***

دل از یاد وطن نالد جرس وار ای خوش آن ساعت

که بر بندند از این دیر ناخوش محمل ما را

طایر شیرازی

***

نکند حادثه ی دور فلک تاثیری

دردیاری که در آن خانه ی خماری هست

طبیب شیرازی

***

کوشش نکند سود که از خامه ی تقدیر

بر لوح جبین از خوش و ناخوش رقمی هست

طایر شیرازی

***

هزار قصه نوشتیم بر صحیفه دل

هنوز عشق تو عنوان سرمقاله ماست

 ارفع کرمانی

***

خوش گفت پیر عقلم دوش از سر کرامت

عشق بتان ندارد حاصل بجز ندامت

از حادثات گیتی ایمن شوی و فارغ

در کوی میفروشان سازی اگر اقامت

طبیب شیرازی

***

وصل بتی که رشک در آن خون کند جگر

بامحنت فراق برابر نهاده اند

طرحی شیرازی

***

بحمدالله  به رنگی کشته ی شمشیر او گشتم

که در رشکند فردای قیامت صد شهید از من

میرطرزی شیرازی

***

نازک دل است یار خدایا به کام خلق

شیرین مساز قصه ی رسوایی مرا

ظهوری شیرازی

***

آنچه از جامه رسوایی ما مانده به جا

آستینی است که بر چشم تر خود داریم

 زرکش اصفهانی

***

دوران هزار چاه بلا کند دررهم

وانگاه بست دیده ی بینایی مرا

ظهوری شیرازی

***

گر فلک را به من سر جنگ است

عرصه پیدا کند جهان تنگ است

علیقلی خان شاملو

***

گفته بودی که کشم تیغ و کشم عارف را

ترسم از یاد رود وعده ی بیداد تو را

عارف فارسی کازرونی

***

دشمنى كردند با من در لباس دوستى‏

آن‏كسان كز قتل من او را پشيمان كرده‏ اند

مومن استرآبادی

***

آخر ز کفت جام ستم نوشیدم

وز بزم تو، دامن طرب درچیدم

روزی که به کشتنم کمر می بستی

کاش از تو گناه خویش می پرسیدم!

ولی دشت بیاضی

***

تا بسته شد بزلف توام رستۀ امید

پیوند الفت ازهمه عالم بریده ام

سنا

***

من آن قدح کش مستم به پای خم که به عمری

نه از هلال صیامم خبر نه از شب عیدم

عامی شیرازی

***

لذت دیوانگی در سنگ طفلان خوردنست

حیف از آن اوقات ، مجنون را که در هامون گذشت!

 هلالی جغتایی

***

دور از انصاف است برق آشیان ما شدن

مشت خاشاکی به صد محنت فراهم کرده ایم

عزتی شیرازی

***

از مزارم گرد هم از ناتوانی برنخاست

خاک دامن گیر شد خاک دامن گیر من

وحید قزوینی

***

مرا جان دادن آسانست در پای تو میترسم

که چون تن خاک گردد بوالهوس مشتی به سر ریزد

 نزهتی دامغانی

***

پا به دامان گرچه پیچیدیم همچون گردباد

دل به وادیها فتاد و سر به صحراها زدیم

 لایق بلخی

***

می خواست دلت که : بی دل و دین باشم

بازآ! که چنان شدم، که دل می خواهد

گفتم دل و دین ببازم ،از غم بر هم

این هر دو بباختیم و غم مانده به جا

شیخ بهایی

***