فرخنده باد بر همگان مقدم بهار / نوروز ، جاودانه ترین جشن روزگار

نوروز مبارک

***

بس که بی مهری ز یارانم رسد تنها خوشم

همچنان جغدی که با ویرانه مانوس است و بس

علی آهی

***

غریب مردم و از من نکرد یاد کسی

به بیکسی و غریبی من مباد کسی

عزیزی قزوینی

***

روشن از نور وفا ، خاطر غمگینان کن

که وفا شمع شبستان محبت باشد

علی آهی

***

به داغ ودرد جدائی چگونه صبرتوانم

که دیه خون شد ودل خَست وجان ز تاب وتوان شد

فروغ فرخزاد

***

عشق کرده است چنانم که بمن گر نگری

تنم ازلاغری ای ترک نیابد بنظر

آتش اصفهانی

***

در سجده به کشتن گر می آزمود ما را

می ماند تا قیامت سر در سجود ما را

مولانا عتیقی

***

یک شبم گفتی مرو در خواب، بیدارم هنوز

سالها شد کاین سخن را پاس میدارم هنوز

پناهی جوینی

***

دگر به باغ چرا دسته چمن چیند

من دیوانه میگویم غم خود پیش دیوارش

حسین کاخی

***

مصاحب غم و هم صحبت الم شده است

قد تو عمر دراز من است پیش رقیب

محوی بسطامی

***

مانند الف میان جان جا دارد

بالای بتان بلای جانست ولی

میرم سیاه

***

بعد از وفات هر قلم استخوان ما

سربسته نامه ایست ز درد نهان ما

ذهنی نقاش یزدی

***

در غم او لذت عیش از دل ناشاد رفت

خو، به غم کردیم چندانی که عیش از یاد رفت

شاه طاهر دکنی

***

ای دل غم آشنای تو شد دست از او مدار

هر روز با کسی نتوان آشنا شدن

مصطفی میرزا

***

همره غیر به بستان مرو ای آب حیات

چون سگ تشنه مبادا به زبانت بخورند

وحید قزوینی

***

گر فلک را به من سر جنگ است

عرصه پیدا کند جهان تنگ است

علیقلی خان شاملو

***

تیشه از فرهاد و از مجنون به جا زنجیر ماند

قطره خونی ز ما هم بر دم شمشیر ماند

کار ما را کس به عالم چاره نتوانست کرد

خواب امیدی که میدیم بی تعبیر ماند

مبارک خان مدهوش

***

پیداست عکس دوست ز هر قطره سرشک

ز آیینه شکسته دل ناتوان پر است

مرتضی قلیخان

***

مگردر بزم ما آن آتشین رخسار می آید

که ما را همچوشمع افتاده است آتش به جان امشب

طبیب اصفهانی

***

اتحادیست وفا را که زبان من و او

گاه تقریر سخن همچو قلم هر دو یکی است

مبارک خان مدهوش

***

من مدارا کنم از بهر تو با دشمن خویش

با منت از چه سبب هیچ مدارا نبود

سروش اصفهانی

***

بیا که درد دلی با توسرکنم ای عشق

که رازدارمنی واز توام نهانی نیست

طالب آملی

***

جوانی رفت وما دیدیم ونگرفتیم دامانش

بلرزان دست چون گیرم درپیری گریبانش

طالب آملی

***

بال کبوتران حرم نازک است، کاش

این نامه های پر گله را مختصر کنم

طالب آملی

***

وقت مردن مژدۀ دیدار می باید مرا

چارۀجان کندن دشوار می باید مرا

عاشق اصفهانی

***

آمدم کز تو ستانم دل نافرمان را

دیدمت روی و به فرمان تو کردم جان را

عاشق اصفهانی

***

بدل صد بارگفتم راه کویش را بسرپویم

همان چون وقت رفتن شد زسرنشناختم پا را

عاشق اصفهانی

***

کسیکه چون دل من بود درد آید از او

بغیرعشق دراین روزگارنشناسم

طالب آملی

***