×××

پای امیدم، بیابان طلب گم کرده ام

شوق موسایم، سر کوی ادب گم کرده ام

باد گلزار خلیلم، شعله دارم در بغل

ناله ی ایوب دردم، راه لب گم کرده ام- شیخ بهایی

×××

گردبادی شود و دامن صحرا گیرد

گر به دیوار فتد، سایه ی دیوانه ی ما- صائب تبریزی

×××

روی بنمایی و دل از من شوریده ربایی

تو چه شوخی که دل از مردم بی دیده ربایی

تو که خود فاش توانی دل یک شهر ربودن

دل شوریده روا نیست که دزدیده ربایی- شوریده شیرازی

×××

کی چون غزال با غزلی صید ما شوی

ای ببر تیزپنجه که آهو رمی هنوز- شهرآشوب

×××

ای دل! ز دوستان وفادار روزگار

جز ساز نبود کسی سازگار دل

در گوشه ی غمی که فراموش عالمی است

من غمگسار سازم و او غمگسار من- شهریار

×××

عقاب پهنه سبزم فتاده در برهوت

شکسته بال و پر و ناگزیر آمده ام

ز خیل آهوی مشکین کوهسارانم

به دام زلف سیاهت اسیر آمده ام- محمدرضا قدیمی

×××

دهید شیشه ی صهبای سالخورده به دستم

کنون که شیشه ی تقوای چند ساله شکستم- ملاهادی سبزواری

×××

دور از تو فغان من به نی می ماند

خون در قدحم به رنگ می ماند

تا چند به حال ما نمی پردازی

این دولت حسن تا به کی می ماند؟- صابر شیرازی

×××

دم پیر مغان کرد آگهم از رمز هشیاری

پس از عمری که خون اندر دل  جان و سبو  کردم

اگر اهل دلی دیدی سلام من رسان بر وی

که کمتر یافتم هرجا فزونتر جستجو کردم- صابر همدانی

×××

دردی که از ملامت یاران به ما رسید

درمان به آه و دیده ی تر کردیم ما- مرتضی دولت آبادی

×××

به بی قراری زلفت قسم قرار نبود

که بی خبر ز دل بی قرار من باشی- منصوره اتابکی

×××

تنم زیر بار گران ماند و چرخ

عجب داد از این گرانجانی ام

ولی یک سخن دارم ای همنشین

عذابم دهد رنج پنهانی ام- محمدعلی سالاری

×××

شوق جوانه رفت ز یاد درخت پیر

ای باد نوبهار! ز عهد کهن بگو

آن آب رفته باز نیاید به جوی خشک

با چشم تر ز تشنگی یاسمن بگو

سرو شکسته نقش دل ما بر آب زد

این ماجرا به آینه ی دلشکن بگو- ه.ا. سایه

×××

غنچه ای بودم و پرپر شدم از باد بهار

شادم از بخت که فرصت به خزانم نرسید

عشق پاک من و تو قصه ی خورشید و گل است

که به گلبرگ تو ای غنچه لبانم نرسید- شفیعی کدکنی

×××

کیستی ای که ز یک جلوه  ببردی ز برم

دل و دین از طرفی، تاب و توان از طرفی- صفیر انقلاب

×××

از من گذشت، اما تو را می ترسم، ای سرسبز

پاییز، با خشمی جنون آمیز، در راه است

با غنچه های عطرگون، دیر آمدی در باغ

این باغ را، بی رحمی گلریز، در راه است- طبایی

×××

آمد بهار و رفت و من از کنج آشیان

وقتی برآمدم که گلی در چمن نماند- عاشق اصفهانی

×××

جز خون دل نریخت به پیمانه ام فلک

در این دو روز عمر که مهمان هستی ام

نقاش دهر گرچه نزد رنگم از نخست

با رنگ زرد، نقش بر ایوان هستی ام- محمدعلی سالاری

×××

در قیامت به رهش باز فرو ریزم جان

افتد آنجا چو گذار من و جانانه به هم- صغیر اصفهانی

×××

به جام فلک خون دل بود و بس

می ارغوانی که من دیده ام

همان قصه ی قاف و سیمرغ بود

ز شادی نشانی که من دیده ام- ذبیح الله صاحبکار

×××