***

در زیر تیغ دل را، یارای دم زدن نیست

نتوان نفس کشیدن هنگام آب خوردن

رفیع مشهدی

***

بهل تا ناوک آه رضی ترکش نشین باشد

که بازوی کمانداری دل، زور دگر دارد

شکفتگی طلبیدن ز بی غمیست رضی

به دشمنان محبت سپار خندیدن

رضی اصفهانی

***

آمیخته ست زردی رنگم به اشک سرخ

هرگز نمی شود ز بهارم خزان جدا

دستم اگر به دامن محمل نمی رسد

گردم نمی شود ز پی کاروان جدا

راقم مشهدی

***

ماه من تا علم حسن برافراخته ای

خوبرویان همه را خاک نشین ساخته ای

صبری تهرانی

***

در این فکرم که با خود همدمی ز اهل وفا یابم

ولی چون خود پریشان روزگاری من کجا یابم

عبدالله بیانی

***

سواد خط تو دیوانه ام بدینسان کرد

سیه بهار، دماغ مرا پریشان کرد

فردی تبریزی

***

طفل اشک از بی قراری می کند میل کنار

در کنارم تا نمی آید نمی گیرد قرار

غزالی

***

نه تنها ابر نیسان بر من دلتنگ می گرید

که بر درد دل بی حاصل من سنگ می گرید

جنونی همدانی

***

دلا یکبار اگر با یار برخیزی و بنشینی

میان خون چو من بسیار برخیزی و بنشینی

میمی سمرقندی

***

بکش خنجر که جان بهر تو ای نامهربان دارم

تو خنجر در میان داری و من جان در میان دارم

نطقی شیرازی

***

در سجده به کشتن گر می آزمود ما را

میماند تا قیامت سر در سجود ما را

مولانا عتیقی

***

دگر به باغ چرا دسته چمن چیند

من دیوانه میگویم غم خود پیش دیوارش

حسین کاخی

***

برو ای اشک و ببر معرکه را از سر ما

عالم آب که بیرون برد از دل غم ما

حسامی قراگولی

***

بعد از وفات هر قلم استخوان ما

سربسته نامه ایست ز درد نهان ما

ذهنی نقاش یزدی

***

نگاه دار ادب در طریق عشق! و مترس!

اگرچه دوست غیور است ، بی محابا نیست

اسیر لذت تن مانده ای ، وگرنه ترا

چه عیش هاست که در ملک جهان مهیا نیست

قاسمی

***