***

در موج دریای محن، هستم اسیر و ممتحن

این کشتی مقصود من یا رب ندارد لنگری

عبیدالدین سهرندی

***

آسمان پیل گون مالد تنم را گرگ سان

روزگار شیروش صبرم رباید گرگ وار

پیل با گرگ آن نکرد و گرگ با میش، آنچه کرد

شیر چرخ از جور با این شخص چون موی نزار

جمال الدین بدایوانی

***

روزگار سفله ی گندم نمای جو فروش

طوطی طبع مرا قانع به ارزن کرده است

؟

***

خبر از خود ندارم همچو بلبل مست مینالم

نفس در سینه تنگ چو نی تا هست مینالم

قلیخان شاملو

***

نرفت از دل گردون غبار کینه ما

شکست در بغل سنگ آبگینه ما

مسیب بیگ

***

ای محتسب تو خیمه به خمار خانه زن

بگذر ز ما که مستی ما از شراب نیست

امیرحسن دهلوی

***

روزها شد که دلم رفت و در آن زلف بماند

یارب آن یوسف گمگشته به زندان چون است

امیرخسرو دهلوی

***

افتادگان به کوی تو گردیده اند خاک

دامن کشان مرو که بگیرند دامنت

امیرخسرو دهلوی

***

به محشر گر ز تو پرسند خسرو را چرا کشتی؟

سرت گردم چه خواهی گفت تا من هم همان گویم

امیرخسرو دهلوی

***

دوش در آغوش شبنم خفتی ای گل تا سحر

ناز بر بلبل مکن دیگر که تردامن شدی

منصور ثانی

***

دانی کمان ابروی جان سیه چراست؟

از گوشه هاش دود دل خلق در پی است

ظهیرالدین محمد(بایر)

***

تیر آن غمزه حلال است ولی جمعی را

که ز دل جامه و از جان بدنی ساخته اند

عرفی شیرازی

***

شود گسسته به ایام گرچه زنجیر است

اسیر، آنکه به تار نگاه در بند است

ظهوری ترشیزی

***

ما آنچه خوانده ایم فراموش کرده ایم

الا حدیث دوست که تکرار می کنیم

منصور ثانی

***

بی لنگر است کشتی بحر جنون، اسیر!

گر تاب اضطرار نداری کنار باش

جلال اسیر

***