تک بیتی، دوبیتی، رباعی های ناب
***
شور بلبل می دهد یادم که مستی پیشه کن
عکس گل در آب می گوید که می در شیشه کن
فایض ابهری اصفهانی
***
فیض نیکی بین که آخر شد چراغ تربتم
ز استخوان شمعی که در راه همامی داشتم
خلیل الله طالقانی
***
من مانده ام امروز پر و بال شکسته
چون غنچه به خون دل صد پاره نشسته
مسیح فسائی
***
بدن مصر و هوا فرعون و هامان نفس و من موسی
خیال و وهم ها سحر و دلیل من عصای من
بزرگان را شکیب از حالم آگاهی نمی باشد
درین کهسارها هرگز نمی پیچد صدای من
سکاکی شیرازی
***
ز آهی می کنم چون شمع روشن پیکر خود را
به دست خویش بر سر میکنم خاکستر خود را
هاشمی همدانی
***
قدر ما را گر نمی دانید یاران دور نیست
فهم هرکس درنیابد نکته سنجیده را
سیدقاسم بروجردی
***
هرگز طبیب فکر من مبتلا نداشت
گویا برای درد دل من دوا نداشت
محکم نگشت با تو اساس محبتم
از بس که حرف سست تو هرگز بنا نداشت
محمد گیلانی (سراب)
***
به عشق آشنا پرور هوس بیگانه می آید
برو ای آرزو از دل که صاحبخانه می آید
نظام الدین خوانساری
***
خوش آن زمان که دلم کامیاب عزلت بود
حصار عافیتم از کمند وحدت بود
حسینی فسایی
***
گذاشتن از سراب دهر دامن چیدنی دارد
ز آب هفت دریا تر نگردد پشت پای من
سکاکی شیرازی
***
تا چند به سیلی بتوان روی خود افروخت
شمعی که فروغی ندهد چند توان سوخت
سیفی حسینی قزوینی
***
ناله دامن به چراغ دل پر داغم زد
باد نگذاشت چراغان کنم این صحرا را
مسیح کاشانی
***
رفتی تو و آشفته دماغست دل ما
خون باده و غم نقل و ایاغست دل ما
مسیح فسائی
***
پنهان نکند مرگ ز ما قاتل ما را
چون پرده ی چشمست کفن بسمل ما را
علیخان گلپایگانی
***
میهمانی های خلقم در جوانی پیر کرد
غصه خوردنها مرا از زندگانی سیر کرد
زاهدی جیلانی
***
کلید کهکشان در قفل گردون
شکستند و کنون در بسته مانده ست!
مسیح کاشانی
***
می کنم در غبار خاطر خود
آرزوهای کشته را در خاک!
سلیم تهرانی
***
قانع ز دیدنت به شنیدن نمی شوم
هرگز شنیده ای که کند گوش کار چشم
شاه محمد شیرازی
***
روزگاری که منش سر به قدم می سودم
زلف او در عدم آباد کمر می گردید!
واعظ قزوینی
***
پرپیچ و تاب و تیره و بی امتداد بود
این زندگی که نسخه ای از گردباد بود
کلیم کاشانی
***
شب که نم در جگر دیدهّ بی خواب نبود
اشک را نیز فشردیم ، در او آب نبود
الهی اسدآبادی
***
شاعر نیم و شعر ندانم که چه باشد