تک بیتی، دوبیتی، رباعی های ناب

***

گر برخوری به شحنه ی بدمست روزگار

دانی که من چه می کشم از دست روزگار

سالک قزوینی

***

آهی آن روز که در دست جنون پازده ایم

رخت ادراک ز سر کنده به صحرا زده ایم

آهی هروی

***

به یک منزل که دور افتادم از تو صد بلا دیدم

چه باشد حال آنهایی که دورند از تو منزلها

حیدری تبریزی

***

یک دل بیرون نیامد از فکر دین و دنیا

این رشته بگسلد زود از هر دو سو کشیدن

خلیل بیات

***

سلطان به جهان پرده سرایی زد و رفت

درویش به دهر، پشت پایی زد و رفت

القصه که هر دو روز در گلشن عمر

مرغی به سر شاخ، نوایی زد و رفت

رضای فارسی

***

از حوادث در خرابیها درشتان ایمنند

سیل برخیزد ز هر جا، رو به همواری کند

ساکت تبریزی

***

صنوبر تا ز خدمتگاری قدت جدا گشته

شده دیوانه و ژولیده مو، سر در هوا مانده

زینتی سبزواری

***

شاخ گل دیوانه شد از قامت دلجوی او

باغبان تعویذ بست از غنچه بر بازوی او

سابق اصفهانی

***

زاهد بیخبر از حشر مرا می ترساند

گفتم ای شیخ ترا کی ز قیامت خبرست؟

دیده ام هجر، چه پروای قیامت دارم

یکدم هجر ز صد روز قیامت بترست

خلقی یزدی

***

بر من دل بیرحمی صیاد نسوزد

از گریه اگر سبز کنم چوب قفس را

سالک قزوینی

***

یک جام خمارم نبرد کاش چو نرگس

بودی به هر انگشت مرا ساغر دیگر

محمدجان قدسی

***

از خانه برون سنگ حوادث بارد

تا سر نشود شکسته، پا را بشکن

رشدی رستمداری

***

دشت جنون و کوه بلا را خریده ام

مهرست بر قباله من داغ لاله ها

سالک قزوینی

***

از وفا دلگیر گشتم هر چه خواهد گو بشو

از محبت سیر گشتم هر چه خواهد گو بشو

زمانی یزدی

***

از آن ترسم که ناگه قسمت موری در آن باشد

وگرنه می زدم آتش سراپا خرمن خود را

رفیع مشهدی

***

سر بر زده از تنگی دل شعله ی آهم

همچو پر بلبل ز شکاف قفسی تنگ

احولی سیستانی (بسمل)

***

 

تک بیتی، دوبیتی، رباعی های ناب

***

اگر اسیر سیه چرده ای شدیم به جاست

دل شکسته ی ما مومیایی می خواست

ستار تبریزی

***

منزل عشق درازست و بیابان در پیش

قطع این مرحله زنهار که تنها نکنی

زمانی یزدی

***

به جرم اینکه دمی در جهان گشودم چشم

تنم به تیر مشبک شدست چون بادام

سابق مازندرانی

***

چند نالم از جگر، وز دیده بارم خون دل

نیست دل دریای خون، من ابر نیسان نیستم

خلقی شوشتری

***

رشته ام از دو سر گره دارد

این چه آغاز و این چه انجامست؟

سالک قزوینی

***

از بس به دشت کرده ام آشفته ناله ها

چون زلف دلبران شده شاخ غزاله ها

سالک یزدی

***

راقم! مرمت دل پر آرزو مکن

این خانه ی شکسته ز بنیاد رفته است

راقم مشهدی

***

بدار دست دمی ای غم از گریبانم

ببین که خون جگر چون گرفته دامانم

خصالی هروی

***

رسمیست که رهزن به شب تیره زند راه

ساقی شب مهتاب، ره توبه ی ما زد

رحیم تبریزی

***

نسیم زلفت اگر بگذرد به مردم دهر

به آهوان ختن پس دهند کالا را

اسکندر مازندرانی

***

آنچه بی روی تو منظور نظر داشته ایم

آستینی است که بر دیده ی تر داشته ایم

رضوان اصفهانی

***

میرویم از سر کوی تو بتا، کاری کن

که نباشی خجل از ما چو ز ما یاد کنی

خسروی قاینی

***

مرا هست بر سینه از تیغ دلبر

الفها چو بر صفحه خطهای مسطر

حیدری همدانی

***

مشو سنگ محک بر دل مخور کامل عیاران را

که مجنون ابر رحمت می شمارد سنگباران

رضای مشهدی

***

ندوزم چاک های خنجر بیداد خوبان را

که ترسم درمحبت بخیه ام بر روی کار افتد

خادم هروی

***

شرمنده ز عشق و روزگارم که شدم

درد دل روزگار و درد سر عشق

ابوالقاسم فندرسکی استرآبادی

***

بر زخم جگر بس که نمک ریخته ما را

تا پاره ی دل بر سر مژگان نمکین است

احولی سیستانی (بسمل)

***

 

تک بیتی، دوبیتی، رباعی های ناب

ابیات عارفانه

*********************

***

عمر دو روزه قابل سوز و گذاز نیست

این رشته را مسوز که چندان دراز نیست

می مالم از خجالت عصیان به خاک روی

مطلب مرا ز ناصیه سایی نماز نیست

آصف قمی

***

هرچند که سر ز طاعتت پیچیدم

در بادیه ی جهل و هوس گردیدم

چون آیه ی رحمت تو بر من خواندند

گریان به گناه خویشتن خندیدم

ابومحمد دستغیب شیرازی

***

به عصیان غرقه ام، تسبیح چون بر گردن اندازم؟

به این آلودگی زنار نتوان بر میان بستن

احولی سیستانی (بسمل)

***

گر من گنه جمله جهان کرد ستم

لطف تو امید است که گیرد دستم

گفتی که: به وقت عجز دستت گیرم

عاجزتر از این مخواه! کاکنون هستم

سیف الدین صوفی

***

طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد

در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد

نشاط اصفهانی

***

نا کرده گناه در جهان کیست بگو

وانکس که گنه نکرد چون زیست بگو

من بد کنم و تو بد مکافات دهی

پس فرق میان من و تو چیست بگو

خیام نیشابوری

***

یک سر مو دلت سفید نگشت

هیچ مو در تنت سیاه نماند

ای حسن! توبه آن گهی کردی

که تو را قوت گناه نماند

حسن دهلوی

***

ای آنکه تمام آرزو و هوسی

طفلی ، مستی ، مخبطی ، خود چه کسی ؟!

گفتی : که بپیری چو رسم توبه کنم !

ترسم که جوان روی ، بپیری نرسی !!

(واعظ قزوینی)

***

هزارگمشده را درنماز می یابی

چرا به فکرخود ، ای بیخبرنمی افتی؟

صائب تبریزی

****

حضور خاطر اگر در نماز معتبرست

امید ما به نماز نکرده بیشترست

صائب تبريزي

***

به یک قلم بنویس ای فرشته، دوزخیم

ز حد فزونست گنه، حاجت مکابره نیست

خواجگی شیرازی

***

ای زاهد ظاهربین، از قرب چه می پرسی

او در من و من در وی، چون بو به گلاب اندر

شیخ نصیرالدین محمود اودهی

***

گر جام خالیت بدهد پیر می فروش

بستان و دم مزن که تهی از اشاره نیست

خروشی تبریزی

***

در گنه کز جانب ما بود تقصیری نبود

چون در آمرزش که کار اوست ، کوتاهی می رود؟

خصالی هروی

***

تک بیتی، دوبیتی، رباعی های ناب

***

گر تیغ غازی میکشد ور تیرکافر، راضیم

من تشنه ی خون خودم، پیمانه ای باید مرا

حیاتی گیلانی

***

زمانه دردی غم ریخت در پیاله ی ما

نصیب کس نشود آنچه شد حواله ی ما

حیدر هروی

***

ما کجا عیش کجا وقت بلا خوش که هنوز

نام راحت به زبان نامده در کشور ما

خسروی قاینی

***

مهر مهرویان عالم را نباشد اعتبار

پرتو خورشید در یک جا نمیگیرد قرار

حیدری تبریزی

***

به کویش قاصدی می رفت و  بیدردان ز نادانی

همه مکتوب میدادند و من دادم دل خود را

خالص اصفهانی

***

هر دلی کز زلف جانان سر برآرد کشتنی است

از حرم صیدی که پا بیرون گذارد کشتنی است

صائب تبریزی

***

به زلف امانت دلها همی سپاری و او

سیاهکارتر از نامه ی سیاه منست

صفی اصفهانی

***

دلا هرگز منه از کوی دلبر یک قدم بیرون

که باشد کشتنی صیدی که آید از حرم بیرون

خراسان خان لاری

***

بسکه با تیغ تو دارد خو دلم، نبود عجب

گر پس از مرگ استخوانم دسته ی خنجرشود

سلیم تهرانی

***

اگر به چشم حقیقت نظر کنی دانی

که طوق فاخته بر پای سرو، خلخالست

سلیم تهرانی

***

در بادیه آن خاربن ریخته برگم

کز حادثه مرغی به پناهم نگریزد

شاپور تهرانی

***

جرس مبند به محمل که راه پرخطرست

چو پای ناقه درین دشت کم صدایی به

طالب آملی

***

ز تاب آتش غم سر زد از دلم آهی

که تازه ساخت گل داغهای آتش را

ضمنی باخزری

***

همدوش محنت ست دل همنشین غم

میبارد آشنایی دل از جبین غم

صلایی اسفراینی

***

زدی صد زخم و حالا میل بسمل کردنم داری

اگر باشد حیات از عهده ی این هم برون آیم

غم آبادی که گلشن کرده ای ای باغبان نامش

کدامین نوبتم بردی کز و خرم برون آیم؟

صرفی ساوجی

***

ز آنگونه که دل به زیر تیغ تو نشست

در سایه ی بید باغبان ننشیند

شکیبی اصفهانی

***

بزمی آراسته ساقی که ز بس دردکشان

تا رسد دور به ما پر شده پیمانه ی ما

سنجرکاشانی

***

 

تک بیتی، دوبیتی، رباعی های ناب

 

***

آن بلبلم که هرگاه رخصت دهم فغان را

از خون چو ساغر می، پر سازم آشیان را

سلیم تهرانی

***

جگر شکافد و دل سوزد و روان کاهد

نعوذبالله ازین می که در ایاغ منست

جسمی همدانی

***

کشتن صید و نرفتن به سرش رسم کجاست؟

هیچ کس مثل تو صیاد نبودست مگر؟

جعفر قزوینی

***

شجر کدام باغم من خسته دل که هرگز

نه ز آب ریشه بستم نه ز شعله در گرفتم

سنجرکاشانی

***

ز بس کز اهل جهان خاطرم گریزانست

به خانه ای که سری می کشم گریبانست

سیرتی قزوینی

***

خوش آن بزمی که از بی تابی دل،رو نهم آنجا

نشینم دست تسکین بر دل بدخو نهم آنجا

شاپور تهرانی

***

هجران نکرد آنچه به ما می کند وصال

وصل تو تخته بر سر جور و ستم شکست

شراری همدانی

***

نخواهم از ستمش ناتوان شوم، ترسم

که ناتوانی من بیند و ستم نکند

ثنایی مشهدی

***

خسرو عشقیم و منشور ابد طغرای ما

غره صبح ازل هر نکته غرای ما

لشکر ما اهل معنی، کشور ما ملک فقر

تخت ما خاک قناعت تاج ما سودای ما

نادر الملک جدایی

***

ناصح بیدرد را ایکاش آرد در کمند

چند روزی مبتلا گرداند آنگه سر دهد

جعفر قزوینی

***

گر راز تو پنهان نکند دل، عجبی نیست

آیینه ندیدیم که غماز نباشد

چلبی تبریزی

***

دمسردی سپهر همین با من و تو نیست

خاکستر فسرده که را گرم داشتست

جلال نیشابوری

***

بگو به غمزه که از ما دگر چه میخواهی؟

به رونمای تو دادیم تحفه ی جان را

شراری همدانی

***