با شاعران برون مرزی

***

آدمها مي آيند خودشان را نشان ميدهند

اصرار ميکنند براي اثبات بودنشان و ماندنشان

اصرار ميکنند که تو نيز باشي همراهشان

همان آدمها

وقتي که پذيرفتي بودنشان را

وقتي که باورشان کردي

به سادگي ميروند

و تو ميماني با باوري که ....

ايلهان برک شاعر پست مدرن ترکیه

***

شهامت میخواهد
دوست داشتن کسی که
هیچوقت
هیچ زمان
سهم تو نخواهد شد

ویسلاوا شیمبورسکا شاعر، مقاله نویس، مترجم لهستانی

***

ما برای رنج کشیدن آفریده شده ایم
ولی به دنبال لذت بردن می گردیم
باید پذیرفت که تنها راه ادامه دادن
لذت بردن از رنج هایی ست که می کشیم !

چارلز بوکوفسکی شاعر، رمان نویس آلمانی- آمریکایی

***

دلدار من
اگر بخواهي بي دريغ بلخ و بخارا و سمرقند را به خال هندويت خواهم بخشيد
اما پيش از آن از امپراطور بپرس بدين بخشش راضي است يا نه
زيرا امپراطور که بسي بزرگتر و عاقلتر از من و توست
از راز عشق ورزيدن خبر ندارد
آري اي پادشاه ميدانم که به اين بخشش ها رضا نخواهي داد
زيرا تاج بخشي فقط از گدايان کوي عشق ساخته است

یوهان ولفگانگ گوته شاعرو فیلسوف آلمانی

***

و با ياد عشق تو
چنان دولتي به من دست مي دهد
که شأن سلطاني به چشمم خوار مي آيد
و از سوداي مقام خود با پادشاهان ، عار دارم

ويليام شکسپير شاعر و نمایشنامه‌نویس انگلیسی

***

انسان‌هايي بوديم که به پاک کردن
عادت داشتيم
ابتدا اشک‌هاي‌ مان را پاک کرديم
سپس يکديگر را

ايلهان برک شاعر پست مدرن ترکیه

***

دلکت چه شیرین، خطاکار و کوچک بود !

از این شیرین تر و خطاکارتر نمی توان یافت !

آه که تو عشق و اندوهی را به فراموشی سپردی

که قلبم را می فشردند

نمی دانم، عشق برتر از اندوه بود؟

تنها میدانم هر دو بزرگ بودند ... .

هاینریش هاینه شاعر آلمانی

***

نیمی از دلم را عشق فرا گرفته و نیم دیگرش را شعر

اما تو نه عشق را می شناسی و نه شعر را .

از پشت تمام پنجره های باز و بسته

جست وجویت می کنم

اما همیشه در دلم هستی .

لطیف هلمت شاعر کرد عراق

***

ﻣﻦ ﻫﻨوز ﮔﺎﻫﯽ ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺧﻮﺍﺏ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ

ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺻﺪﺍﯾﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ
ﺑﯿﻦ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ
ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ ﺗﻮ ﺭﺍ
ﯾﻮﺍﺷﮑﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ


ناظم حکمت شاعرو نمایشنامه‌نویس لهستانی‌تبارِ ترکیه

***

امید

چیزی است پردار که بر سر روح می‌نشیند

و نغمه‌ ای بی‌کلام می‌خواند و هیچگاه از خواندن باز نمی‌ماند

در باد،دلنشین‌ تر شنیده می‌شود

طوفانی تلخ بباید که با خود ببرد پرنده کوچکی را

که این همه را گرم می‌دارد

همیشه شنیده‌ام صدایش را

در سردترین سرزمین‌ها و دوردست‌ترین دریاها

اما حتی در حادترین لحظه‌ها

از من نخواسته خرده نانی .

امیلی دیکنسون،شاعر آمریکایی

***

تنها می‌ایستم چون الف و سر خم نمی‌کنم .

بر تمام بتان می‌شورم و سر خم نمی ‌کنم .

از آتشی به‌ در می ‌آیم و در آتشی فرو می‌ شوم و سر خم نمی ‌کنم .

باور به نبرد تن به تن دارم و سر خم نمی‌ کنم .

به خاکستر می‌ آمیزم و سر خم نمی‌ کنم

جز در برابر تو .

قاسم حداد،شاعر بحرینی

***

کجای کتاب‌های آسمانی نوشته : مرد گریه نمی‌کند ؟مرد دلتنگ نمی‌شود؟

مردان دلتنگ، کوه‌های فرو ریخته‌اند

عاشقان تاریخی

مردان دلتنگ، اشک نمی‌ریزند

باران‌های سیلابی اند.

فاتحه مرشید،شاعر مراکشی

***

او را گرفتند و بردند
و ما سخت به فکر فرو رفتیم
چه بر سرت خواهد آمد
در کدام کابوس درخشیدن خواهی گرفت
آن شب صدای فریاد و فغان برخاست
و من در شگفت ماندم کدام عزیز دل مادر
دربه‌در سردابه‌های بیداد گشته است؟

کوفی آوونور شاعر و محقق غنایی

***

بگذار دریا طغیان کند و سرنگون شود با محموله ماهی و نمکش!

بگذار بشکافد آستر نیلی‌رنگ آسمان!

بگذار خورشید منفجر شود زیر شریان بند آتش‌افشانش!

چرا نباید جهان از نو بیاغازد؟

من در پگاه ملتی آماده قیام ایستاده‌ام

آن‌ها را می‌بینم که با ارواحی غرقِ عرق از قفس‌های خود می‌گریزند

همان‌گونه که خورشید، غرق نور

از آفاق شرق می‌گریزد!

ژان پاپتیست تاتی ـ لوتارد شاعر آفریقایی جمهوری کنگو

***

عشق من!
می‌خواستم نامه‌یی برایت بنویسم تا یادآورِ روزهای دیدار در میعادگاه‌مان باشد

و شب‌های گم‌شده در لابه‌لای علف‌زاران، یادآور خلوتِ سرسبزمان در سایه درختانِ گوجه

ماهتاب تراویده از لابه‌لای شاخساران انبوه نخل، یادآورجنون شهوت‌آلود و تلخی‌ِ گزنده جدایی‌مان…

کلمات سوزان، کلمات محزون آن نامه را

می‌خواستم برایت نامه‌یی بنویسم…

اما عشق من! افسوس، افسوس، افسوس


که تو را سواد خواندن نیست

و منِ بی‌نوا را سوادِ نوشتن!

آنتونیو جاچینتو ـ شاعر آفریقایی

***

ای ارابه ران! به اسب‌های خسته رحم کن، ایست...

که آهن لگام و زین از گوشت گردن، خون جاری کرده است

ایست... که راه در چشمان اسبان نامشخص است

و بدین سان، مرگ در اطراف ارابه، بانگ سر می‌داد

و ارابه، زیر باران‌های تاریکی مضطرب بر می‌افتاد!

اما ارابه رانِ سیاهپوستِ لاغر اندام و تکیده

نومیدوار زیرپوش را

بر صورت بیمارگونه می‌کشید..

و چیزی شبیه روشنای غروب بر می‌افروخت

و سپس تازیانه گریان او بر پشت اسب‌ها، آهنگ خواندن گرفت..

اسب‌ها بر خود پیچیدند.. و به روی افتادند.. و سپس بهت زده راه سپردند!

محمد مفتاح‌الفیتوری شاعر و ادیب سودانی

***

هيچ لذتي بالاتر از آن نيست

كه با كسي آشنا شوي

كه دنيا را مانند تو مي بيند

گويي درمي يابي

كه ديوانه نبوده اي

كريستين بوبن ادیب فرانسوی

***

پس از من

كسي اگر تو را ببوسد

روي لبهايت

تاكستاني خواهد يافت

كه من كاشته ام.

نزار قباني شاعر سوری

***

دلم به حال پروانه ها می سوزد وقتی چراغ را خاموش می کنم

و به حال خفاش ها وقتی چراغ را روشن می کنم ...

نمی شود قدمی برداشت
بدون آن که کسی برنجد؟


مارین سورسکو شاعر رومانیایی

***

ترجیح می‌دهم طوری زندگی کنم که گویی خدا هست

و وقتی مُردم بفهمم نیست،

تا اینکه طوری زندگی ‌کنم که انگار خدا نیست

و وقتی مُردم بفهمم هست.

آلبر کامو ادیب و فیلسوف فرانسوی

***

غمگینم

چونان پیرزنی
که آخرین سربازی که از جنگ برمیگردد
پسرش نیست

مایاکوفسکی شاعر و درام نویس فوتوریست روسی

***

چسبيده‌ام به تو
بسانِ انسان
به گناهَش

هرگز
ترکت نمي‌کنم

مرام المصري شاعر سوري

***

گاهي بايد به دور خود
يک ديوار تنهايي کشيد
نه براي اينکه
ديگران را از خودت دور کني
بلکه ببيني چه کسي
براي ديدنت
ديوار را خراب مي کند

ژان پل سارتر ادیب و فیلسوف فرانسوی

***

من عهد بسته بودم که انقلاب کنم
تفنگ دردست بگيرم و
خنجر به کمر ببندم و
کوله اي برپشت بگيرم
من عهد بسته بودم تمام ديکتاتورهاي جهان را خاکستر سيگارم کنم

اما
حضور تو عهد من را شکست

به تمام ديکتاتورهاي عالم بگو
آسوده بخوابند
من عاشق شدم

حامد بدرخان شاعر سوري

***

گفته بودم
فراموشي زمان مي خواهد
اشتباه بود
فراموشي زمان نمي خواهد
فراموشي دل مي خواست
که آن هم پيش تو ماند

اُزدمير آصف شاعر ترکیه ای

***

تو هيچ نقطه ضعفي نداشتي
من داشتم
من عاشق بودم

برتولت برشت نمایشنامه‌نویس وشاعر آلمانی

***

ادعاي بي تفاوتي سخت است
آن هم
نسبت به کسي که
زيباترين حس دنيا را
با او تجربه کردي

مارگارت آتوود نویسنده و شاعر کانادایی

***

تقصير تو نيست
هرچه هست زير سر پاييز است
که به نسيمي عقل را مي ربايد
تا دل
بي اگر و امایی
تنگ تو شود

آ . کلوناريس ، شاعر يوناني

***

وعده های شیرینت

شبنم زندگی بود بر گیاهی سوخته

حال پاییز بعد

دارد آرام آرام از برابرم می گذرد

فوجیوارا نو موتو توشی شاعر ژاپنی

***

گرد یک دریاچه
سپیده دم را انتظار می کشند
هم شکارچی و هم مرغابی

تسودا کی یو کو شاعر ژاپنی

***

مرگ يک بار رخ نميدهد
زيرا همه ي ما هر روز چند بار ميميريم
هر بار که با آرزوها
علايق و پيوندهاي خود وداع مي کنيم
مي ميريم

مارسل پروست ادیب فرانسوی

***

همه‌ی آنهایی که مرا می‌شناسند

می‌دانند چه آدم حسودی هستم ؛

و همه‌ی آنهایی که تو را می‌شناسند ...

لعنت به همه آنهایی که تو را می‌شناسند !

نزار قباني شاعر سوری

***