***

هر چه دیدیم درین باغ، ندیدن به بود

هر گل تازه که چیدیم، نچیدن به بود

هر نوایی که شنیدیم ز مرغان چمن

چون رسیدیم به مضمون، نشنیدن به بود- صائب


***

فریاد که آن ساقی شکرلب سرمست

دانست که مخمورم و جامی نفرستاد -حافظ


***

منع در سعی طلب ترغیب سالک می‌شود

«لن‌ترانی‌» داشت درس همت موسای من

زندگی پر بیخبر بود از اشارات فنا

قامت خم‌گشته‌گردید ابروی ایمای من -بیدل


***

تا رمزگرفتاری ما فاش نگردد

چون صبح به پرواز نهفتیم قفس را-بیدل


***

بیابانیست تن، پر سنگلاخ و ریگ سوزنده

سرابت میفریبد تا مقیم این بیابانی -پروین اعتصامی


***

دلبرا، در دل سخت تو وفا نیست چرا؟

کافران را دل نرمست و ترا نیست چرا؟

هر که قتلی بکند کشته بهایی بدهد

تو مرا کشتی و امید بها نیست چرا؟ - ابوسعید ابوالخیر


***

نیست بی‌مصلحتی از بر او دوری من

برمیدم ز برش، تا نرمانند او را- اوحدی مراغه ای


***

روز عیشی خواستم زاید چه دانستم که چرخ

حامله دارد به صد ماتم شب یلدای من - وحشی بافقی


***

پرسیدم ازو واسطهٔ هجران را

گفتا سببی هست بگویم آن را

من چشم توام اگر نبینی چه عجب

من جان توام کسی نبیند جان را -ابوسعید ابوالخیر


***

ترسم که نمانم من از این رنج دریغا

کاندر دل من حسرت روی تو بماند-سعدی


***

ترنج غبغب آن یوسف عزیز چو دیدم

چنان شدم که به جای ترنج، دست بریدم

ز قهر تیغ کشیدی، به سوی من بدویدی

ز من تو سر ببریدی، من از تو دل نبریدم-  شاطر عباس صبوحی


***

خون شد دل پاره پارهٔ ما

مردیم و نکرد چٰارهٔ ما

بندیم ز شکوه لب ولیکن

خون میچکد از نظارهٔ ما- آرتیمانی


***

با خار ساختیم، که گل دیر بردمد

شاخ بلند دوست به دست قصیر ما - اوحدی مراغه ای


***

وهم‌می‌بالد در اینجا، عقل‌کو، فطرت‌کدام

مزرع ما بیشترسرسبز دارد بنگ را

برق وحشت‌کاروان بی‌نشانی منزلم

در نخستین‌گام می‌سوزم ره و فرسنگ را- بیدل دهلوی


***

عشق آمد آن چنان به دلم درزد آتشی

کز وی هزار سوز مرا در جگر فتاد

بر من مگیر اگر شدم آشفته دل ز عشق

مانند این بسی ز قضا و قدر فتاد- سعدی


***

از هر صدا نبازم، چون کوهٔ لنگر خویش

بحر گران وقارم، در پاس گوهر خویش-صائب


***

فریاد که گر جور فراق تو نویسم

فریاد برآید ز دل هر که بخواند-سعدی


***

رقیب بوالهوس در بزم، از روزن نظر دارد

کمان ابرو! خدنگی بر دو چشمانش ز روزن زن- شاطر عباس صبوحی


***

دست شوقی با گریبان آشنا میخواستیم

جامهٔ جان در غم عشقی فنا میخواستیم

دیده گریان، سینه سوزان، دل طپان، جان مضطرب

شکر للّه یافتیم آنچ از خدا میخواستیم -آرتیمانی


***

مزن بانگ بر من که این است جرمم

که خورشید خواندم به بانگ بلندت

غلط گفتم این زانکه خورشید دایم

رخی همچو زر، می‌رود مستمندت -عطار


***

اگر این داغ جگرسوز که بر جان منست

بر دل کوه نهی سنگ به آواز آید- سعدی


***

تیری ز کمانخانه ابروی تو جست

دل پرتو وصل را خیالی بر بست

خوشخوش زدلم گذشت و میگفت بناز

ما پهلوی چون تویی نخواهیم نشست- ابوسعید ابوالخیر

***