***

مرا غمی است از این روزگار سفله نواز

که شرح شمه ی آن قصه ایست دور و دراز

استرآبادی صدقی

***

در دشت غم، آه درون، کرده است سرگردان مرا

چون گردبادی کآورد، چرخ مشتی خاک را

مسعودبیگ شیرازی

***

طفل اشک از بی قراری می کند میل کنار

در کنارم تا نمی آید نمی گیرد قرار

غزالی

***

آنچنان تا نشود خاطر نشان اغیار را

همیشه داغ غمم بر دل حزین بوده است

نامی تهرانی

***

شب غم دیو باد آهم از جا برد گردون را

فرو برد اژدهای سیل اشکم ربع مسکون را

نظام الدین احمد

***

پر از خوناب حسرت شد دو چشم اشکبار من

یکی بر روز من گرید و یکی بر روزگار من

مقبول قمی

***

نه تنها ابر نیسان بر من دلتنگ می گرید

که بر درد دل بی حاصل من سنگ می گرید

جنونی همدانی

***

از مزارم گرد هم از ناتوانی برنخاست

خاک دامن گیر شد خاک دامن گیر من

وحید قزوینی

***

با من به سیر باغ نیایند دوستان

نازم به خصم خویش که تا قتل همرهست

وحید قزوینی

***

از جزر و مد خوف و رجا در کشاکشم

چون کشتی شکسته بدریا کنار تمام عمر

علیخان کرمانشاهی

***

سنگ راه قسمت ما گشت استغنای ما

از گرانی روزگار از خاک ما را بر نداشت

مرتضی قلی بیگ

***

مکن حواله به دوزخ من مشوش را

به سوی یخ چه نویسی برات آتش را

قیلان بیگ

***

افتادگیی به طالعم هست

در پای خمی چرا نیفتم.

روح شهرستانی

***

دست ناصح کوته ست از دامن اهل جنون

سنگ طفلان شد حصار عافیت دیوانه را

احسن ظفرخان

***

هرگز لب من چاشنی خنده نداشت

چون غنچه آفت زده نشکفتم و رفتم

 پاشای تبریزی

***

عمر رفت و حرص ما در راه صید آرزو

چون پلنگ و آهوی تصویر از هم دور ماند

 میرزا باقر اصفهانی

***

بسکه با ناله سرا پای مرا الفت بود

استخوانم همه صرف قفس بلبل شد

 محمد باقر قمی

***

دامان خرابات نشینان همه پاکست

تر دامنی ماست که تا دامن خاکست

بابا نصیبی

***

ای مردگان! ز خاک یکی سر به در کنید!

بر حال زنده بتر از خود نظر کنید!

گلخنی

***

بی درد دل ، حیات چو ذوقی نمی دهد

آسودگان، به عمر خود ایا چه دیده اند؟

خان میرزا

***

نصیبم گشت چندان تلخکامی بعد هر کامی

که ممنونم ز گردون، گر به کام من نمی گردد

شریف

***

گویند: مکن ناله! و این غم که مراست

بر دل نه ، که بر کوه نهی ، ناله کند

کمال الدین اسماعیل

***

 

ز دست طالع بد می رویم شهر به شهر

چو بدقمار که تغییر می دهد جا را

اوجی نطنزی

***

نیست در خانه به جز دود دلم هم نفسی

اگر از بخت من آن هم ره روزن نکند

همایون اسفراینی

***

فکر جان نیست مرا، تا خورم اندوه جهان

آنکه را نیست غم سر، چه غم سامانش

وصال شیرازی

***

يك‏چند زمانه گر بگيرد دستت‏

مغرور مشو كه زود سازد پستت

در بزم حريفان بدهد جام مراد

واندر پس ديوار بگيرد دستت

‏جعفر کاشانی

***

خاكسترم نماند كه بر باد بر دهم

آه! اين چه شعله بود كه بر جان من گرفت؟

فارغ تبریزی

***

روز سختی آزمودم دوستان را بارها

کس امید خاطر امیدوار ما نبود

واجد قمی

***

ز مرده کودک بیدل چنان نمی ترسند

که من ز دیدن این زندگان هراسانم

ادایی یزدی

***

باغبان! غنچه نچيدم ز من آزرده مشو

پاره‌هاي جگر است اين كه به دامن دارم

الفت كاشاني

***

میان مجلس رندان، حدیث فردا نیست

بیار باده! که حال زمانه پیدا نیست

دگر ز عقل ، حکایت به عاشقان منویس!

بارت عقل ، به دیوان عشق مجری نیست

نگاه دار ادب در طریق عشق! و مترس!

اگرچه دوست غیور است ، بی محابا نیست

قاسمی

***