تک بیتی، دوبیتی، رباعی های ناب
***
گهی نالم، گهی گریم، گهی سوزم، گهی میرم
زمانه بی توام گر زنده دارد اینچنین دارد
سلیم طهرانی
***
نمی سوزد چراغ هیچکس تا صبح، حیرانم
که چون داغ دلم را هر شب این دولت میسر شد
شاه محمدشیرازی
***
سیلی خور صد لطمه ی زورق شکنم کرد
این بحر که تیغ و سپرش موج و حباب است
نوعی خبوشانی
***
به شهر و بادیه فرسودم و کسم نخرید
بلاست جنس گرانمایه در کساد افتد
نظیری نیشابوری
***
من آن صیدم که هرکس را نظر بر حال من افتد
ز بس زخم دلم کاری ست در دنبال من افتد
نظیری نیشابوری
***
از ما مجوی بلندی پرواز زان که ما
چون شاخ گل به فصل خزان بال بی پریم
طالب آملی
***
خانه زاد هر شبستان نیستم چون دود شمع
پرتو خورشیدم و از روزن برون افتاده ام
مشرقی مشهدی
***
دلم از شکوه خالی، لب پر از حرف است، حیرانم
که ساغر خالی و می از لب پیمانه می ریزد
میرزا نظام دستغیب شیرازی
***
فضای سینه را چندان که می جویم نمی یابم
ز یاران به دل نزدیک غیر از ناوکش یاری
قدسی مشهدی
***
اشکی که از دل تو بشوید غبار من
خاکش به سر اگر چه جگرگوشه دل است
زاهدی گیلانی
***
گر شاخ گلی بی تو در آغوش گرفتم
آهی شد و آتش به گریبان من انداخت
اسیرشهرستانی
***
گه به تیرش میزنی گاه از تغافل می کشی
عاشق بیچاره تقصیرش نیمدانم که چیست
حسینی قزوینی
***
بیهوده میفروز چنین دوزخ کین را
کار جگر خسته به یک شعله تمام است
فصیحی هروی
***
تا باشدم بهانه از بهر بازگشت
دل را به جا گذاشته رفتم ز کوی تو
مسیح کاشانی
***
ز استغنا تغافل در شکارم کرد، ازین غافل
که صید لاغر من در کمین صیادها دارد
حسینی فسائی
***
مستم از ته شیشه ی غم باده ی گلفام چیست
همچو دل پیمانه ای در دست دارم جام چیست
نامسلمانی که در پا ریزمش ایمان کجاست
تا به دینداران نمایم حاصل اسلام چیست
شفایی اصفهانی
***
هست در شرع محبت رسم و آیین دگر
خوردن خون جایز است و دم زدن دستور نیست
کلیم همدانی
***
حالیا کآتش ایجاد به ما زد، چه کرم؟
کرم آن بود که ما را به عدم بگذارد
طغرای مشهدی
***
چه می داند دل آباد، سرِّ گریه ی ما را
رموز دفتر سیلاب را ویرانه می داند
ناظم هروی
***
شاعر نیم و شعر ندانم که چه باشد