تک بیتی،دو بیتی،رباعی های ناب
 

***
رفتی و خموشم که در آغاز مصیبت

ماتم زده یک چند به شیون نبرد راه

علی نقی کمره ای

***
ز پیش دیده ی من همچو عمر ای بی وفا رفتی

من و بی طاقتی را سر بهم دادی کجا رفتی

؟

***
رفتی و بگریستم چندان که آب از سر گذشت

از پیت ز آنرو نمی آئم که پایم در گِلست

طالب جاجرمی

***
دنبال یار رفته روان کردم آب چشم

آن رفته خود نیامد و اشکم روان بماند

امیرخسرو دهلوی

***
در مزرع وفای تو از آب چشم خویش

تخم امید کاشتم اما ثمر نکرد

دفتری بختیاری

***
وقت سحرش چو عزم رفتن بگرفت

دل را غم جان رفته دامن بگرفت

اشکم بدوید تا بگیرد راهش

در وی نرسید و دامن من بگرفت

کمال الدین اسماعیل اصفهانی

***
چه نويسم كه دل از دست فراقت چه كشيد؟

يا ز ناديدنت اين ديده ‏ى غمديده چه ديد؟

سلمان ساوجی

***
از لب كم سخن و چشم تغافل‏نگهت

‏ورق نرگس و گل كو؟ كه نويسم گله‏ها

امید هروی

***
جز حكم قتلم آن بت بدخو نمى‏كند

با من سخن به جز خم ابرو نمى‏كند

الماس‏ ريزه در جگر پاره پاره‏ ام‏

كار تغافل تو جفاجو نمى‏كند

تازه رسيده‏ ى اصفهانى

***
هر عضو من ز دست تو دارد شکایتی

چون ارغنون لبالبم از ناله های زار

فطرت قمی

***
بس‏كه از پيكان ناز او مشبك شد تنم‏

سايه ‏ام از رهگذارش همچو دام افتد به خاك

صوفی تبریزی

***
اگر اى دل بلاكش هوس وصال دارى

‏لب شكوه وامگردان، به جفاى يار خو كن

شهید لکهنویی
***
چشمی به رهت دوخته ام باز که شاید

بازآئی و برهانیم از چشم به راهی

شهریار

 ***
جائی نه که گیرد دل دیوانه قراری

ویران شود این شهر که ویرانه ندارد

مجمر اصفهانی

***
فرياد از اين شهر پرآشوب كه طفلى

بى‏ هيچ مرا كشته و فريادرسى نيست

شهید لکهنویی

***
در گردن دیگری میفکن

دستی که بخون من خضابست

آتش اصفهانی

***
بخاک من گذری کن ز بعد کشتن من

که کشته را به همه کیش خونبهائی هست

جلال الدین قاجار

***
بيهوده عذاب دل من داد و ندانست

كآن جان كه اجل مى‏طلبد در تن من نيست

دشت بیاضی

***
نيست در خانه به جز دود دلم همنفسى

اگر از بخت من آن هم رهِ روزن نكند

اسفراينى - همايون‏

***
آسمان در کشتی عمرم کند دائم دو کار

گاه شادی بادبانی وقت اندُه لنگری

انوری ابیوردی

***
گرچه مجنون ز غم عشق دل پر خون داشت‏

ليك حالى‏كه مرا هست كجا مجنون داشت؟

قرآنی مشهدی

***
دم جان سپردن همى‏گفت «عاشق»

دريغا كه جان رفت و جانان نيامد!

عاشق لکهنویی

***
شکوفه جور و ثمر دشمنی و برگ جدائی

تو ای نهال محبت خدا کند که نروئی

حسن نهاوندی

***

[ سه شنبه یکم مهر 1393 ] [ 17:39 ] [ زهرا ]

***

از تو  برکندن دل ممکن اگر بود مرا

بتمنای تو کی این همه جان میکندم؟

ثنائی هروی

***

تو مرا سوزی و من سوزم از این غم که مباد

باد بیرون برد از کوی تو خاکستر من

میرابوالحسن فراهانی

***

عافیت خواهی نظر در محضر خوبان مکن

ورکنی بدرود کن خواب و قرار خویش را

سعدی

***

درد دل را حالیا در نامه می پیچم که کاش

دل بدرد آید ترا بر حال غم انگیز ما

احسان الله ممتاز

***

چه لطف بود که ناگاه رشحه ی قلمت

حقوق خدمت ما عرضه کرد بر کرمت

حافظ

***

منعم از می مکن ای صوفی صافی که حکیم

در ازل طینت ما را به می صاف سرشت

حافظ

***

منم آن رند قدح نوش که از کهنه و نو

باشدم خرقه ای آنهم بخرابات گرو

آذر بیگدلی

***

خبر یار ندارم ز که جویم کز یار

هرکه دارد خبری بیخبر از خویشتنست

زرگر اصفهانی

***

ما را فراق روی تو کشته نه روزگار

مرگ و جفا و گردش گردون بهانه یست

دهقان اصفهانی

***

دل نمی خواست جدائی تو اما چه کند

دور ایام نه بر قاعده ی دلخواه است

جامی

***

بی روی دلارام تو ای شمع دل افروز

دل رقص کنان بر سر آتش چو کبابست

حافظ

***

عاقلان بار خدایا همه عاشقان گردند

تا بدانند که اینکار به دانائی نیست

نزاری قهستانی

***

ساقیا از من بگو دردی کشان عشق را

ابتدا و انتها نبود زمان عشق را

روز عاشق شب ، شبش صبح و فراق جمله وصل

کی توان گفتن جدا روز و شبان عشق را

بانومهر ارفع جهانبانی

***

داریم خیال وصل و گردون

خندد بخیال باطل ما

وصال شیرازی

***

ندارم پاى رفتن گرچه از بزمش به امّيدى

كه باشد گويدم يك لحظه بنشين، زود برخيزم

(نوربخشى) رضايى

***

گه تبِ دل، گاه تابِ شوق، گه تابِ جگر

چهره‏ى اهل محبت باشد از هر باب سرخ

خاطف خجندی

***

به دور ديده نه مژگان بود كه خار غمت‏

به پا خليده و از ديده سر برآورده

میرک بلخی

***

دلى بايد كه رنج من كشد تا صبر من داند

تحمل كردن ايوب را ايوب مى‏داند

بابا بلخی

***

به ساز گردش ايّام غصّه‏ها خوردم

كه هيچ‏كس ندهد شرح آن به صد طومار

مرا به مجلس محنت، زمانه جامى داد

‏ كه مى‏فزايد از آن لحظه لحظه رنج خمّار

جرفاذقانى. نجيب

***

ديده بفرست دلا بر سر آن زلف و ببين

كه پى بردن دل‏ها چه فسون در كار است؟

عارف ايگى

***

ماه من! امشب به نور خويش اين كاشانه را

ساز روشن، ورنه آتش مى‏زنم اين خانه را

صبحى اوبه‏اى

***

پيش تابوت من اى نخل! خرامان بگذر

كه هنوزم هوس اين قد و قامت باقى‏ست

اهلی شیرازی

***

حديث شوق به طومار اگر فروخوانم

به جان دوست كه طومار سر بپيچاند

‏نگويمت به تو مى‏ماند از عزيزى عمر

كه عمر اگرچه عزيز است هم نمى‏ماند

سلمان ساوجی

***

رفتم بنالم از ستمش، باز تن زدم

خنجر بر او كشيدم و بر خويشتن زدم

نوری اصفهانی

***

رسم كجاست اين؟ تو بگو در كدام مُلك

دل مى‏برند و چشم به بالا نمى‏كنند

باز تا امروز دارد با كه ميل اختلاط؟

زان‏كه از ياران ديروزى جدا مى‏بينمش

وحشی بافقی

***

كشيده‏ ام دو سه جام از شراب بى‏ شرمى

خدا كند كه دچارم شوى درين گرمى

فهمى كاشانى

***

[ یکشنبه شانزدهم شهریور 1393 ] [ 14:0 ] [ زهرا ]

***

بخدا که مهرت از سر نشود بجور زائل

که فروغ ذات عشقست و نباشدش زوالی

ذوقی اصفهانی

***

ای که گفتی ز جوانی ز چه خم گشته قدی

عشق باریست که پشت همه عالم خم ازوست

واعظم بیهده از روز جزا بیم دهد

بگمانش که شب محنت عاشق کم ازوست

وصال شیرازی

***

پيوسته بلند است مقام سخن عشق‏

اين نغمه گهى بم بسرايند گهى زير

ثابتاله‏آبادى

***

عشق بر كشتن عشّاق تفأل مى‏كرد

اوّلين قرعه كه زد بر من بدنام افتاد

سلمان ساوجی

***

اندرین مدت که بودستم ز دیدار تو فرد

جفت بودم با شراب و با کباب و با رباب

بود اشکم چون شراب سرخ در زرین قدح

ناله چون بانک رباب و دل بر آتش چون کباب

انوری ابیوری

***

چرا دراز بود عمر هجر حیرانم

میان دیده و دل آنقدر مسافت نیست!

میرزا حیدر

***

ز وداعت بدل آمد غم یک عمر فراق

چون وداع تو چنینست فراقت چون ست؟

وصال شیرازی

***

ديدن احباب هنگام جدايى مشكل است

چشم مى‏پوشيم و ياران را وداعى مى‏كنيم

تركمان خراسانى

***

چسان خورشید خوانم روی او را

که مصحف را غلط خواندن گناهست

محمدقلی سلیم

***

نسبت رویت اگر با ماه و پروین کرده اند

صورت نادیده تشبیهی به تخمین کرده اند

حافظ

***

از حلاوت قاصدان را لب بهم پیچیده است

بسکه شیرین می فرستد یار ما پیغام ما

؟

***

من این مهربانی های او قاصد چه می گویی

مساز از پیش خود حرفی که میدانم زبانش را

لسانی شیرازی

***

سر به پیش افکنده بینم قاصد رنجانده را

ظاهراً آورده واپس نامه ی ناخوانده را

محمداشرف اسود

***

من در سر قلم زدم آتش ز دود دل

او دوده ی سرقلم از من دریغ داشت

امیرخسرو دهلوی

***

به بزم عشق میارید سینه ی بی داغ

خطی که مهر ندارد قبول دیوان نیست

مدهوش

***

عشق هر کس را خواهد میکند زیر و زبر

پشت و روی جنس دیدن در خریدن حجت است

؟

***

من اسیرم در کف مهر و وفای خویشتن

ورنه او سنگین دل نامهربانی بیش نیست

رهی معیری

***

ستم مکن بغلامی که بارها او را

فروختند به جرم گریزپائی ها

رفیع کاشانی

***

جز خار غم نرست ز گلزار بخت ما

آن هم خلید در جگر لخت لخت ما

جمیله اصفهانی

***

چندان‏كه صحن باغ ز برگ خزان پر است‏

از ناخن شكسته دلم بيش از آن پر است

راضی تبریزی

***

خانه دنیا خراب و عاقبت معمور نیست

جغد طالع بوده ام اینجا خراب آنجا خراب

؟

***

دّر یتیم را چه شناسد صدف که چیست

سهل است اگر سپهر نداند بهای ما

صائب تبریزی

***

دستم تهی و کنار تهی دامنم تهی ست

پا و سرم تهی و دلم در میان پر است

شاپور طهرانی

***

تو بی زبانی ما را حریف حرف نه ای

بداد ما برس امروز تا زبانی هست

طالب کلیم

***

با وفای غیر و کین دوستان عادت مکن

ما نمی رنجیم اما از تو اینها خوب نیست

نظیری نیشابوری

***

از من ای بادصبا خدمت آن خسرو ناز

عرضه میدار گرت گوش بفریاد کند

کشوری را که تو ویرانه نمودی مپسند

کز ترحم دگری آید و آباد کند

فریب اصفهانی

***

رفتی و می آورد جذبه ی عشقت ز پی

خاک مرا عنقریب همره باد صبا

محتشم کاشانی

***

آمد از ناز رخش سیر ندیدیم و برفت

شکوه کردیم و جوابی نشنیدیم و برفت

گفت پیوند ز احباب ببر تا نروم

بهر او از همه پیوند بریدیم و برفت

وصال شیرازی

***

مانند خانه ای که رود صاحبش سفر

بستیم دیده بر رخ مردم چو یار رفت

بهرام بیگ تبریزی

***

آنکه محمل از بر عشاق بیدل بست و رفت

وه که بر جای جرس دلها به محمل بست و رفت

وصال شیرازی

***

آن گل که رفت و خاطر ما را ملول ساخت

یا رب مباد خاطر شادش ز من ملول

ذوقی اصفهانی

***

 

[ پنجشنبه ششم شهریور 1393 ] [ 13:57 ] [ زهرا ]

***

ز شهر سرمه تا بازار چشمش‏

بسى پيموده‏ ام، يك ميل راه است

صابر شیرازی

***

دمبدم چشم سياهت به نگه مى‏كشدم‏

تا نگه مى‏كنى آن چشم سيه مى‏كشدم

قاسم بیگ ترکمان

***

راضى به فتنه نيست ز چشم سياه خود

دارد هزار خون، طمع از يك نگاه خود

رضایی نوربخشی

***

از تو نبود اين طمع اى شوخ مهربان!

ما را به تيغ غمزه‏ ى خود روبرو كنى

شیدای خجندی

***

آشفته‏ ام ز رفتن خود كردى و كنون‏

همراه غير آمدى، آشفته‏ تر شدم

مخلص شیرازی

***

تا هم منت نهد بر جان، هم از رشكم كشد

آمد و از من مكان غير را پرسيد و رفت

خاوری شیرازی

***

به هر شكسته‏ دلى مى‏كنى به لطف، نگاه

به بخت ما چو رسيد اين همه تغافل چيست؟

جامی

***

زان چشم دلفريب كه بيگانه‏ پرور است‏

كو يك نگه؟ كه ما و تو را آشنا كند

حیران یزدی

***

مُردم ز انتظار و نگاهى نمى‏كنى

آه از تغافل تو كه خون مى‏كند دلم

شانى تَكَلّو

***

 سر تمكين تو گردم كه به اين شوخى اگر

از بهشتت گذرانند، تماشا نكنى

نقی کمره ای گلپایگانی

***

مرا دير آشنا شد ديده با ديدار وى، ترسم

كه تر ناكرده كامى زين شراب نیمرس ميرم

نخلى بخارايى (یا تجلّى یا كرامى)؟

***

زين‏سان كه خاك در شب هجرت به سر كنم‏

مشكل كه روز حشر سر از خاك بر كنم

عاشقی سیستانی

***

گيرد همه‏ كس روز جزا، دامن قاتل

‏جز من كه به جان منفعل از قاتل خويشم

ضمیری اصفهانی

***

نیابی در درون این دل ازرده ام چیزی

بجز پیکان بیدادش شکافی گر میانش را

مجمر زواره ای اصفهانی

***

رفتم از دیار تو با دیده ی پرآب

چون زلف تو مشوش و چون چشم تو خراب

محمل مبند بر شتر ای ساربان که ما

محمل به آب دیده ببستیم چون حباب

ناصر بخارایی

***

اى گشته چو روزگار، بدعهد

سرگشته‏ ى روزگارم از تو

ترمذی

***

ماییم گدایان سر راه ملامت

بیرون شده از دایره ی زهد و سلامت

پیراهن خونین علم تربت ما بس

آن را شهید تو شد این است علامت

عصمت بخارایی

***

از دلم بر مژه چون ديد منجم لختى

گفت اين پاره ‏ى ابرى ‏ست كه طوفان دارد

صيدى بواناتى

***

دلم يك قطره خون است و ندانم‏

چه ‏سان گنجيده در وى يك جهان درد

روشن شیرازی

***

من از چشم خود دوش شرمنده بودم‏

كه در ورطه ‏ى خونش افكنده بودم

رهی نیشابوری

***

آن غريبم كه مرا بود وطن، دامن كوه

ناگهان سيل فنا آمد و ويرانم كرد

خاوری شیرازی

***

اى غم دوست! مگر كوه گرانى؟ كه چنين‏

در دل خسته‏ ى ما محكم و پابرجايى

همای شیرازی

***

شرم دار اى نمك! اين زخم ‏فريبى بگذار

كه دل و چشم من انباشته ى نيشتر است

صد زخم تازه بر دلم از طعن مردم است

مشتى نمك بپاش، چه جاى تبسم است؟

عرفی شیرازی

***

در جيب دلم چاك و رفو بر سر هم

چون غنچه نشسته تو به تو بر سر هم‏

‏كوتاه نشد رشته‏ ى طول املم‏

هرچند گره شد آرزو بر سر هم

مجذوب تبریزی

***

خون تراوش مى‏كند از چاك‏هاى سينه ‏ام

طفل اشكم باز گم كرده است راه خانه را

انجدانى جوشقانى - فرقتى‏

***

عشق گويد كه خمش باش و حديث غم عشق‏

با كسانى كه ندارند خبر، هيچ مگو

فرهنگ شیرازی

***

[ جمعه بیست و چهارم مرداد 1393 ] [ 13:20 ] [ زهرا ]

***

چه باده ساقى عشق تو در سبو دارد؟

كه هر كه مى‏ نگرم مستى آرزو دارد

عرفى طوسى

***

شهيد عشق تو را شب به خواب مى‏ ديدم‏

كه هم چو شعله‏ ى فانوس در كفن مى‏سوخت

درون سينه چنان گر گرفته بود آتش

كه آه در جگر و ناله در دهن مى‏سوخت‏

مخفی خراسانی

***

جگر پرسوز و دل‏ پرخون، گريبان‏ چاك و جان‏ بر لب‏

قضا را شرم مى‏ آيد ز سامانى كه من دارم

گنابيگم داغستانى

***

هزار صاعقه پنهان به زير لب دارم

برو، برو، مزن انگشت بر لبم، زنهار

دلم شكسته و من دارمش به صد تلبيس

منه به ساغر من دست، گفتمت هشدار

پرویز گورکانی

***

سينه چاك است و جگر ريش و دل افگار مرا

كرد عشق تو به صد درد گرفتار مرا

امانی کابلی

***

چندان كه رفو مى ‏كنمش باز شود چاك

اين زخم جگر از حد و اندازه برون است

مخفی گورکانی

***

بس‏كه دلتنگى ايام گلوگير شده است

نگذارد نفسى آه كشيدن ما را

مُذّهِب ماوراءالنهرى

***

گفتى چو جان دهى، به عوض بوسه‏ اى دهم‏

اين خونبهاست، مزد وفا را چه مى‏ دهى؟

نديم مازندرانى

***

اى اجل! مرگ مرا فاش مكن، تا نزند

خنده بر ماتم من چاك گريبانى چند

طاهر مازندرانی

***

زدن خنجر و مرهم طلبيدن ز رقيب‏

بر سر زخم دلم خنجر ديگر زدن است

قدسی تفرشی

***

عذر ستمى خواست كه خون در جگرم كرد

مى‏ خواست تلافى كند آزرده‏ ترم كرد

زکی همدانی

***

نرسم به خاطر تو، شده‏ ام در اين تفكر

كه به خاطر تو گرد الم از كجا نشسته؟

صبحى‏ تويسركانى

***

ز فرقت تو گرفتار صد الم شده‏ ام‏

تو شاد باش كه من مبتلاى غم شده ‏ام

باقی ختلانی

***

دارم همين خيال، كزين پس چه مى ‏كند؟

با من كه جور او به نهايت رسيده است

رشکی همدانی

***

بس‏كه گردون همچو خود مى‏ خواست سرگردان، مرا

عاقبت كرد از غمت سرگشته‏ ى دوران، مرا

مومن هروی

***

كشيدم آن‏قدر از فرقت وصال، الم‏

كه حاصل دو جهان مزد انتظارم نيست

سامعا همدانی

***

به مجلس صحبت او با رقيبان گرم بود امشب‏

‏به ايشان پيش از اين هم آشنا بوده‏ ست، دانستم

رقيبان حيله ‏گر، او ساده ‏دل، من تهمت ‏آلوده

‏به من بيگانه تا غايت چرا بوده‏ ست، دانستم

ميلى تُرك هروی

***

حال شب‏هاى فراق، اى كه ز من مى ‏پرسى!

مى‏ توان يافت ز روزم كه چه شب‏ها دارم

فضل هندی

***

امشب كه بلا بر اين ستمكش بارد

از ديده همه شراب بى‏ غش بارد

من گريه نديده ‏ام بدين بوالعجبى‏

كز ديده به جاى آب، آتش بارد

زرگر یزدی

***

ندوزم چاك‏هاى خنجر بيداد خوبان را

كه ترسم در محبت، بخيه ‏ام بر روى كار افتد

خادم هروی

***

زلف تو مجمع دل‏هاست ز هم وا نكنى

جان من! قصد پريشانى دل‏ها نكنى

آزاد هندی

***

مى‏ ستاند صد دل و يك دل نمى‏ دارد نگاه‏

زلف را اين باددستى ‏ها پريشان كرده است

رحيم ‏تبريزى

***

زمانه سوخت چنان جان ناتوان مرا

كه هيچ باب صبورى نماند جان مرا

گمان دشمنى ‏ام از سپهر بود ولى

كنون به جور يقين كرد اين گمان مرا

گيلانى - احمد كاركيا

***

آخر به اميد نگهى چشم سياهى‏

شد خاك‏ نشين هر مژه‏ ام بر سر راهى

صابر لاهیجانی

***

ناله خيزد ز دلم گاهى و آهى گاهى‏

چون به خاطر گذرد ياد نگاهى گاهى‏

نجف لکهنویی

***

اغيار در شكست من و يار در شكست

يارب به هيچ‏كس نرسد اين‏قدر شكست

دردا! كه خار خار غمت را زياده كرد

خارى كه از غم تو مرا در جگر شكست

حيدر كليچ هروى

***

دوزخ ز دلم جوش زند يا نفس است اين؟

حسرت به جگر كاشته‏ ام يا هوس است اين؟

هرچند كه بى‏ طاقتى ‏ام سوى تو آرد

ناديده ‏ام انگارى و گويى چه كس است اين؟

شفایی اصفهانی

***

ايّوب نيستيم كه از صبر دم زنيم

هرگز دل شکسته عاشق صبور نیست

قدرتی یزدی

***

[ سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393 ] [ 14:34 ] [ زهرا ]

***

اى دل چه كنم به او كه دلدار تو نيست؟

از يار چه پرسم كه چرا يار تو نيست؟

با او چه سخن؟ تو خود گرفتار شدى‏

ما را چه گنه كه او گرفتار تو نيست؟

ساغر شیرازی

***

دانى چرا ز گفتن حال دلم خموش؟

ترسم كه رفته رفته به چون و چرا كشد

عالی شیرازی

***

نمى‏دانم چه ‏سان گويم به شمع خويش سوز دل‏

كه گر دم مى‏ زنم سوى رقيبان مى‏ شود مايل

رفقی

***

ديد مست شوقم آن شوخ و ز من پرهيز كرد

دامن از دستم كشيد و آتشم را تيز كرد

ضميرى اصفهانى

***

بريده باد زبان كسى كه دست مرا

ز دامن تو به تيغ زبان رها كرده

صبرى‏ اردستانى

***

همان دستى كه بر سر مى زدم در زندگى از تو

به زير خاك اكنون بى‏ تو در جيب كفن دارم

خاورى شيرازى

***

سرم از باده گران، دل ز محبت لرزان

دست از آن گاه به سر دارم و گاهى بر دل

پرتوی شیرازی

***

تو خواستى جگرم پاره پاره لاله‏ صفت

به هر صفت كه تو مى‏ خواستى كنون شده ‏ام

اهلی شیرازی

***

ما كه جز پاسخ تلخ از تو نديديم چه سود؟

كه تو را لعل لبى همچو شكر، شيرين است

رحمت شیرازی

***

دل و دين برد چو زلف تو به يغما، گفتم :

«كه پريشان شود آن‏كس كه پريشانم كرد»

خاورى شيرازى

***

زلف است به گرد رخ دلدار پريشان؟

يا سنبل تر گشته به گلزار، پريشان؟

نظام اسکویی تبریزی

***

ندارم در غم و جور و جفا و رنج تو خالى:

لب از باد و سر از خاك و رخ از آب و دل از آذر

جَبَلى غرجستانى

***

بى ‏درد باختى كه فراموش كرده ‏اى‏

شرط محبتى كه جناغ دل من است

نورس دماوندی

***

با طائر گلشن وصل اى صبا! بگو

صياد خون گرفته، گرفتار دام شد

صياد اصفهانى

***

عشق نگشوده طلسمى است كه بر دل بستند

آه از اين عقده ‏ى آسان كه چه مشكل بستند

شهرستانى اصفهانى – اسير

***

خوش بود اياّم عمر و وصل جانان ليك بود

آرزو بسيار و فرصت كم، فلك ناآشنا

خاطف خجندی

***

باده ‏ى عشرتى از دور فلك مى‏ جستم

ساغر ديده پر از خون جگر كرد مرا

مشفقى بخارايى مروزى

***

روزگار آشفته‏ ساز و آسمان دشمن‏ نواز

زين پريشان الفتان طبعم پريشان گشته است

نخلى بخارايى

***

گر به بدنامى كشد كارم در آخر، دور نيست‏

من كه نشنيدم در اول پند نيك‏ انديش را

لطف خوبان گرچه دارد ذوق بيش از پيش، ليك

حالتى ديگر بود بيداد بيش از پيش را

وحشی بافقی

***

[ یکشنبه نوزدهم مرداد 1393 ] [ 13:44 ] [ زهرا ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

شاعر نیم و شعر ندانم که چه باشد

من مرثیه ساز دل دیوانه ی خویشم
امکانات وب
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت

فال حافظ

Google PageRank Checker Powered by  MyPagerank.Net