***

به متاع خود چه نازی که بشهر دردمندان

دل غزنوی نیرزد به تبسم ایازی

اقبال لاهوری

***

توکمان کشیده ودر کمین که زقید جان برهانیم

به مراد دل برسی اگر به مراد دل برسانیم

هاتف اصفهانی

***

هوای عشق چو کردی دلا بروز نخست

هزار بار گفتم مکن، که کار تو نیست

دلا عنان ارادت به دست یار بسپار

درین مقام چو کاری به اختیار تو نیست

شاهی سبزواری

***

خود را به تربتم برسان ای بلای جان

کاین جان در آرزوی تو بر لب رسیدنی است

کریمپور شیرازی(شورش)

***

صنعان صفت بدام غمت مبتلا منم

ای بیوفا، تو بس بت ترسای کیستی؟

سرخوش

***

درون سینه ز داغ کهنه نشان جستم

به هیچ گوشه ندیدم که یادگار تو نیست

شاهی سبزواری

***

لب تا نهاد ساغر می بر لب تو دوش

من سوختم ز رشک و چو مینا گریستم

الفت عبدالله

***

شرمنده ام که بهر نثار تو جان من

با هیچگونه فلسفه قابل نمی شود

هرچند می دوم ز پی ات جای پا به سر

قطع طریق و طی مراحل نمی شود

پریشان گلپایگانی

***

در ره بادیه آن مست به مقصود رسید

که بپای طلبش نیش دو صد خار برفت

اقبال الدوله

***

ز سموم سرکش این چمن همه سوخت چون بر و برگ من

چه طمع به ابر بهاری و چه زیان ز باد خزانیم

هاتف اصفهانی

***

داغِ به دل نشسته را،مرگ مگر دوا کند

    جانِ به لب رسیده را رغبت هیچ ترانه نیست

؟

***

مستم از عشق و روا نیست که بیگانه و خویش

گذر آرند و ببینند چنین مست مرا

منم ای دوست به گردنکشی انگشت نما

سرو من،در بر یاران چه کنی پست مرا

پژمان بختیاری

***