***

چون دل به شکوه لب بگشاید بگو که

من شرمنده از کدام وفای تو سازمش؟

صبری اصفهانی

***

فرخنده شبی بود، که آن دلبر مست

آمد ز پی غیرت دل تیغ به دست

غارت زده ام دید، خجل گشت و دمی

با من ز پی دفع خجالت بنشست

شیخ بهایی

***

فکر جان نیست مرا، تا خورم اندوه جهان

آنکه را نیست غم سر، چه غم سامانش

وصال شیرازی

***

روز سختی آزمودم دوستان را بارها

کس امید خاطر امیدوار ما نبود

واجد قمی

***

در این بستان قسمت میوۀ تلخ محبت را

به حسرت کاشکی میمردم و نوبر نمیکردم

 طالب آملی

***

من و ماه و دست حسرت خوشه چیدن

از موج گندم زار چو آفتاب موهای تو

نورالله اصفهانی

***

ز راه وعده چرا ناامید برخیزم

مرا که عمر ابد صرف انتظار شد

 میرزا عبدمناف قمی

***

زین گرانی کز غمت در جسم و جان بنهفته ام

سیل رو برتابد از راهی که بیند خفته ام

  رکنای کاشانی

***

ازغم ودرد توای عمرچه کم داشت دلم

بازدرد دگری آمد وبرجانم زد

ابولحسن ورزی

***

گر نسوزد دل دلدار به من جا دارد

شمع از سوزش پروانه چه پروا دارد

رفیق اصفهانی

***

گفتی : دل خود را سپر تیر غمم کن

شمشیر بیاور ، سپر و تیر چه باشد

اوحدی مراغه ای

***

مرا دردیست دورازتو،که نزدیکست درمانش

بگویی توچنین دردی دوا کردن توان؟ نتوان

فخرالدین عراقی

***

ندانم دل غمم را با که گفته است

که هرکس را که می بینم ،شنفته است؟

صباحی بید گلی

***

تنها دل من نیست مریض ازغم عشقت

دیریست که هست این مرض اندرهمه شایع

جیحون یزدی

***

یکدم برون نمی رود ازسرخیال تو

این بیتوحال ماست چگونه است حال تو

سرخوش تفرشی

***

دانی که درآیین بتان رسم وفا نیست

ای عاشق سودازده دیگرچه نشستی

گلچین معانی

***

آخرای عشق که افتاده به عالم خبرت

بجزازکشتن عشاق چه باشد هنرت

نیازجوشقا نی

***