تک بیتی ها، دوبیتی ها و رباعی های ناب ناب ناب

×××

چه می شد آه ای موسای من، من هم شبان بودم

تمام روز و شب زلف خدا را شانه می کردم

نه از ترس خدا، از ترس این مردم به محرابم

اگر می شد همه محراب را میخانه می کردم- عیلرضا قزوه

×××

عیش این باغ به اندازه ی «یک تنگدل» است

کاش گل، غنچه شود تا دل ما بگشاید- قدسی مشهدی

×××

اگرچه هستی پروانه نیست جز دو ورق

ولی چو سوخت کتابی به یادگار گذاشت- وحید قزوینی

×××

بسکه بر روی هم افتاد ز مژگان تو زخم

«یاد مرهم»  ز دل ما به «جراحت» گذرد- وحشت اردستانی

×××

ملول از ناله ی بلبل مباش ای باغبان رفتم

حلالم کن اگر وقتی گلی در غنچه بو کردم- شهریار

×××

تا کجاها می رسد فریادهامان تا کجا؟

در نی پوسیده ی خود می دمیم این روزها

بچگی کردیم، دنیا هم به بازیمان گرفت

دست هایت را بده...گم می شویم این روزها ؟

×××

من دانم و دردمند بیدار

آهنگ شب دراز دیجور- سعدی

×××

از من بگریـــزیــد كه می خـورده ام امـــروز

با مـن منشــینید كه دیوانـه ام امشب

بی حاصـلم از عــــمر گرانمایه فروغی

گر جــان نــرود در پی جانانه ام امشب - فروغی بسطامی

×××

وقتی تو گریه می کنی ، ای دوست در دلم

انگار که ابرهای جهان گریه می کنند- حسین منزوی

×××

ترسم که در روز جزا گیرند خلقی دامنت

با دیگران باری مکن جوری که با ما کرده‌ای - نظیری نیشابوری

***

نسیم! آهسته آهسته سحرگاه

روان شو سوی یار از راه و بیراه

بجنبان حلقه‌ی زنجیر زلفش

ز حال زار فایز سازش آگاه

×××

گفتم:شب مهتاب بیا،نازکنان،گفت

آنجا که منم،حاجت مهتاب نباشد -مهدی سهیلی

×××

شرمنده نیستیم ز هم در گرفت و داد

چندان که می خورم غم تو، می خورد مرا- حسین منزوی

×××

گونه ام گلرنگ و چشمم پرده پرده غرق اشک

لب فرو بستم ولی در سینه ام فریادهاست - مهدی سهیلی

×××

پیر هرچند شود بیشترش می خواهند

دختر تاک، عجب بخت جوانی دارد- شوکت بخارایی

×××

گفته بودید دعاتان کنم ای مردم شهر

آه ! شرمنده که من ـ خود ـ به دعا محتاجم- نجمه زارع

×××

آن طفل یتیمم که ز بس بی کسم، از باد

دریوزه کنم جنبش گهواره ی خود را - طالب آملی

×××

شبی كه زلف را بر باد می داد

دل مغرور من در دامش افتاد

نمی دانم چه عیبی داشت ، صد بار

فرستادم دلم را ،   پس فرستاد- ؟

×××

خبر این است که: من نیز کمی بد شده ام

اعتراف این که: در این شیوه سرآمد شده ام- محمدعلی بهمنی

×××

یک روز دیگر کم شد از عمرت! مبارک باد

امروز قدری کمتر از دیروز دلتنگی - فاضل نظری

×××

قمار عاشقان بردی ندارد از نداران پرس

کس از دور فلک دستی نبرد از بدبیاران پرس

عروس بخت یکشب تا سحر با کس نخوابیده

عروسی در جهان افسانه بود از سوگواران پرس- شهریار

×××

ملال آورتر از تکرار رنجی نیست در عالم

نخستین روز خلقت غنچه را خمیازه می گیرد- فاضل نظری

×××

هیهات... نمی دانم این شعله که بر من زد

از آتش «تائیس» است یا بارقه ی «چنگیز»

خاکستر من دیگر ققنوس نخواهد زاد؟

و آن هلهله پایان یافت این گونه ملال انگیز!- محمدعلی بهمنی

×××

اضطراب روز محشر را شبي ديدم به خواب

چون به ياد آمد غمت محشر نمي‌دانم چه شد- مجذوب تبریزی

×××

بگو هر آنچه دلت خواست را به حضرت عشق

چرا که سنگ صبور است و محرم راز است

ولی بدان که شکار عقاب خواهد شد

کبوتری که زیادی بلند پرواز است - سعید بیابانکی

×××

تک بیتی ها، دوبیتی ها و رباعی های ناب ناب ناب

‌صد وعده ی امید، به دل داده ام دروغ

چون من مباد، هیچکسی شرمسار خویش- صائب تبریزی

×××
ثمری گر نکند آة، فغان خواهم کرد

اثری گر نکند ناله، دعا خواهم کرد- مشتاق اصفهانی

×××
پیاله گیر، که انجام کار معلوم ست

هماره در نی خالی، نفس نمی افتد- نوذر پرنگ

×××
ای که منعم می کنی از عشق، رخسارش ببین

ویکه می گوئی مرو از راه، رفتارش ببین- حرفی

×××
صفا ز خانه ی گیتی، چو رخت بربسته است

مرا دگر هوس دید و بازدیدی نیست- گلشن کردستانی

×××
پنهان نگشت در دل صد چاک، راز عشق

این خانه ی شکسته، هوا را نگه نداشت- حزین لاهیجی

×××
به قدر بودن دنیا، به فکر دنیا باش

کسی همیشه در این خاکدان نمی ماند- جویری کشمیری

×××
اول از روزنه ی خانه برون آر سری

آنقدر تاب ندارم که دری باز کنی- میرزا نوری

×××
جور خود را بر ضعیفان آزماید روزگار

تیغ را دائم برای امتحان بر مو زنند- سلیم

×××
از خربات سوی صومعه هرگز نروم

هیچ عاقل ز حقیقت نرود سوی مجاز- جاوید تفرشی

×××
تو تا ز شرم فکندی، به چهره زلف سیاه

فغان ز خلق برآمد، که آفتاب گرفت- ظهیر فاریابی

×××
درد خمار دارم و درمان من می ست

می ده، که می ز بهر مداوا حرام نیست- دوانی

×××
جان را نشد میسر ازین تن فراغتی

این باده صاف می شود از شیشه ی دگر- نصرآبادی

×××
در دم صبح غنی! پیر فلک گوید:

که قضا نان دهد آن وقت که دندان گیرد- غنی کشمیری

×××
این زحمتی که می کشم از تنگی قفس

کفران نعمتی ست، که در باغ کرده ام- حاجب شیرازی

×××
هر آه که بیرون رود از سینه ی چاکم

ابری شود و گریه کند بر سر خاکم- بایزید عثمانی

×××
در خانه ی شکسته نگیرد کسی قرار

ترسم که که رفته رفته، غم از دل بدر شود- حاجی محمدصادق

×××
به کرم پیله می ماند، رذالت پیشه در منصب

چو می پوشد قبا ابریشمی، گم می کند خود را- ؟

×××
جز زیر خاک جای من غمگسار نیست

روی زمین، ز مردم بالانشین پُر است- غنی کشمیری

×××
وحشی نگهان، عاشق غمخوار نخواهند

در گله ی آهو، نبود راه شبان را - شیخ رمزی

×××
تنها به دیده می نتوان داد گریه داد

چون ابر، باید از همه اعضا گریستن - طبعی اصفهانی

×××
چو مرا سوختی از غم، مکن اندیشه ز آه

کم فتد شعله به خاشاک، که دودی نکند- جامی

×××
بس که شستیم به خوناب جگر جامه ی جان

نه از او تار بماند و نه پود، ای ساقی- ه.ا.سایه

×××
چو تیر، پا بوادی آوارگی گذار

در خانه تا به چند توان چون کمان نشست؟ - ازرقی هروی

×××
در تو یک یارب ما را اثری نیست ولی

قدسیان را به فلک، غلغله از یارب ماست- فرصت شیرازی

×××
دلا مرو پی صید جهان، که این شهباز

تو هرچه صید کنی، خواهد از تو برهاند - ادیب نیشابوری

×××