى ‏پرسى!

مى‏ توان يافت ز روزم كه چه شب‏ها دارم

فضل هندی

***

امشب كه بلا بر اين ستمكش بارد

از ديده همه شراب بى‏ غش بارد

من گريه نديده ‏ام بدين بوالعجبى‏

كز ديده به جاى آب، آتش بارد

زرگر یزدی

***

ندوزم چاك‏هاى خنجر بيداد خوبان را

كه ترسم در محبت، بخيه ‏ام بر روى كار افتد

خادم هروی

***

زلف تو مجمع دل‏هاست ز هم وا نكنى

جان من! قصد پريشانى دل‏ها نكنى

آزاد هندی

***

مى‏ ستاند صد دل و يك دل نمى‏ دارد نگاه‏

زلف را اين باددستى ‏ها پريشان كرده است

رحيم ‏تبريزى

***

زمانه سوخت چنان جان ناتوان مرا

كه هيچ باب صبورى نماند جان مرا

گمان دشمنى ‏ام از سپهر بود ولى

كنون به جور يقين كرد اين گمان مرا

گيلانى - احمد كاركيا

***

آخر به اميد نگهى چشم سياهى‏

شد خاك‏ نشين هر مژه‏ ام بر سر راهى

صابر لاهیجانی

***

ناله خيزد ز دلم گاهى و آهى گاهى‏

چون به خاطر گذرد ياد نگاهى گاهى‏

نجف لکهنویی

***

اغيار در شكست من و يار در شكست

يارب به هيچ‏كس نرسد اين‏قدر شكست

دردا! كه خار خار غمت را زياده كرد

خارى كه از غم تو مرا در جگر شكست

حيدر كليچ هروى

***

دوزخ ز دلم جوش زند يا نفس است اين؟

حسرت به جگر كاشته‏ ام يا هوس است اين؟

هرچند كه بى‏ طاقتى ‏ام سوى تو آرد

ناديده ‏ام انگارى و گويى چه كس است اين؟

شفایی اصفهانی

***

ايّوب نيستيم كه از صبر دم زنيم

هرگز دل شکسته عاشق صبور نیست

قدرتی یزدی

***

[ سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393 ] [ 14:34 ] [ زهرا ]

***

اى دل چه كنم به او كه دلدار تو نيست؟

از يار چه پرسم كه چرا يار تو نيست؟

با او چه سخن؟ تو خود گرفتار شدى‏

ما را چه گنه كه او گرفتار تو نيست؟

ساغر شیرازی

***

دانى چرا ز گفتن حال دلم خموش؟

ترسم كه رفته رفته به چون و چرا كشد

عالی شیرازی

***

نمى‏دانم چه ‏سان گويم به شمع خويش سوز دل‏

كه گر دم مى‏ زنم سوى رقيبان مى‏ شود مايل

رفقی

***

ديد مست شوقم آن شوخ و ز من پرهيز كرد

دامن از دستم كشيد و آتشم را تيز كرد

ضميرى اصفهانى

***

بريده باد زبان كسى كه دست مرا

ز دامن تو به تيغ زبان رها كرده

صبرى‏ اردستانى

***

همان دستى كه بر سر مى زدم در زندگى از تو

به زير خاك اكنون بى‏ تو در جيب كفن دارم

خاورى شيرازى

***

سرم از باده گران، دل ز محبت لرزان

دست از آن گاه به سر دارم و گاهى بر دل

پرتوی شیرازی

***

تو خواستى جگرم پاره پاره لاله‏ صفت

به هر صفت كه تو مى‏ خواستى كنون شده ‏ام

اهلی شیرازی

***

ما كه جز پاسخ تلخ از تو نديديم چه سود؟

كه تو را لعل لبى همچو شكر، شيرين است

رحمت شیرازی

***

دل و دين برد چو زلف تو به يغما، گفتم :

«كه پريشان شود آن‏كس كه پريشانم كرد»

خاورى شيرازى

***

زلف است به گرد رخ دلدار پريشان؟

يا سنبل تر گشته به گلزار، پريشان؟

نظام اسکویی تبریزی

***

ندارم در غم و جور و جفا و رنج تو خالى:

لب از باد و سر از خاك و رخ از آب و دل از آذر

جَبَلى غرجستانى

***

بى ‏درد باختى كه فراموش كرده ‏اى‏

شرط محبتى كه جناغ دل من است

نورس دماوندی

***

با طائر گلشن وصل اى صبا! بگو

صياد خون گرفته، گرفتار دام شد

صياد اصفهانى

***

عشق نگشوده طلسمى است كه بر دل بستند

آه از اين عقده ‏ى آسان كه چه مشكل بستند

شهرستانى اصفهانى – اسير

***

خوش بود اياّم عمر و وصل جانان ليك بود

آرزو بسيار و فرصت كم، فلك ناآشنا

خاطف خجندی

***

باده ‏ى عشرتى از دور فلك مى‏ جستم

ساغر ديده پر از خون جگر كرد مرا

مشفقى بخارايى مروزى

***

روزگار آشفته‏ ساز و آسمان دشمن‏ نواز

زين پريشان الفتان طبعم پريشان گشته است

نخلى بخارايى

***

گر به بدنامى كشد كارم در آخر، دور نيست‏

من كه نشنيدم در اول پند نيك‏ انديش را

لطف خوبان گرچه دارد ذوق بيش از پيش، ليك

حالتى ديگر بود بيداد بيش از پيش را

وحشی بافقی

***

[ یکشنبه نوزدهم مرداد 1393 ] [ 13:44 ] [ زهرا ]

***

چاکهای دل من دیر فرو گیر ای خون

تا ز هر چاک کند دل نگهی قاتل را

هدایت طبرستان

***

رفو کردیم چاک سینه را تا رفت دل بیرون

چو آن مفلس که از بی رونقی بندد دکانش را

رونقی همدانی

***

دلم عاشق شدن فرمود و من برحسب فرمانش

درافتادم بدان دردی که که پیدا نیست درمانش

ادیب صابر ترمذی

***

او بر سر بهانه و من هر زمان به عجز

گویم هزار عذر گناه نکرده را

میرصبری اصفهانی

***

نازم بچشم یار که از مستیش شراب

مستی طبع خویش فراموش می کند

ذوقی اصفهانی

***

هر گوشه ای ز مستی چشمش قیامتیست

چندین ستم بخلق برای خدا مکن

عالی شیرازی

***

مکن ای گل جفا با بلبل خود اینقدر ترسم

رود از باغ و نتوانی تهی دید آشیانش را

میرمشتاق اصفهانی

***

چون کنی دورم نگاهم کن که بهر احتیاط

رشته می بندند بر پا مرغ دست آموز را

میلی ترک

***

ظلمست که بیرون کُنی اَم از قفس اکنون

کز جور توام ریخته شد بال و پر آنجا

درویش مجید طالقانی

***

از من ای باد صبا خدمت آن خسرو ناز

عرضه میدار گرت گوش بفریاد کند

کشوری را که تو ویرانه نمودی مپسند

کز ترحم دگری آید و آباد کند

فریب اصفهانی

***

وصل تو آرزوی ما بود و نصیب غیر شد

آنچه نشد حلال ما باد حرام دیگران

هدایت طبرستانی

***

آنکه ما را ز سر کوی خود آواره کند

کاش گوید که چه با این دل بیچاره کنم

مجمر اصفهانی

***

از ما مپوش چهره که ما بی ادب نه ایم

کوته تر است از مژه ی ما نگاه ما

وفا هراتی

***

سر قتل عام دارد نگهت ز فرط مستی

تو به این سیاه دل گو که می آنقدر ننوشد

طرب نائینی

***

محتسب فتنه در این شهر ز می داند و مست

گرچه من اینهمه از چشم شما می بینم

شیخ الرئیس قاجار

***

دو غزالند دو چشم تو که اندر همه عمر

جز بصحرای دل مردم عاشق نچرند

شیفته همدانی

***

کس نکشتست نهالی که برآرد ثمری

گلشن عشق عجب آب و هوائی دارد

آشفته ایروانی

***

خیل شاهنشه عشقت چو قدم هشت بپیش

شه عقل و سپهش رو بعقب بنشسته است

فرصت شیرازی

***

بعد ما کاش بسازند سبو  از گِل ما

تا برآید مگر از لعل تو کام دل ما

تاراج اصفهانی

***

فغان که دامن گل می برند اهل هوس

ز گلشنی که مرا رخصت تماشا نیست

عاشق اصفهانی

***

من زنده و داری تو سر کشتن اغیار

از رشک اگر جان برم از عار بمیرم

کاکای قزوینی

***

اجلم بر سر و حسرت به دل و دیده به راه

خوش به کام دل اغیار نمود ایامم

صبای کاشی

***

ز روزگار شکایت به کردگار مبر

که بدمعامله با قاضی آشنا باشد

نصیرای همدانی

***

ز اشک و آه ای دل بی صبر و سکون، شکوه مکن

داشت کی ملک وفا آب و هوائی به از این

یغمای جندقی

***

سپهرم مایه ی بازیچه ی خود کرده پنداری

که باز از گریه ام در خنده دارد نوش خندی را

محتشم کاشانی

***

گر فلک نشناخت قدر ما رهی عیبش مکن

ابله از کف گوهر نایاب را ارزان دهد

رهی معیری

***

سپهر مردم دون را کند خریداری

بخیل سوی متاعی رود که ارزانست

ناظم هروی

***

گر ترک چشم رهزنت نشناخت قدر دل چه شد

قیمت چه داند لشکری جنس بغارت برده را

کلیم کاشانی

***

اول گرمی عشقست، ز قاصد به عتاب

روی برتافتن و نامه دریدن زود است

میرمحمدباقر

***

از ما خبرت نیست مگر کوی تو ای مه

با کلبه ی ویران چقدر فاصله دارد

مستوره ی کردستانی

***

قاتلی خون مرا ریخت که در روز جزا

نظر از ناز به هنگامه ی محشر نکند

صراف اصفهانی

***

[ شنبه یازدهم مرداد 1393 ] [ 13:18 ] [ زهرا ]

***

زلف خم در خم او ديدم و از كار شدم‏

باز در سلسله ‏ى عشق، گرفتار شدم

حفظی تهرانی

***

يارب! چه شرابى؟ كه تو در ميكده‏ ى حسن

از پيكر سيمين‏ بدنان است سبويت

عارف

***

به رهگذار تو ديدم خطى نوشته به خون

كه سرگذشت شهيدان انتظار اين است

قافيه غياث

***

کى ز هر برگ گلى بوى وفا مى ‏آيد؟

بوى يوسف نتوان يافت ز هر پيرهنى

ميرزامحمد فارس فارسى

***

نقش دل سى ‏پاره‏ ام كرده‏ ست پنهان در بغل‏

زان ‏سان كه گيرد كافرى دزديده قرآن در بغل

بلیغ فرخ آبادی

***

ترسم كه نشيند به دلت گرد ملالى‏

كاين سوخته در رهگذرت خاك‏ نشين شد

علوى قراخانى

***

به چه كار آيدم آن چاك؟ كه تا دل بدود

زخم تا دشمن مرهم نشود كارى نيست

خلف‏ خان قزوينى

***

ستيزه چند كنى؟ با دلى كه همچون حباب‏

هميشه بر سر خونابه ‏ى جگر باشد

رسمی قزوینی

***

بس‏كه دل روى تظلم بر در او سوده است‏

خون دل چندان‏كه زور آرد غبار آلوده است

سلمان قمی

***

شيخى! ز نامه‏ ى عمل ما مپرس از آنك‏

ما ز آب ديده نامه‏ ى اعمال شسته ‏ايم

شیخی اردبیلی

***

هر خدنگى كآمد از شست تو بر قصد دلم‏

دل به صد شادى برون آمد به استقبال او

عابدی خراسانی

***

هرگز نشد مقيد مهر و وفا دلت‏

غير از جفا و جور ندانى، خوشا دلت!

کوثری خوانساری

***

ما را ز تو هيچ پايه كم نيست‏

اى چرخ بگرد تا بگرديم

یوسف خوانساری

***

کشته‏ ى غيرت عشقم كه به خون دگرى‏

چهره‏ ى خنجر قاتل نتوان رنگين ديد

رضا تربتی

***

كُلَه كج كرده ‏اى، ظالم! چه خوش مستانه مى‏ آيى‏

سرى با قتل من دارى كه بى ‏رحمانه مى ‏آيى؟

اسد بخارایی

***

گر بهر دوست نامه نويسى به دل سپار

كاين مرغ نامه ‏بر ز صبا پيش‏تر رسد

برهان نیشابوری

***

هر نيم شبم درد تو بيدار كند

انديشه ‏ى تو در دل من كار كند

زان مى ‏ترسم بتا كه درد دل من

روزى به چنين شبت گرفتار كند

رضی الدین نیشابوری

***

از دلم بر مژه چون ديد منجم لختى

گفت اين پاره‏ ى ابرى‏ست كه طوفان دارد

صيدى بواناتى

***

ابروانم شده پل، چشم ترم چشمه‏ ى آن‏

داد من اين سر پل مى ‏دهى يا آن سر پل؟

تیشی شیرازی

***

ما راز دل خويش به بيگانه نگفتيم‏

طغيان غمت كرد عيان راز نهان را

شيرازى - ابوالقاسم

***

اى سينه! مكش آه و نگه‏ دار نفس را

آگه مكن از سوز دل من همه ‏كس را

عیسی ثانی ساوجی

***

[ جمعه سوم مرداد 1393 ] [ 19:37 ] [ زهرا ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

شاعر نیم و شعر ندانم که چه باشد

من مرثیه ساز دل دیوانه ی خویشم
امکانات وب
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت

فال حافظ

Google PageRank Checker Powered by  MyPagerank.Net