تک بیتی، دوبیتی، رباعی های ناب
***
با من به سیر باغ نیایند دوستان
نازم به خصم خویش که تا قتل همرهست
وحید قزوینی
***
در آب مردن مردان ز تشنه مردن بِه
قدم به وادی دریا دلی گذار و مترس
علیقلی خان شاملو
***
تیشه از فرهاد و از مجنون به جا زنجیر ماند
قطره خونی ز ما هم بر دم شمشیر ماند
کار ما را کس به عالم چاره نتوانست کرد
خواب امیدی که می دیدیم بی تعبیر ماند
مبارک خان مدهوش
***
خالی نیم ز یاد تو خالی است جای تو
همچون نگین کنده ز نامت نشان پر است
مرتضی قلیخان شاملو
***
ز اشک طوفانی خود غوطه زنان میگذرم
تا توان گفت که دیوانه ز سیلاب گذشت
شاهوردی بیگ
***
از جزر و مد خوف و رجا در کشاکشم
چون کشتی شکسته بدریا کنار تمام عمر
علیخان کرمانشاهی
***
رفتم از خویشتن و وادی دل را یکسر
بهر آهوی خیال تو بیابان کردم
احمد بیگ افشار
***
گاه میخندد چو برق و گاه میگرید چو ابر
خیر باشد شمعی امشب خانه روشن میکند
شمعی همدانی
***
بر در هر کس که رفتم حلقه بر هر در زدم
آمد آوازی که مهمانند صاحب خانه ها
مختار بیگ اسیری
***
خون ما را نوشکاران بی محبا ریختند
همچو برگ لاله در دامان صحرا ریختند
مردان بیگ
***
گرم عتاب چون شود دیده بپوشم از رخش
پرده کشند مردمان چون شود آفتاب گرم
سراج اصفهانی
***
ای مرغ نامه بر، ز چه چون آب و آتشی
دانسته ای مگر که کجا می فرستمت
زمانی یزدی
***
ببین به چاک گریبان خویش تا بینی
که ماه یک شبه در آفتاب جلوه گرست
سابق اصفهانی
***
یک خشت بیشتر به تو آخر نمی رسد
گرد جهان اگر همه دیوار می کشی
سالک قزوینی
***
در معرکه ی عشق ندیدیم سواری
آن روز که از هستی ما گرد بر آمد
راقم مشهدی
***
ای که بیرونی ازین بزم، به حسرت منگر
که پر از خون دل ماست دل شیشه ی ما
رضی اصفهانی
***
قد خم گشته ی ما را به نظر کی آرد
چشم مستت که ندارد خبر از ابروها
رفیع مشهدی
***
نگه گرم تو با اهل هوس بسیارست
شعله را میل به آمیزش خس بسیارست
رفیع مشهدی
***
من از چشم خود دوش شرمنده بودم
که در ورطه ی خونش افکنده بودم
رهی نیشابوری
***
ز داغ هجر باکم نیست لیک از بهر این داغم
که هر بیدل که می بینم از آن داغی به دل دارد
احولی سیستانی (بسمل)
***
مجلس آخر گشت و می در شیشه و ساغر نماند
بر زمین از سرکشان جز کاسه های سر نماند
حیدری تبریزی
***
ما را هوای وصل تو از سر نمیشود
مشتاق خدمتیم و میسر نمیشود
امیر محمد یوسف
***
در آتشست ز عشقت تن بلاکش من
به آب تیغ تو خواهم نشیند آتش من
حیدری تبریزی
***
نی از عدم غم دل نی از وجود ما را
عشق تو ساخت فارغ از هرچه بود ما را
استرآبادی صدقی
***
حسن! دعای تو گر مستجاب نیست، مرنج!
ترا زبان دگر و دل دگر، دعا چه کند؟
حسن دهلوی
***
عالمی کشته شد و چشم تو از ناز همان
صد قیامت شد و حسن تو در آغاز هنوز
بابا نصیبی
***
شاعر نیم و شعر ندانم که چه باشد