***

کنون منگر به سویم چون به سوی دیگران دیدی

به یک جو نمی فروشم التفاتی را که عام افتد

روح الامین شهرستانی

***

سرتاسر جهان همه یک فرد باطلست

از بس که این کتاب ز افسانه پر شدست

سالک قزوینی

***

ز جیب جامه ی یوسف که پاره شد در عشق

کدام چاک که در سینه ی زلیخا نیست

احولی سیستانی (بسمل)

***

نهال عمر به نشو و نما نمی ارزد

بهار ما به خزان فنا نمی ارزد

رضی اصفهانی

***

امید عافیت از مردنست و می ترسم

که مرگ دیگر و آسودگی دگر باشد

خسروی قاینی

***

بود چون اخگری در دست و پای او دل گرمم

که بردارد به بازی طفل و از دست افکند زودش

روغنی استرآبادی

***

گویا به رقیب سرگران بود

کامشب دلم آرمیدنی داشت

ابراهیم بیگ شیرین اجاق

***

تا نام دوا برد دم گرم مسیحا

افسرده دلم از هوس درد بر آمد

راقم مشهدی

***

هر موج زیر پای نسیم آهنین پلیست

پیش سبکروان سفر بحر و بر یکیست

رشیدای عباسی اصفهانی

***

مستی من از می گلفام نیست

بیخودم زآن باده کو را نام نیست

خلوت خاصست جان را با لبش

گو میا شادی که بار عام نیست

رضای همدانی

***

گشت خاکستر و تا حشر عجب باشد اگر

لذت سوختن از خاطر پروانه رود

می زند پنجه ی فولاد ز غیرت به دلم

سر زلفت چو به همصحبتی شانه رود

رضی اصفهانی

***

یار اگرساقی نباشد باده خوردن  نیست

بر سر مینای می باید زدن پیمانه را

رفیع مشهدی

***

در دل می زند با یک جهان ناز

دلم تنگست می ترسم نگنجد

رفیعی کاشانی

***

سبب خنده ی آن لب شده تا گریه ی من

قطره ای اشک به صد خون جگر می طلبم

حیدری تبریزی

***

کعبه مقصود دور و بخت خرسندی زبون

صد کبوتر درهوای یک حرم گم کرده ام

حیران قاینی

***

به گریه موسم گل در فراق یار گذشت

به گلرخی ننشستیم و نوبهار گذشت

آگهی تبریزی

***

گاه میخندد چو برق و گاه میگرید چو ابر

خیر باشد شمعی امشب خانه روشن میکند

شمعی همدانی

***

اسیر لذت تن مانده ای ، وگرنه ترا

چه عیش هاست که در ملک جهان محیا نیست

ز طعن مردم بیگانه قاسمی چه ضرر؟

ترا که از غم جانان ز خویش پروا نیست

قاسمی

***

ما بی خبر از نظاره بودیم

جان رفت و خبر نکرد ما را

امیرخسرو دهلوی

***

زنده در عشق چنان بود نصیبی! مجنون؟

عشق، آن روز مگر اینهمه دشوار نبود؟

بابا نصیبی

***

تلخ باشد زهر مرگ، اما به شیرینی هنوز

می تواند تلخی هجران ز کام من برد

شبلی

***

به عاشقان جگر چاک چو رسی؟

به یک دو چاک که در جیب پیرهن کردی

اهلی شیرازی

***

ای غایب از دو دیده! چنان در دل منی

کز لب گشودنت به من آواز می رسد

شکیبی

***

چون دل به شکوه لب بگشاید بگو که:

من شرمنده از کدام وفای تو سازمش؟

صبری اصفهانی

***

هر که در اول نسازد جان نثار

جان دهد آخر به درد انتظار

شیخ بهایی

***

در كوى تو با خاك برابر شدم آخر

پامال رقيبان ستمگر شدم آخر

ابهری تذروی

***

اى ناصبورْدل! به خدا مى‏سپارمت

از كوى يار مى‏روم و مى‏گذارمت

اغيار در كمين تو و من قرين مرگ

جان مى‏سپارم و به خدا مى‏سپارمت

عاشق اصفهانی

***

بتى زد راه ايمانم كه يك تار سر زلفش‏

ملك را موكشان در حلقه ‏ى زنّار مى‏آرد

جعفری لاهوری

***

می خواست دلت که : بی دل و دین باشم

بازآ! که چنان شدم، که دل می خواهد

گفتم دل و دین ببازم ،از غم بر هم

این هر دو بباختیم و غم مانده به جا

شیخ بهایی

***