***
دعوی سوختگی پیش من ای لاله مکن
میشناسد دل من بوی دل سوخته را (صائب تبريزي)
***
اگر رطل دمادم مي كشم من
ز دست ساقي غم مي كشم من
بپوش اي ديده! چشم از هر چه بيني
مگر از دستِ تو كم مي كشم من؟(اخوان)
***
هر چه از بار پيري ناتوانتر مي شود
اي دريغا آرزوي دل جوانتر مي شود(سهي)
***
یاران کهن، که بنده بودم همه را
بند جفای خود شنودم همه را
زنهار! از کس وفا مجویید که من
دیدم همه را و آزمودم همه را(هلالي جغتايي)
***
به كودكي شدم از عمر نااميد و چه زود!
خيال عشق به پيرانه سر رسيد و چه دير!( آتشي)
***
من بودم و دوش آن بت بنده نواز
از من همه لابه بود و از وی همه ناز
شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید
شبرا چه گنه حدیث ما بود دراز(مولوي)
***
سینهها را خامشی گنجینهٔ گوهر کند
یاد دارم از صدف این نکتهٔ سربسته را (صائب تبريزي)
***
روزي به پير ميكده گفتم كه "عمر چيست؟"
چشمي به روي هم زد و گفتا كه:"هان گذشت"(نصرت رحماني)
***
اي اميد جان گفتي چيست آرزوي تو؟
گر وصال ممكن نيست، ترك آرزو كردن( محمد قهرمان)
***
اي دل غمِ عشق ديدي، جان دادي و غم خريدي
كفر و گلِ و جهل و جسمت، دين و دل و عقل و جان شد( صفاي اصفهاني)
***
آن صيد تير خورده ي از باغ رفته ام
كز خون نوشته ام به چمن يادگار خويش( عماد خراساني)
***
ساده لوحان جنون از بیم محشر فارغند
بیم رسوایی نباشد نامهٔ ننوشته را (صائب تبريزي)
***
نیلوفر و لاله هر دو بیهیچ سبب
این پوشد نیل و آن به خون شوید لب
میشویم و میپوشم ای نوشین لب
در هجر تو رخ به خوان و از نیل سلب(سنايي)
***
طوفان بتكاند مگر اميد! كه صد بار
عيد آمد و ما خانه ي خود را نتكانديم(اخوان-اميد)
***
هر کس که می عشق به جامش کردند
از دردی درد تلخکامش کردند
گویا همه غمهای جهان در یک جا
جمع آمده بود، عشق نامش کردند(هلالي جغتايي)
***
فرق نيك و بد نداند بسكه نَفس سركِشم
هرچه نازش مي كِشم نامهربانتر مي شود(سهي)
***
دنياي كج مداري است، آشفته روزگاري است
هر رنگ مي توان ديد، در اين زمانه ديدم( محمد قهرمان)
***
قفس به وسعت دنيا اگر بود قفس است
چنانكه مرغ گرفتار اگر هماي، اسير(آتشي)
***
مراد من ز چه پرسي به عشوه هاي كلام؟
سوال چشم تو گوياست، چون جواب در اوست(نادر نادر پور)
***
چه كرد، اي مهربان ترساي پير ميفروش، امشب
مي، گرم و سپيدت با دل سرد و سياه من
كه چون آتش به مجمر سوزم و چون مي به خم جوشم
پرند از آشيان دل كبوترهاي آه من(اخوان)
***
گفتم كه :" عشق چيست؟" تهي كرد جام و گفت:
"بر هر كسي به شيوه اي اين داستان گذشت"(نصرت رحماني)
***
زین سنگدلان نشد دلی نرم هنوز
زین یخصفتان یکی نشد گرم هنوز
نگرفت دباغت آخر این چرم هنوز
نگرفت یکی را ز خدا شرم هنوز(مولوي)
***
عادتم شده در عشق، گاه گفتگو كردن
خنده بر لب آوردن،گريه در گلو كردن( محمد قهرمان)
***
تا کی دلت از چرخ حزین خواهد بود؟
با محنت و درد همنشین خواهد بود
خوش باش که روزگار پیش از من و تو
تا بود چنان بود و چنین خواهد بود(هلالي جغتايي)
***
رفتم كمر كنم راست، اما نيامد از من
تا بار زندگي را بر روي شانه ديدم( محمد قهرمان)
***
به سنگساري من اي طلسم كور مكوش
چراغ سوخته را بيمي از شكستن نيست( سياوش مطهري)
***
پشيمانم كه دل دادم به محبوب دل آزاري
كه از طفلي نمي داند بهاي گوهر ما را( سهي)
***
نه چون شمعم كه شب گريد ولي آرام گيرد روز
كه چشمم شب به روز و روز بر شب هاي من گريد(اخوان)
***
هر بار قاصدي از ره آمد دلم تپيد
دردا خموش آمد و از آستان گذشت(نصرت رحماني)
***
ای چرخ مرا دلی ست بیداد پسند
بیمم دهی از سنگ حوادث تا چند
من شیشه نیم که بشکند سنگ توام
مرغ قفسم که گشتم آزاد ز بند(وحشي بافقي)
***
آن ابر سركشم كه به لحظه خيرگي
باريده ام تگرگ به باغ و بهار خويش( عماد خراساني)
***
بسكه با من نفس دون ناسازگار افتاده است
هر چه من ناكامتر او كامران تر مي شود(سهي)
***
از هر طرف كماني است پيوسته در كمينم
هرجا كه ايستادم خود را نشانه ديدم(محمد قهرمان)
***
مگر ابر بهار امشب، غمي چون من به دل دارد
كه مي خواهد بدينسان تا سحر همپاي من گريد(اخوان)
***
گفتي که فلان ز ياد ما خاموش است
از باده عشق ديگري مدهوش است
شرمت بادا، هنوز خاک در تو
از گرمي خون دل من در جوش است(ابوسعيد ابوالخير)
***