تک بیتی،دو بیتی،رباعی های ناب

گره گردیده در دل صد سخن اما تو کافر دل

گره تا بر جبین داری که یارای سخن دارد!

مولانا رضایی کاشی

***

شود از دیگران در خشم و بر من دامن افشاند

غباری در دل از هرکس که دارد بر من افشاند

محمد رشید عهد شاه طهماسب صفوی

***

رضایی گر به زور از پیش رفتی کار، عاشق را

به این بی دست و پایی کار صد فرهاد می کردم

مولانا رضایی کاشی

***

دلم خون کرده و پوشد ز من رخسار گلگونی

عجب دارم اگر پوشیده ماند این چنین خونی

شاه رضا نوربخشیه

***

شده ام کافر زلفی که مسلمانی را

از درش همچون گنه کار برون می آرند

محمدرضا تربتی

***

بهل تا ناوک آه رضی ترکش نشین باشد

که بازوی کمانداران دل و زور دگر دارد

قاضی رضی الدین محسن صفاهانی

***

نیست در کعبه ز خود رفتن من امروزی

بارها مست گرفتن در این خانه مرا

میرزا سعد الدین راقم

***

ای اجل باعث دیر آمدنت چندین چیست

گر نداری مددی محنت هجران اینجاست

مولانا رضایی کاشی

***

ناگوار بود لذت های دهر

میزبان در لقمه، پنهان سنگ داشت

محمدرضایی پاشای تبریزی

***

کسی چگونه ره دل ز غم نگهدارد

خرابه ی دل عاشق هزار ره دارد

مولانا رضایی کاشی

***

تک بیتی،دو بیتی،رباعی های ناب

***

ای شهسوار قصد دل و جان، چه می کنی

جان می بری و غارت ایمان، چه می کنی
رکن الدین حکیم

***

دیدی که چه کردی از کجا می آیی

بنگر که چه می کنی کجا خواهی شد

شیخ روزبهان بقلی

***

دل جان سپرده بس که طپیده است در برم

من خوش بدان گمان که قراری گرفته است

رضایی هروی

***

بیگانه وار بر درِ دل حلقه زد غمش

جان گفت کیست گفت برون آ که آشناست

سیف الدین محمود رجانی

***

جایی رسیده حال دل می پرست ما

کین زاهدان به توبه نگیرند دست ما

رشید الدین احمد کازرونی

***

تا چند ز مستی سر و پا را نشناسیم

خود را نشناسیم و خدا را نشناسیم

از آب و هوای تن ما روح ملول است

حکمت نبود کآب و هوا را نشناسیم

شرف الدین رضایی سبزواری

***

به هر کجا که من و دل بهم دوچار شدیم

دلم به راه دگر رفت و من به راه دگر

رکن الدین صاین صفاهانی

***

عاشق مسکین ترا دید و ز شادی جان سپرد

یافت گنجی مفلس بیچاره و از ذوق مرد

مولانا ریاضی سمرقندی

***

تو ای غافل ز آهش، خانه ی رشکی چی می پرسی

ببین از دور تا دود از کدامین خانه می خیزد

رشکی همدانی

***

بگذار ز کف نبضِ من خسته طبیا

من رفته ام از دست علاجِ دگری کن

محمد رشید عهد شاه طهماسب صفوی

***

تک بیتی،دو بیتی،رباعی های ناب

***

جهان چیست مهمان سرائی درو

نشسته دو سه ماتمی روبرو

جگر پاره ای چند بر خوان او

جگر خواره ای چند مهمان او

قادری هندی

***

بر خاک کشتگان چو روی زلف برگشا

آزاد کن ز قید اسیران خاک را

پیکانت ار ز سینه برون ناورم مرنج

پیوند میکنم جگر چاک چاک را

قاضی

***

مُردم از نومیدی و شادم که نومید از تو ساخت

تلخی جان کندنم امیدواران تو را

نورالدین محمدقراری

***

ماه من منما رخ خود مردم آسوده را

شمع روشن دشنه باشد چشم خواب آلوده را

قبلان بیگ قبلان

***

پای مشتاق تو در بادیه پُر خارغم است

هم مگر پیش نهی کعبه من گامی چند

شاه قدسی

***

چگونه خاطر شاد آرزو کنم چون من

به عمر خویش ندانم که شادمانی چیست

میرحسین قدسی کربلائی

***

مکن ای همنیشین سعی از پی درمان درد من

که من این درد را کردم به سعی خویشتن پیدا

قاسم مازندری

***

بر سر کویش نه می، نی می فروشم بُرده است

رفته ام از هوش چندانی که هوشم برده است

چون کند تکلیف جان دادن نهم بر دیده دست

تا برد چشمم همان لذت که گوشم برده است

مولانا محمدقاسم دیوانه

***

مجنون نتوان بود به ژولیدگی مو

مستی به پریشانی دستار نباشد

ملا اسد قاصد

***

در این منزل مگر غارت گر جان ها گذر دارد

که بوی جان در اینجا از در و دیوار می آید

شیخ ابوالقاسم کازرونی

***

ز دُردِ باده خاک ما سیه بختان مخمّر شد

درین بزم از حریفان نیست میل برتری ما را

عبدالغنی بیگ قبول

***

هیچ یاری به کم آزاری تنهائی نیست

دلنشین تر دگر از کنج قفس جائی نیست

سعیدای قصاب

***

دل به نیرنگ و فسون از همه کس نتوان برد

دوستی کن که محبت ز محبت خیزد

کمالی سبزواری

***

خرقه های صوفیان در دور چشم مست او

سالها باید که از رهن شراب آید برون

کمالی خجندی

***

با قد خم گشته بی طاعت کشیدن آه سرد

تکیه بر پشت کمان و تیر بی پر کردن است

کمالا ولد محمدحسین فسائی

***

چشم یعقوب به ره چشم زلیخا به رهی

نکهت مصر درین بادیه سرگردان است

شریفای کاشف

***

چو در کنج قفس میرم بسوزیدم مگر روزی

به امداد صبا خاکسترم راه چمن گیرد

قباد بیگ کوکبی

***

چون به نظاره آمدم روز شکار دلبران

دام دل سبکتگین زلف ایاز یافتم

کمالی خجندی

***

   تک بیتی،دو بیتی،رباعی های ناب

***

ز آه ماست اگر در سینه‌ات گرمی نمی‌یابی

نفس‌های غریبان، آتشی دارد نهانی‌تر

کلیم کاشانی

***

دل به هیچ از ما نمانَد، لیک بی‌دل مانده‌ایم

در دل تنگی‌ست گیتی، ما در آن جا مانده‌ایم

خودم

***

ز سیر عالم دل غافلیم ورنه حباب

سری اگر به گریبان فرو برد دریاست

بیدل دهلوی

***

هر که از بخت شکایت کند، از خود گله دارد

که نباشد به کف ما، جز دلِ خونین خویش

صائب تبریزی

***

آن‌قدر با دل من ساختی ای دردِ نهانی

که دگر بی‌تو دلم تابِ سلامت نکند

لا ادری

***

تک بیتی دو بیتی رباعی های ناب

***

طالب! دلم پیاله ی زهری به دست داشت

تا من اشارتی کنمش نوش کرده بود

طالب آملی

***

همرهان رفتند اما داغشان از دل نرفت

آتشی بر جای ماند کاروان چون بگذرد

صائب تبریزی

***

مشنو نوای ناله ما، کاین ترانه را

از شعله های گوش گداز آفریده اند

فیصحی هروی

***

به آه داشتم امیدها، ندانستم

که این فلک زده هم، رنگ آسمان گیرد

صائب تبریزی

***

از دردم آفریده، ز حسرت سرشته اند

گویی ز غمر خود نفسی واپسین منم

طالب آملی

***

کجاست عالم تجرید، تا برون آیم

از این خرابه که یک بام و صد هوا دارد

صائب تبریزی

***

تک بیتی، دو بیتی، رباعی های ناب

***

اگر نه پای نهد خنجرت به سینه ی ریش

به آبیاری این گلستان که پردازد؟

مظهر

***

سیراب اشک خویشتنم، در خزان عمر

نخل فتاده منتظر نوبهار نیست

کنی پور(مستی)

***

شرم دار ای اشک، آخر از کدامین سنگ دل

شیشه ی لبریز آتش در گیریبانی شکست

غمزه نشناسم کدام است و دل طالب کدام؟

نشتری دانم که در آغوش شریانی شکست

طالب آملی

***

در حیرتم که بهر چه بردی ز دست من

آن دل که هیچ پیش تواش اعتبار نیست

مظهر

***

هرگز نیافت دولت آزادگان زوال

عیش بهار و جور خزان، سرو را یکیست

کنی پور(مستی)

***

ای برق بی مروت پا را شمرده بگذار

هر خار این بیابان رزق برهنه پایی است

صائب تبریزی

***

شود در کنج فقر از رخنه های بوریا روشن

که درد خاکساران را نباشد هیچ درمانی

غنی کشمیری

***

عمر ما در حین هشیاری به غفلت رفت حیف

آنچه بیداری گمان کردیم خوابی بوده است

مظهر

***

شکستِ رنگم و بر دوش آهی می کشم محمل

درین دشت از ضعیفی کاهِ باد آورد را مانم

بیدل عظیم آبادی

***

چون شب هجر تو مرگم به عیادت آمد

دست بر هم زد و بر حالت من زار گریست

مظهر

***

لذت رو بر قفا رفتن چه می داند که چیست؟

هرکه در دل، حسرت برگشته مژگانی نداشت

کلیم کاشانی

***

منم که شکر جفایم بود فزون ز وفا

اگر ستم نکنی بر چنین کسی ستم است

مظهر

***

ذوق مستی کو که هر ساعت تهی سازم خُمی؟

ناخنی گردم به فریاد آوردم ابریشُمی

فتنه افلاک و انجم کم نمی گردد کجاست

عالمی کانجا نه افلاکی بود نه انجمی؟

طالب آملی

پی نوشت: ابریشُم: تار سازها که با ناخن می نوازند

***

آسان توانم از سر کون و مکان گذشت

این کوی دوست نیست که نتوان از آن گذشت

مظهر

***