تک بیتی ها، دوبیتی ها و رباعی های ناب
مردم از حسرت آهو روشان و رمشان
من ندانم به چه تدبیر بدام آرمشان
نیکرویان جهان را چو سرشتند ز گِل
سنگی اندر گِلشان بود همان شد دلشان- شاطر عباس صبوحی
***
صنوبر با تهیدستی به دست آورد صد دل را
تو بیپروا برون از عهدهٔ یک دل نمیآیی- صائب تبریزی
***
یارب مه مسافر من همزبان کیست ؟
با او که شد حریف و کنون همعنان کیست ؟- وحشی بافقی
***
در ما به ناز مینگرد دلربای ما
بیگانهوار میگذرد آشنای ما
بیجرم دوست پای ز ما درکشیده باز
تا خود چه گفت دشمن ما در قفای ما- عبید زاکانی
***
من خود به سر ندارم دیگر هوای سامان
گردون کجا به فکر سامان من بیفتد-شهریار
***
مقدار یار همنفس چون من نداند هیچ کس
ماهی که بر خشک اوفتد قیمت بداند آب را- سعدی
***
ناقوس عشق می زنم و رقص می کنم
بوی کدام مغبچه بر مغز دین زده است- عرفی شیرازی
***
تو افلاتون دلی، اندیشه را چین در جبین مفکن
در آن وادی که جز حسرت ندانی حل مشگل ها
مثالی گویمت عامی صفت بردار زان نقشی
جمال کعبه نتوان دید، طی ناکرده منزل ها- عرفی شیرازی
***
صوفی و گوشه ی محراب و نکونامی و زرق
ما و میخانه و دردی کش و بدنامی چند- عبید زاکانی
***
تعمیر خانهای که بود در گذار سیل
ای خانمان خراب، برای چه میکنی؟- صائب تبریزی
***
دارم آن حجب جوانی که زبانبند منست
لب همه خامشیم دل همه فریاد هنوز- شهریار
***
قدر اهل درد صاحب درد میداند که چیست
مرد صاحب درد، درد مرد، میداند که چیست
هر زمان در مجمعی گردی چه دانی حال ما
حال تنها گرد، تنها گرد، میداند که چیست- وحشی بافقی
***
آنروز که در محشر مردم همه گرد آیند
ما با تو در آن غوغا دزدیده نظر بازیم- عبید زاکانی
***
ترسا پسرا مسیح، سیرم کردی
من شیخ بدم راهب دیرم کردی
از کعبه کشیدی سوی بتخانه مرا
صد شکر که عاقبت به خیرم کردی- شاطر عباس صبوحی
***
به آه و ناله ی شبها اسیرم کرد و فارغ شد
چرا با تیره روز خود کسی اینها کند یا رب- وحشی بافقی
***
مرا از زندگانی سیر کرد از لقمه ی اول
طعام این خسیسان آب شمشیرست پنداری- صائب تبریزی
***
سوز دل یعقوب ستمدیده ز من پرس
کاندوه دل سوختگان سوخته داند- سعدی
***
ایا صیّاد رحمی کن، مرنجان نیمجانم را
بکَن بال و پرم، امّا مسوزان استخوانم را
اگر قصد شکارم داشتی اینک اسیرم من
دگر از باغ بیرون شو، مسوزان آشیانم را- شاطر عباس صبوحی
***
من عهد تو سخت سست میدانستم
بشکستن آن درست میدانستم
این دشمنی ای دوست که با من ز جفا
آخر کردی نخست میدانستم- مهستی گنجوی
***
از زندگانیم گله دارد جوانیم
شرمنده جوانی از این زندگانیم
دارم هوای صحبت یاران رفته را
یاری کن ای اجل که به یاران رسانیم- شهریار
***
ای بلبل خوش سخن چه شیرین نفسی
سرمست هوی و پایبند هوسی
ترسم که به یاران عزیزت نرسی
کز دست و زبان خویشتن در قفسی- سعدی
***
دوش از غم هجرت ای بت عهدشکن
چون دوست همی گریست بر من دشمن
از بس که من از عشق تو مینالیدم
تا روز همی سوخت دل شمع به من- مهستی گنجوی
***
داغی که امان جوید از او سینه ی دوزخ
در باغ محبت ثمر نیم رس ماست
مرغان اجابت همه بریان و کباب اند
در باغ دعایی که نسیمش نفس ماست- عرفی شیرازی
***
درد بیماری و اندوه غریبی مشکلست
وای مسکینی که هم بیمار باشد هم غریب- هلالی جغتایی
***
چون نغمههای تر که بود در رباب خشک- صائب تبریزی
***
سواد خیمه جانان جمال کعبه ماست
سلام ما برسان گر بر آن سواد رسی- شهریار
***
چون ماه مصر، قیمت من خواست عذر من
گر یک دو روز بار دل کاروان شدم- صائب تبریزی
***
دل به رغبت میسپارد جان به چشم مست یار
گر چه هشیاران ندادند اختیار خود به کس- حافظ
***
شیشه ی می دور از آن لبهای میگون میگریست
تا دل خود را دمی خالی کند خون میگریست
دوش بر سوز دل من گریهها میکرد شمع
چشم من آن گریه را میدید و افزون میگریست- هلالی جغتایی
***
فریب زلف تو با عاشقان چه شعبده ساخت؟
که هر که جان و دلی داشت در میان انداخت - عراقی
***
شاعر نیم و شعر ندانم که چه باشد