***

خانه ی پر شیشه را ماند جهان بی مدار

جمله یکجایند و دلها را به دلها راه نیست

رفیع مشهدی

***

خارخشک ما ندارد چشم بر آب کسی

آنکه آبی میزند بر آتش ما، آتشست

رضی اصفهانی

***

بر نمیدارد عمارت،  خانه ویران  من

در دیار باده نوشان، مسجد آدینه ام

سالک قزوینی

***

نه تو ای فلک به خونم همه عمر تشنه بودی

غم هجر آمد اینک بکش انتقام خود را

رفیعی کاشانی

***

افتادگیم ساخته از حادثه ایمن

هرگز ندهد تاب کسی پنجه ی پا را

لرزید دل و داد نشان ز آن خم ابرو

رسمیست طپیدن نفسی قبله نما را

رفیع مشهدی

***

صید را در بند می دارند تا بسمل کنند

صید بسمل کرده را باری ز بند آزاد کن

رکنی کاشانی

***

چون شکاف سینه دوزم طپد دل در برم

دیده تاریکی کند چون خانه بی روزن شود

ناله برخیزد ز دل چون بر لب آرم جان، بلی

مرده را از خانه چون بیرون بری شیون شود

احولی سیستانی (بسمل)

***

پیش او بی آبرویم کرد آب دیده ام

خواریی گر دیده ام ، از دیده ی خود دیده ام

حیدری تبریزی

***

در نفس پیچم اگر آه کند ناله بلند

در جگر دزدم اگر خون دل آرد طغیان

دام این دانه به جز دل نپسندد مرهون

غبن این مایه به جز جان نپذیرد تاوان

من که و شکوه ز بیداد، که روزیم مباد

بر زبان می گذرد مستی و تب را هذیان

حسین خموشی

***

به ناحق ار چه میکشی و لیک ببین

که عاقبت چه کند با تو خون ناحق من

امیر محمد یوسف

***

از بسکه زدم شیشه تقوا بر سنگ

وز بسکه به معصیت فرو بردم جنگ

اهل اسلام از مسلمانی من

صد ننگ کشیدند ز کفار فرنگ

شیخ بهایی

***

از بسکه شکستم و ببستم توبه

فریاد همی کند ز دستم توبه

دیروز به توبه ای شکستم ساغر

امروز،به ساغری شکستم توبه

سلمان ساوه ای

***

آخر ز کفت جام ستم نوشیدم

وز بزم تو، دامن طرب درچیدم

روزی که به کشتنم کمر می بستی

کاش از تو گناه خویش می پرسیدم!

ولی دشت بیاضی

***

تو همزانوى غير و من ز غيرت

به خون ديده تا زانو نشسته

فکری اصفهانی

***

ز تيغ خود بپرس احوال ما از ما چه مى‏پرسى؟

زبان او بيان سرگذشت ما نكو داند

غنایی کشمیری

***

در خلوت شب ناله‌ي نكردي كه ببيني

آه سحر و نعره‌ي مستانه يكي نيست

مهدي سهيلي

***

اي بي‌وفا ، رسم وفا ، از غم نياموزي چرا؟

غم با همه بيگانگي هرشب به ما سر مي‌زند

فريدون مشيري

***

به‌من وقت جدائي مهربان‌تر ساخت دورانش

كه‌خواهد بيشتر سوزد دلم در داغ هجرانش

ذوقي تركمان

***

کاشکی درحلقۀ زلف بتی گیرد قرار

این دل آواره اندرحلقۀ دلدادگان

سنا

***