تک بیتی ها، دوبیتی ها و رباعی های ناب ناب ناب
***
همچو منصور ز بس بانگ انا الحق زده ام
آخر الامر حدیثم به سر دار کشید-؟
***
من یکی از محرمانم در مبند ای مدعی
صاحب این خانه نامحرم نمی داند مرا- ملا صرفی
***
ای غنچه ی خندان چرا خون در دل ما می کنی
خاری به خود می بندی و ما را ز سر وا می کنی
از تیر کج تابی تو آخر کمان شد قامتم
کاخت نگون باد ای فلک با ما چه بد تا می کنی- شهریار
***
پند بسیار به او گفتم و نشنیده گرفت
که عنانش به کف مستی و خودرایی بود- ه.ا.سایه
***
ای کاش در جهان ز عدوات نشان نبود
یا دست جور بر سر هر ناتوان نبود- زرین تاج خضرایی
***
پری رویی و مه پیکر، سمن بوییّ و سیمین بر
عجب کز حسن رویت درجهان غوغا نمی باشد- سعدی
***
ای کمان ابرو، چو ابرویت کمان شد پشت من
ماه نو در پیش ابرویت کمانی گو مباش- سپهر
***
تو اول کس نیی، آری، که عهد خویش بشکستی
جهان هرگز نبود از مردم پیمان شکن خالی- بخشی
***
سفر کعبه کنم تا به خرابات رسم
زآن که سالک به حقیقت رسد ار راه مجاز- یغما جندقی
***
معلم گو ادب کم کن که من ناجنس شاگردم
پدر گو پند کمتر ده که من نااهل فرزندم- سعدی
***
روز پیری ره نپویم با عصا، کافتادگی
بهتر است از آنکه دارد دیگری برپا مرا- پژمان
***
بساط سبزه لگد کوب شد به پای نشاط
ز بس که عارف و عامی به رقص برجستند- سعدی
***
کاش بودم چون کتابی افتاده در کنجی خموش
تا نگردد رو به رو جز مردم دانا مرا- قدسی مشهدی
***
بیا و دست ز غارت بدار ای گلچین
ببین چگونه ستانند خون بهای گلی- افسر سبزواری
***
پشیمانی ندارد خنده بر وضع جهان کردن
ندارد گریه در پی خنده ای کز زعفران خیزد- صائب تبریزی
***
پلنگ اینجا گشاده کام با خشم غریب عشق
هوای قله اعماق را دارد
هوای ماه من در چاه
از این برت چکاد آه- منوچهر آتشی
***
تو غنچه بودی و بلبل خموش غیرت عشق
به حیرتم که صبا قصه از کجا دانست- ه.ا.سایه
***
دلم ز حلقه ی زلفش به جان خرید آشوب
چه سود دید ندانم که این تجارت کرد- حافظ
***
مجنون تر از آنم که کشانی به جنونم
بفشان همه خونم، که سیاووش ترِ از من؟- صالح گیلانی
***
کردم به دست خویش تبه، روزگار خویش
در حیرتم به جان عزیزان به کار خویش- عماد خراسانی
***
روزی که کلک تقدیر در پنجه ی قضا بود
بر لوح آفرینش، غم سرنوشت ما بود- غبار همدانی
***
ساقی بیار باده که عالم به کام ما
امروز اگر نشد دو سه روز دگر شود- پیام
***
یک دم مرا به گوشه ی راحت رها مکن
با من تلاش کن که بدانم نمرده ام- فریدون مشیری
***
ملامت من مسکین کسی کند که نداند
که عشق تا به چه حد است و حسن تا به چه غایت- سعدی
***
سال ها رفت که این قافله ها می آیند
من همان چشم به راهم که کسی می آید- دستور
***
به مناسبت 6 خرداد روز تولدم:
مرا بر سر شعله های نگاهت نشاندی نشاندی
به دنبال خود تا حریم افق ها کشاندی کشاندی
به جام دلم جرعه ها جرعه ها غصه کردی و کردی
برای لقایت مرا تا نهایت دواندی دواندی
چه خون ها که خوردم که خوردم ز جام پر از خالی تو
ز چشم ترم سیل و طوفان هجران فشاندی فشاندی
مرا مرگ آغوش بگشاد و نگشودی آغوش خود را
مرا تا دم مرگ و سیری ز دنیا رساندی رساندی
سزایم اگر بود یا نه ندانم نگارا ولی تو
مرا پشت زندان چشم سیاهت نشاندی نشاندی
صبا گر که خواهی که عاشق شوی پاک و ثابت قدم باش
تو صد عهد بستی و بر عهد هایت نماندی نماندی
پریدند یاران همدل همه زین قفس های خاکی
تو تنهای تنها در این شهر ویرانه ماندی و ماندی
****
+ نوشته شده در جمعه پنجم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 16:55 توسط زهرا
|
شاعر نیم و شعر ندانم که چه باشد