***

شرطست نمک خوردن و پیمان نشکستن

گر نان حلالست و گر آب حرامست

سالک قزوینی

***

شکفتگی طلبیدن ز بی غمیست رضی

به دشمنان محبت سپار خندیدن

رضی اصفهانی

***

شام هجران وصلم آمد یاد و دردم تازه شد

همچو بیماری که در تب بشکند پرهیز را

رفیع مشهدی

***

نماند لذتی از عمر در جهان ما را

که سیر ساخت غم عشق آن جوان ما را

خلیل الله کاشانی

***

اهل زمانه را هنری جز نفاق نیست

غیر از دولب میان دو کس اتفاق نیست

مولانا مفید بلخی

***

آفتاب روز حشر بيشتر مي‌سوزدش

هركه اينجا درد و داغ ‌عشق كمتر مي‌كشد

صائب تبريزي

***

بسيار به چشمم آشنائي

گوئي نمي از سرشك مائي

ميرزا طاهر

***

من ووصل تو نگار! بچه ماند دانی

حالت تشنه مسکین که بدریا گذرد

نثارگرمرودی

***

با غم جانسوز مي‌سازد دل مسكين من

مصلحت‌بين است با دشمن مدارا مي‌كند

رهي معيري

***

گفتا:صبرکن،بردرد پیری

که جزمرگش ،نمی بینم دوائی

سعدی

***

پشت وپناه من بود، دیوار دلبرمن

ازگریه برسرافتاد، ای خاک برسرمن

هلالی جغتایی

***

مگوکه اشک مریز پیم بگومن مسکین

به غیراشک چه دارم که در پی توبریزم

سلمان ساوجی

***

نزدیک شد که مردم چشمم بجای اشک

درانتظاردوست به دامن روان شود

غبارهمدانی

***

دانی که یک قدم نزدی دررضای ما

بیهوده داشتی همه مهرووفای ما

نثارگرمرودی

***

تا درتونظرکردم رسوای جهان گشتم

آری همه رسوایی اول زنظرخیزد

عطار

***

مرا پروانه سان آتش به جان است

که یارم شمع بزم دیگران است

زرگراصفهانی

***

ازخانه درآئید که جانان زره آمد

جان پیشکش آرید که زرنیست سزاوار

محیط قمی

***

گفتم قبای گل بدرم درهوای او

اما نوای بلبل بیچاره مانع است

شاه نعمت ا...ولی

***

آب چشمم دمبدم ازدل روایت میکند

قصۀ جانم بسوزدل حکایت میکند

شاه نعمت ا...ولی

***

در دیار ما خرد را راه نیست

عشق آنجا حاکم و فرمان رواست

نشاط اصفهانی

***

ما به پای خود نرفتیم ازسرکوی حبیب

خوی گرم دوست از ما رنجش بیجا نبود

طالب آملی

***

ندیدم جان کس بیوصل جانان دربدن ماند

بعهد عشق من آموخت هجران این مدارا را

عاشق اصفهانی

***

دردم نه همین است که بستند پرم را

ترسم نرسانند به گلشن خبرم را

عاشق اصفهانی

***

فراموشم شود چندان کزوبیداد میاید

ولی فریاد ازآن ساعت که یک یک یاد میاید

بابا فغان شیرازی

***