***

مقصد از هستی ما رنج و غم و آزار بود

ورنه در کنج عدم آسودگی بسیار بود

با که گویم ور بگویم کیست تا باور کند

کان پریرویی که من دیوانه ی اویم منم

بیدل دهلوی

***

ای دوست وجود و عدمت اوست همه

سرمایه ی شادی و غمت اوست همه

تو دیده نداری که ببینی او را

ورنه ز سرت تا قدمت اوست همه

سهروردی

***

موج دریا بنگر نکته ی وحدت دریاب

که به هر موج هم آغوش بود دریایی

ثابت بدخشانی

***

ای دل پس زنجیر، چو دیوانه نشین

در دامن درد خویش مردانه نشین

زآمد شدن بیهده خود را پی کن

معشوق چو خانگی است در خانه نشین

امین بلیانی

***

با درد بساز چون دوای تو منم

در کس منگر که آشنای تو منم

گر بر سر کوی عشق ما کشته شوی

شکرانه بده که خونبهای تو منم

احمد جامی

***

مردان خدا میل به هستی نکنند

خودبینی و خویشتن پرستی نکنند

آنجا که مجردان حق می‌نوشند

خم خانه تهی کنند و مستی نکنند

شاه سنجان خوافی

***

از ناله ی عشاق نوایی بردار

وز درد و غم دوست دوایی بردار

از منزل یار تا تو ای سست قدم

یک گام زیاده نیست گامی بردار

شیخ بهایی عاملی

***

من گریه ی آتشین نمی‌دانستم

من سوز دل حزین نمی‌دانستم

نه نام به من گذاشت عشقت نه نشان

من عشق ترا چنین نمی‌دانستم

آذری طوسی

***

مردان میِ معرفت به اقبال کشند

نه چون دگران دردی اشکال کشند

علمی که به درس و بحث حاصل گردد

آبی است که از چاه به غربال کشند

شاه سنجان خوافی

***

من خار غمت به مردم دیده کشم

جور و ستمت با دل غمدیده کشم

وانگه که بمیرم رقم بندگیت

بر ذرّه ی استخوان پوسیده کشم

امین بلیانی

***

غره مشو که مرکب مردان مرد را

در سنگلاخ بادیه پی ها بریده‌اند

نومید هم مباش که رندان باده نوش

ناگه به یک ترانه به منزل رسیده‌اند

احمد جامی

***

در مسلخ عشق جز نکو را نکشند

لاغر صفتان زشت خو را نکشند

گر عاشق صادقی زکشتن مگریز

مردار بود هر آنکه او را نکشند

سرمد کاشانی

***

نظر آنان که نکردند بدین مشتی خاک

الحق انصاف توان داد که صاحب نظرند

دوستی با که شنیدی که به سر برد جهان

حق عیان است ولی طایفه‌ای بی بصرند

سعدی شیرازی

***