***

از جگر گر بکشم آه بروید ناوک

ور ز دل سر بدهم ناله بجوشد پیکان

خار این بادیه ام خست، چه سازم جوشن؟

برق این حادثه ام سوخت چه سودم خفتان؟

حسین خموشی

***

این صید زبون کیست رفیعی که درین دام

نزدیک به مردن شد و صیاد نیامد

رفیعی کاشانی

***

قضا از بهر آن افروخت شمع آشنایی را

که بر دلهای مشتاقان نهد داغ جدایی را

ادهم قزوینی

***

لاله هر داغ که زیب تن صحرا می کرد

انتخاب از جگر سوخته ی ما می کرد

ابومحمد دستغیب شیرازی

***

رفتم از خویشتن و وادی دل را یکسر

بهر آهوی خیال تو بیابان کردم

احمد بیگ افشار

***

خاقانی را مپرس کز غم

ایام، چگونه می گذارد؟

چو جو ستد، آنچه دادش ایام

خرمن خرمن همی سپارد

خاقانی

***

در خانه دلم گرفت از تنهایی

رفتم به چمن چو بلبل شیدایی

چون دید مرا سرو، سر جنباند

یعنی: به چه دلخوشی به بستان آیی؟

اوحدالدین کرمانی

***

به جز هلاک خودش آرزو نباشد هیچ

کسی که یافت چو پروانه ذوق جانبازی

اهلی شیرازی

***

ما بی تو ، دمی شاد به عالم نزدیم

خوردیم بسی خون دل و دم نزدیم

بی شعله آه، لب زهم نگشودیم

بی قطره اشک، چشم بر هم نزدیم

شاه طاهر دکنی

***

اين عمر بى‏وفا مگرش خوى دوست بود؟

كز ما گذشت غافل و رو بر قفا نكرد

نشاط اصفهانی

***

لذت دیوانگی در سنگ طفلان خوردنست

حیف از آن اوقات ، مجنون را که در هامون گذشت!

هلالی جغتایی

***

اول بنا نبود كه بسوزند عاشقان

آتش به جان شمع فتد كاين بنا نهاد
عالي شيرازي

***

از جنبش نسيم ، سحرگاه لاله‌ها

بريكدگر زدند چو مستان پياله‌ها
احمدبيك افشار

***

اي شعله ! لاف پاكي دامن چه مي‌زني
پروانه‌ات برهنه در آغوش مي‌كشد
قصاب كاشاني

***

بيداد كن كه ناله اگر ناله‌ي من است

از صد يكي به جانب گردون نمي‌رسد
يغماي جندقي

***

بوسه‌اي كردم ز رخسارش تمنا دوش ، گفت :

ديدن اين گلستان خوب‌ست و گل‌چيدن خطاست


هادي رنجي

***

به غير بوسه كز تكرار رغبت را كند افزون

كدامين قند را ديگر مكّرر مي‌توان خوردن


صائب تبریزی

***

تو را هرگز گريباني نشد چاك

چه داني لذت ديوانگي را ؟

حیاتی گیلانی

***